لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

وبلاگ خصوصی انتشار نوشته ها و اشعار بانو
#لیلا_طیبی (رها)

بایگانی
آخرین مطالب

۱۴ مطلب در مرداد ۱۴۰۴ ثبت شده است

۲۷
مرداد

بانو "حنا مشایخ"، شاعر معاصر ایرانی است.

 

حنا مشایخ

بانو "حنا مشایخ"، شاعر معاصر ایرانی است.
از او تاکنون چند مجموعه شعر مستقل و مشترک چاپ و منتشر شده است، از جمله:
- من خسته‌ام ولی می‌خندم ، نشر مهر کتیبه، ۱۳۸۶
- زنی... که من نیستم! ، نشر مهدیار جوان، ۱۳۹۲
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
بعد از تو عطرم روی صدها بالش دیگر
روی گسل‌ها در هراس از رانش دیگر
بعد از تو با ساز تمام شهر رقصیدم
هر شب کسی دیگر، نگاه فاحش دیگر
شاید فراموشت کنم یک لحظه در مسی
مستم ولی دستم پی یک خواهش دیگر
تحلیل جان‌کاهم که در آیینه پیدا بود
هر روز زخمی تازه و فرسایشی دیگر
بعد از تو از هر چیز ترسیدم سرم آمد
از چاله در می‌آمدم تا چالش دیگر
شاید اگر برگردی... اما دیر برگشتی
حالا که خوابم برده روی بالش دیگر!
 

(۲)
در گلوی قفسم رغبت آوازی نیست
شعر درد است! هدف قافیه‌پردازی نیست
بره بودم، به ستم‌های سگی گرگ شدم
مار خوردم که در افعی شدنم رازی نیست
جان به لب شد غزلم تا که تو باور کنی
تن من آدمک رقص به هر سازی نیست
نرسیدی تو به گرد سم این اسب چموش
تازیانه که جلودار من تازی نیست
من تو را دار زدم در هیجان غزلم
حکم ما منتظر محکمه و قاضی نیست
پا عقب‌تر بگذار از سر جانت نگذر
مادرت نیز به مرگ پسرش راضی نیست
ماده شیرم که دمش دست تو افتاده ولی
توله روباه! تو را جرأت این بازی نیست!
 

(۳)
سر می‌روم از شعر و می‌دانم که اینجایی
بوی تنت را می‌دهد این باد هر جایی
من این تپش‌های ضعیف نامنظم را
آن لحظه‌ها دارم که تو از دور می‌آیی
شعر از چروک بین ابروهات پیدا شد
هر لحظه می‌خندی ولی با اخم زیبایی
برگرد و این شب‌های بغض‌آلود ملعون را
تعویض کن با یک شب آرام و رویایی
حبسم بکن در آن اتاق انفرادی باز
غرقم کن از سیلاب آن آغوش دریایی
مردم از این تنهایی و احساس عریانم
قربانی شلیک‌ها در مرز رسوایی
پای تمام رودها قلاب‌هایت باز
در فکر صید ماه و من... یک لنگه دمپایی!


 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.gisoom.com
و...

  • لیلا طیبی
۲۶
مرداد

بانو "مرضیه شهیدی"، شاعر، ترانه‌سرا و دکلماتور لرستانی، زاده‌ی روز پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۶۹ خورشیدی، در الیگودرز است. 

 

مرضیه شهیدی


بانو "مرضیه شهیدی"، شاعر، ترانه‌سرا و دکلماتور لرستانی، زاده‌ی روز پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۶۹ خورشیدی، در الیگودرز است. 
تحصیلات وی، کارشناسی ارشد علوم و مهندسی خاک است.
ایشان در ماه مرداد سال ۱۴۰۱، ترانه‌ی "رگ خواب" را با صدای "حمیدرضا بصیرت" منتشر کرد، و پس از آن چند ترانه با خوانندگان دیگر را نیز به مخاطبان خود معرفی کرد.
کتاب «تنهایی نخ‌نما»، مجموعه‌ای از رباعی‌های ایشا است، که با مقدمه استاد "جلیل صفر بیگی"، منتشر شده است. اشعار این کتاب که برنده‌ی جایزه‌ی کتاب سال استان لرستان شده است، از مضامین و تصاویری بکر و نو برخوردارند. شاعر تلاش داشته است تا در انتخاب کلمات، اوزان عروضی، قافیه‌ها و ردیف‌ها از زبان امروزی تبعیت کند. همچنین عناصر زنانه، عاطفه و لطافت شاعرانه به‌خوبی در سراسر کتاب جریان دارد.


┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄


◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
هی پایکوبی کردم و غمباد رقصیدم
بی‌وقفه با این درد مادر زاد رقصیدم
من شعله‌های شمعم و از مرگ لبریزم
صد بار مُردم تا شب میلاد رقصیدم 

صد بار مردم تا شب میلاد رقصیدم 
هی گریه بودم، گریه بودم، گریه... خندیدم
بر آرزوهایم که گرد مرده پاشیدم
برگشتم و بر گُرده‌ی اجساد رقصیدم

از دار دریا ماهی جزغاله می‌رفتم
با موج موج صخره رقص باله می‌رفتم
شاد آمدم، اما اسیر ناله می‌رفتم
با دام دام توری صیاد رقصیدم

هی تار دور تَن تَنِ تاریک تاراندن
طوفان تنیدن، شروه‌ی اندوه را خواندن
من جلبکی بودم غریق مردن و ماندن
اما شبیه ماهی آزاد رقصیدم

من خط چشمم خِش‌خِش در کوچه‌ها جاری
موهای کوتاهم، همان موهای تکراری
بر تار تارش رنگ‌های جیغ کشداری
برگ خزان بودم من و ناشاد رقصیدم

با بادبادک‌های هر اندوه سرگردان
پابندِ رفتن، تکه‌های کوه سرگردان
سرگرم سرمای سکون این روح سرگردان
آن لحظه که مرگ اتفاق افتاد رقصیدم

من دست در دست همین ارواح تکراری
از این جهان جانی جانکاه تکراری 
نُت‌های اندوهانه‌ی  یک آه تکراری
از تَن تَ تَن تا ناکجا آباد رقصیدم

آه کفن پوشیده را در باد رقصاندم
من قاصدک بودم شبی در باد رقصیدم
من دامنم از پیله‌ی پروانه‌ها پر بود
پرواز  را بی‌حد و بی‌تعداد رقصیدم

 

(۲)
مرا ببوس پیش از غم فراقی که...
مرا ببوس به آواز گل نراقی که...
به بار آخر بوسیدنت دچار شده
زنی که مرده در او عشق و اشتیاقی که...

زنی که قند لبش بوسه‌ی مکرر بود
که بوسه‌هاش لب سوز و مستی آور بود
نفس، نفس به هل و دارچین معطر بود
چه زود از دهن افتاده چای داغی که...

زنی که  شعر و شکردان، زنی که حبه‌ی قند
به سیر و سرکه شدن می‌رسد، به آه بلند
زنی که در دلش آرام رخت می‌شورند
وَ شعله می‌کشد از کوری اجاقی که...

کر و کور شدن از نیش‌های تو در تو
زبان لال سکوت این زلال زیبا رو
نگاه پنجره بی‌پرده حرف زد با او
پرنده می‌وزد از پرده‌ی اتاقی که_

به شانه می‌کشد اندوه حرف مردم را
وَ شانه می‌زند انبوه گیس گندم را 
گرفته از لب او  لاله‌ی تبسم را 
به زور عربده‌ها بغض قلچماقی که...

گرفته گریه و زاری زمام این زن را
حضانت همه‌ی حزن‌های این زن را
به مهر، بخشش اقساط دل بریدن را
زنانه می‌گذرد حقش از طلاقی که_

تلاقی دو نگاه مدامِ ممتد بود
دو رود بود که بدرود را مشدد بود
برای راهی دریا شدن مردد بود
تنش تعفن آغوش باتلاقی که_

‌که کشته‌های خودش را غم فلوت شد وُ
که خودکشی شد وُ خوناب شاه‌توت شد وُ
به اتفاقِ سفر راهی سقوط شد وُ
از آه پنجره افتاد اتفاقی که...

 

(۳)
آیینه، قرآن و دعای جوشن آوردم
آه از بهار دِه برایت سوسن آوردم
یادم می‌آید پشت گوشی سرفه می‌کردی
مادر! برای سرفه‌هات آویشن آوردم
هی دستکش می‌بافتم، هی منتظر، شاید...
شال و کلاه و دستکش یک خرمن آوردم
در نامه‌ها گفتی لباست وصله می‌خواهد
عیبی ندارد، با خودم نخ‌سوزن آوردم
ای من بگردم قدّ و بالای تو را مادر!
اشک و کت دامادی و پیراهن آوردم
چشم حسود از قامتت، از دست‌هایت دور!
از جنس دریا «و إن یکاد» و شیون آوردم.

 

(۴)
[مهر سفر]
صد جای قلبم طعنه‌ها از صد نفر خورده
صد بار به صدها زبان تلخ برخورده
این سفره خالی نیست، نه! این قلب افسرده
روزی سه وعده غصه و خون جگر خورده
آری شبیه برگ زردی در خزان، هر قدر
بیمارتر بودست سیلی بیشتر خورده
از آشنا نالیده‌ام همچون درختی که
زخمی اگر خوردست، تنها از تبر خورده
در طالعش آرامش آغوش دریا نیست
رودی که بر پیشانیش مهر سفر خورده.

 

(۵)
شیرم من و یک گله‌ی آهوست نگاهت
معجون تسلا و هیاهوست نگاهت
موزون وخوش آهنگ و به حق وسوسه انگیز
رقصیدن معشوقه‌ی هندوست نگاهت!
هم شبدر برخاسته از دامنه‌ی کوه 
هم پونه‌ی روییده لب جوست نگاهت!
افسوس که چین ریخته مابین دو ابروت
افسوس که بی‌عاطفه اخموست نگاهت
شیرین! ملس خواستنی! آخ... دلم ریخت!
یک ظرف پر از برگه‌ی آلوست نگاهت!
دیری‌ست دلم بلخ و بخاراست عزیزم 
عمری‌ست که چنگیز و هلاکوست نگاهت!

 

(۶)
[آقای آب و آینه]
دنیا دچار یک تب ممتد بدون تو
درگیر این جنون زبان‌زد بدون تو
هی قرص ماه، شربت خورشید، عهد نو
اما هنوز حال زمین بد بدون تو
هی چرخ می‌زند و سرش گیج می‌رود
پاییز و برگریز مجدد بدون تو
از چشم شور پنجره اسفند می‌چکد
اینجا بهار مانده مردد بدون تو
تقدیر تلخ مزرعه طعم گس کویر
با آب و آیه فاصله دارد بدون تو
آدم غریب و تب زده، حوا همیشه ابر
لبریز بغض و هق‌هق بی‌حد بدون تو
آقای آب و آینه، آقای ماه نو
باران چقدر گریه ببارد بدون تو.

 


گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

 


┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

 


سرچشمه‌ها
https://telegram.me/FerdoosiAlg
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.aftabgardanha.ir
www.shereno.com
www.ketabrah.ir
www.tarna.ir
@Marziyehshahidi
و...

 

 

  • لیلا طیبی
۲۶
مرداد

آقای "سعدی گل‌بیانی"، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم مازندرانی، زاده‌ی تیر ماه ۱۳۵۷ خورشیدی، در قائمشهر می‌باشد.

 

سعدی گل‌بیانی

آقای "سعدی گل‌بیانی"، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم مازندرانی، زاده‌ی تیر ماه ۱۳۵۷ خورشیدی، در قائمشهر می‌باشد.
وی دانش‌آموخته‌ی ادبیات انگلیسی است، و فعالیت حرفه‌ای‌اش را در عرصه‌ی شعر و نقد ادبی از کارگاه زنده‌یاد "منوچهر آتشی"، در موسسه‌ی کارنامه و سپس با جلسات "حافظ موسوی" آغاز کرد. او همچنین از مؤسسین سایت وازنا بوده و در پانزده سال اخیر با مجلات و روزنامه‌های متعدد همکاری کرده است.
از او چند دفتر شعر منتشر شده است، از جمله:
- نی زن، جذامی و باد
- برگ‌های بی‌عشوه‌ی ختمی
- مدارک جعلی
- به میچکا که روز و شب‌ها پشت پنجره‌ام بود
و...
دفتر شعر «مدارک جعلی» جزو برگزیدگان نخستین دوره‌ی جایزه‌ی شعر شاملو در سال ۱۳۹۴ بود.
گلبیانی در ترجمه‌ی شعر نیز دستی دارد و در این حوزه، کتاب «مرثیه برای پدرم و شعرهای دیگر» گزیده‌ی شعرهای "مارک استرند"، به ترجمه‌ی او منتشر شده است. همچنین کتاب «گرسنگی کشیده» اثر "دان دلیلو" دیگر کتاب ترجمه شده از سوی اوست، که چاپ و منتشر شده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
["آرامش روح سرآغاز آن نخستین سایه‌ای است، که شامگاه می‌افکند" (غروب بتان، نیچه)]
ماه، ماه نارنجی
کمانش پوشال سقف را می‌سایید
از مهتابی خم شده بودی
چون شب بر بهار و پاشویه‌ی حوض
از سایه‌روشن حیاط و لولای چوب
باد در بوته‌های تمشک
لانه‌ی شب را
سبز و سیاه می‌‌زد

ماه، ماه نارنجی
از دوخت لباست می‌تابید به چهره‌ی من
همه چیزم پارچه‌ی تو می‌شد
دست‌هایت شکل دست‌های من
شکل یک تعارف سپید
در آغوش کشیدنِ خلاء
چمبره زدن دور کمرگاهی مقدس
و پاهایت شبیه من بود
وقتی که راه می‌رفتی زیر نعل درگاه، زیر اشکوب
وقتی که الهه‌ی باستانی صندلی‌هایی
وقتی که دکمه‌هایت را باز می‌کرد
در حوض‌های یک معماری از دست‌شده محو شوی
وقتی که دکمه‌هایت را می‌بست
و چشم‌هایت به خاطره‌ی چشم‌هایت بدل می‌شد
 تنها به خاطر یک کلمه
تنها به خاطر رویایی واقعی
تنها به خاطر گلی که اعصار را معطر
تنها به خاطر برهوتِ پس از انسان
و خیال مفهومی انسانی که در بیابانی بی‌نام
در اندام یک مقبره‌ی فرسوده چون بادی دردناک
می‌پیچید
تنها به خاطرِ زانوهای انسان
وقتی به خاک می‌افتاد
و در گوشه‌ی چشم‌اش نام انسانی دیگر می‌درخشید
چنان‌که ماه، ماه نارنجی
از میان ابرها  
اشکال مقوایی شب را سپید می‌زد
و هستی که کبود بود هنوز
و اشیای زندگی که نامعلوم در نور آن ماه
ماه نارنجی
چون اقیانوسی سپید از بالای فاصله
ماه، ماه نارنجی
وقتی از پلکانی موهوم  بالا می‌رفتی
وقتی که ساعت‌ها کوله‌ را پی فقدانی بی‌نام می‌گشتی
از نرده‌های ایوان
                   همچنان
                           فارغ از فهم زیبایی
                              پایین را می‌پایید.

(۲)
انگشت‌های روی میزت
روی میز نبوده است هرگز
و میان لباس‌ها و تنت فاصله‌ی بزرگی است
عرصه‌ای که ارابه‌های جنگ‌ها می‌گذرند
و منجیق‌های آتش و خون درخشانش
تاریخ ریخته است
و میان چشم‌های تو و گل‌های مدور پیراهن
با رنگ‌های ناشناس ناقوس‌اش
با زنگ‌‌های پوست‌اش برهنه
دور است
تو دور خواهی بود از میله‌هایت

(۳)
[تلویزیون]
هی تو که اژدها بر سکه‌های زر خیمه زده‌ای
شتران راهوار سر در آبخورها فرو‌ کشیده بودند
آنگاه بود که جوان و به سرزمین رویا برویم
بلکه در برابر آن ران‌های خوش تراش
که پرتره‌ی زارعی در بادهای چشمش 
نقش داشت
و انگشتانش بر نت‌های نوایی سبز
برهنه می‌شدند
زانو زنیم
و قلب لرزان دیگری را
چنان ستایش کنیم
که آفتاب از چشم‌های ما طلوع کند
و در مه بی‌رنگ پگاهان
خلخال‌های رقصنده‌اش
به پرواز در آیند
و زندگی 
در سجاوندی یاس‌های شب‌نشین
بپیچد با الفبای نامحدود ذهن ما
هی تو که آن زن را حذف کردی
از تصویر نسل ما
تا در سکوت شکست به چای صبحانه خیره باشیم
در سکوت شکست
صورت‌هایمان در ته‌ریش دانشگاه زبر شود
در سکوت شکست
دست بشوییم در توالت‌های بین راه سلفچگان
انگار صورت‌هایی بی‌چهره از شیارهای خاک‌آلود
به هم برسیم
در سرعت بی‌وقار یک هستی دیجیتال
و‌ با نام کوتاه نیزه‌ای قدیم بر گرده
با صورت‌های بی‌چهره
به پرسه‌های بی‌انجام شهر رویم
هی تو که کسان ما به غربت رفتند
و لوازم مربوط به حفظ خاطره را
در چمدان‌هایی با وزن محدود بردند
و اضافه بارشان
خطوط رنجبار چهره بود که جا ماند
و سندهای بلیغ یک دوران بود
هی تو با شبکه‌های مسخ شده‌ی تماشاگر
چرا چهره‌های محبوب را حذف کردی
از امکان تصاویر ذهن ما؟
هی اژدها که سرعت از کمرگاه زورگوی تو
پخش می‌شد در طنین به هم خوردن سکه‌های طلا
و سرعت از انتقال آن احساس ستمگر
از فرستنده‌های تو
پخش می‌شد در اشیای کند پستوهای اجاره‌ای
و سرعت تو هر روز باز صورت ما را چهره تهی می‌خواست
و چهره‌های ما را از یاد
و یاد را بر می‌داشت از قلب‌های ما
با دو تیزی غول‌آسا
می‌گذاشت روی چرخ قاپوق شکنجه‌گاهی نامرئی
ای اسطوره طحال ما را از چنگک اعصار بیاویز
ای اسطوره تلواسه‌های علفزار را بیامرز
ای اسطوره آن ماه را از خلال شاخه‌های ابر به یاد آر
ای اسطوره آواز قهرمانان را
 و آغوش پذیرنده‌ی شادی‌ها را
چون زیر پیراهنی کهنه‌ای بر چنگک به یاد آر
ای اسطوره اتاق‌های ما چون تپه‌هایی تا دامنه‌ی گنبد کبود
ای اسطوره ستاره‌ها را از شولای سوراخ شب بر ما بچکان
ای اسطوره اشباحیم ما
به درهای اتاق‌هایی تبدیل شدیم
بسته در طی تیزرهای تبلیغات
ما را بگشای از هم.

(۴)
او وقت‌هایی که برادر بود
همچون دودکشی بی‌مصرف در تابستان
در رویا فرو می‌رفت
او وقت‌هایی که پدر بود
شبیه لک‌لکی که آشیانه بسازد
دودکش‌ها را از رویا بیرون می‌آورد
او وقت‌هایی که کارمند بود
با هیزم‌های ذهن
برای دودکش تنها
کلبه می‌ساخت
او وقت‌هایی که شوهر بود
ترق ترق صدای سوختن هیزم‌ها
از شومینه‌ی چشم‌هایش
به گوش می‌رسید
او وقتی که مرد
همه‌ی لک‌لک‌های جهان
همه‌ی دودکش‌های جهان را
ترک گفتند.

(۵)
هر شب
دست‌هایم را می‌شویم
از بند رختتان آویزان می‌کنم
من شاعرم مرده شوری که در خشتک زندگی داد و قال می‌کند
چشم‌هایم را در جیب می‌گذارم
راستی جیب‌های پاره‌ام
چه شرمنده‌ی گنجشک‌ها است
شما سر میزتان خرده نان ندارید خانم؟
نمکی‌ها در کوچه‌اند
رویشان آب که بریزی
خیلی شیرین می‌شوند.
هر شب در پارک
مهره‌های گردنم را باز می‌کنم
کله‌ام را کنار آشغال‌ها می‌گذارم
دندان موش مسواک می‌زنم
چراغ ماه خاموش می‌کنم
در لحاف سنگ
خاک بر سر می‌کشم
من خواب پرهای گردن یک فنچم
پرنده بازی
که حبس قناری می‌کشد
جای سیگار پرگار
قفس باز دانه‌ای چند خانم؟
خروس‌خوان‌ها
رفتگران خاموش
عارفانه بر سرم دست می‌کشند.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.adabi-sut.blogfa.com
www.shamlouaward.org
www.cherouu.ir
www.piadero.ir
@Adabiyat_Moaser_IRAN
و...

 

  • لیلا طیبی
۲۵
مرداد

کتاب ولی چرا من؟

کتاب «ولی چرا من؟» نهمین جلد از مجموعه‌ی «کیتی دختر آتش پاره ۹»، که دارای هشت داستان کوتاه است.
 

 

کتاب ولی چرا من؟

کتاب «ولی چرا من؟» نهمین جلد از مجموعه‌ی «کیتی دختر آتش پاره ۹»، که دارای هشت داستان کوتاه است.
زبان و بیان داستان که با دانش کودکان گروه سنی ۹ تا ۱۲ سال، همخوانی دارد، سبب جذابیت داستان‌ها برای خوانندگانش می‌شود. خواندن این کتاب به مادران و پدران پیشنهاد می‌شود.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

نویسنده‌ی این کتاب، خانم "بل مونی" است.
خانم "بریل آن بل مونی"، زاده‌ی ۸ اکتبر ۱۹۴۶ میلادی، در لیورپول، نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی است.
او در دانشگاه آکسفورد (در آن زمان هیچ کس از دبیرستان او در آکسفورد پذیرفته نشده بود)، رفت و به تحصیل زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه کالج لندن، جایی که در سال ۱۹۶۹ میلادی، موفق به کسب مقام ممتاز شد.
همچنین بعدها در رشته‌ی فلسفه تجربه‌اندوزی کرد و سپس به حوزه‌ی روزنامه‌نگاری وارد شد.
انتشارات افق مجموعه‌ی «کیتی دختر آتش پاره» را با ترجمه‌ی خانم "نیلوفر اکبری" و تصویرگری "مارگرت چمبرلین"، و با عناوین زیر روانه‌ی بازار کرده است:
- من نمی‌خواهم
- من نمی‌توانم پیدایش کنم
- منصفانه نیست!
- اما تو قول داده بودی!
- آخه چرا نه؟
- من از خیلی چیزها سر در می‌آورم!
- من می‌ترسم!
- ای کاش!
- ولی چرا من؟
- حوصله‌ام سر رفته!
- تقصیر من نیست!
- خب که چی؟
- دوستان من
- فکرهای بکر کیتی
- نمی‌خواهم بگویم بله
- خرس کیتی گم شده

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ معرفی کتاب:
مامان‌ها هم عصبانی می‌شوند؛ بله، همه‌ی مامان‌ها. درست مثل مادر کیتی که آن روز خیلی بداخلاق شده بود و همه باید از پیش چشمانش فرار می‌کردند. در ماجرای تازه‌ی کتاب کیتی دختر آتش پاره ۹: ولی چرا من؟ که "بل مونی"، با هنرمندی خاص خود آن را نوشته، باز هم با کیتی و شیطنت‌هایش همراه می‌شوید. همچنین شما در این اثر با یک مامان غرغرو و البته کمی بدشانس نیز روبه‌رو هستید. وضعیتی که کیتی باید به‌ تنهایی آن را درست کند

تا حالا برایتان اتفاق افتاده که مامان را عصبانی، بداخلاق و یک‌ کمی نامهربان ببینید؟ مثلاً موقع‌هایی که مشق‌هایتان را ننوشته‌اید یا اتاق‌تان حسابی شلوغ است؛ یا حتی زمانی که بدون اجازه به وسایل او دست زده‌اید. در این قصه از کتاب کیتی دختر آتش پاره ۹: ولی چرا من؟ (?Why Me) مادر کیتی بداخلاق شده است. او از صبح حسابی بدشانسی آورده؛ جوراب‌شلواری‌اش سوراخ شده، یک قوطی شیر از دستش رها شده و روی زمین ریخته، پدر کیتی، ماشین را برده و حالا او باید زیر باران و با اتوبوس به آرایشگاه برود. همین اتفاقات برای تبدیل شدن یک مادر آرام به مادر طوفانی کافی‌ست! به‌ همین‌ دلیل هم پدر و دانیل به بهانه‌ی خرید از خانه بیرون می‌روند تا رعدوبرق اخلاق طوفانی مامان به آن‌ها برخورد نکند و کیتی با یک مادر غرغرو تنها می‌ماند.

کیتی با خودش فکر می‌کند چرا وقتی ما بچه‌ها عصبانی و ناراحت هستیم از نگاه دیگران فقط یک بچه‌ی لوس و بی‌ادب دیده می‌شویم، اما بزرگترها اجازه دارند هرچقدر می‌خواهند به بقیه غر بزنند؟ باید ببینیم که دخترک قهرمان کتاب کیتی دختر آتش پاره ۹: ولی چرا من؟ چگونه از پس این ماجرا برمی‌آید. اگر دوست دارید ادامه‌ی قصه را بدانید و ببینید کیتی چطور این ماجرا را پشت سر می‌گذارد، همین‌حالا با بل مونی همراه شوید.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ فهرست مطالب کتاب:
- درباره‌ی نویسنده
- یک نامه از کیتی
- یک روز بدشانسی
- مادربزرگِ رزی
- ویلیام و بذرهای نامرغوب
- مهمانی آنیتا
- چرا تو؟
- کیتی خبرهای تازه می‌شنود
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

■ از متن کتاب:
(۱)
بالاخره زنگ آخر هم تمام شد. مادر رزی، پشت میله‌های مدرسه، منتظر بود. آن‌ها از چهار تا خیابان گذشتند تا به خانه‌ی رزی رسیدند. از بالای پله‌ها، صدای گیتارِ سام می‌آمد. سام بزرگ‌ترین برادر رزی بود و موهایش را مدل شیطانی بلند، مثل طناب‌های کلفت بافته بود و در یک گروه موسیقی، گیتار می‌زد. از اتاق‌نشیمن، صدای تلویزیون می‌آمد و کیتی برای رابی و بن که روی زمین ولو شده بودند و تلویزیون تماشا می‌کردند دست تکان داد. رابی چهارده ساله بود و بن شانزده ساله. کیتی فکر کرد آن‌ها خیلی خوش‌تیپند!
درست در همین لحظه، سارا پرید توی اتاق. کتاب‌ها را پخش‌وپلا کرد و نزدیک بود رزی را هم پخش زمین بکند.
رزی نعره زد: «جلو پایت را بپا!»
سارا غرید: «آب‌دزدک! نباید سر راه باشی، درست است؟»
کیتی حالش گرفته شد. فکر کرد، آه! خواهش می‌کنم! نگذار آن‌ها جنگ و دعوا راه بیندازند. همیشه وقتی خانه‌ی یکی مهمان هستی، اگر آدم‌های آن خانه جروبحث راه بیندازند، خیلی خجالت‌آور است. اما سارا از پله‌ها بالا دوید و به اتاقی رفت که با رزی شریک بود. بعد صدای بلند موسیقی پاپ، قاتی سروصدای خانه شد. کیتی آن‌همه سروصدا را دوست داشت. این نشان می‌داد که خانه‌ی خودشان همیشه خیلی ساکت است.
دخترها کمی تلویزیون تماشا کردند، بعد ماروپله‌بازی کردند. و بعد ناگهان صدای تازه‌ای بلند شد. مادربزرگِ رزی و پدر، در‌حالی‌که بلند‌بلند می‌خندیدند، از در جلویی وارد شدند. انگار کسی همان دقیقه لطیفه‌ای تعریف کرده بود. رزی جست زد تا آن‌ها را ببوسد. کیتی با خجالت دنبال رزی رفت.

(۲)
خیلی جالب است که در خانه‌ی کس دیگری باشی. نمی‌دانی چه‌کار باید بکنی و چه‌جور باید باشی. کمی بعد، از اینکه همه‌اش باید لبخند بزنی و مؤدب باشی، خسته می‌شوی.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی


 

https://t.me/leilatayebi1369

  • لیلا طیبی
۲۴
مرداد

دختر شاه فرنگ

کتاب "دختر شاه فرنگ"، جلد ۳ از مجموعه کتاب‌های "پهلوان پشه"، نوشته‌ی استاد "محمّدرضا شمس" است، که توسط نشر افق چاپ و منتشر شده است.

استاد "محمدرضا شمس"، نویسنده و مترجم حوزه‌ی کودک و نوجوان، در سال ۱۳۳۶ خورشیدی، در محله‌ی شاهپور تهران به دنیا آمد. از آثار او می‌توان به کتاب‌های، "یک سبد سیب"، "خواب و پسرک"، "افسانه روباه حیله‌گر"، "اگر این چوب مال من بود"، "روباه و خروس"، "دیوانه و چاه"، "غول بیابونى، "جاده"، "گوساله‌ی لج‌باز" و... در زمینه‌ی کودک و نوجوانان، اشاره کرد. 

داستان این کتاب برگرفته از قصه‌های قدیمی "حسن کچل" به شکلی دیگر است، که به زیبایی هرچه تمام‌تر بازنویسی شده و قصه‌های پسرکی با ویژگی‌های کاملن متفاوت را به تصویر می‌کشد، ماجرای پسری ساده و زرنگ!، قهرمان و تنبل!، ترسو و شجاع!

حسن کچل شخصیت‌ دوست‌داشتنی قصه‌های کودکانه است. پسرکی تنبل که همیشه با حواس‌پرتی‌های خود ماجرا می‌آفریند. قصه‌های حسن‌ کچل و اتفاقات خنده‌دار آن خاطرات چندین نسل از مخاطبان دنیای کتاب را شکل داده. "محمدرضا شمس"، داستان‌نویس ادبیات کودکان نیز تصمیم گرفته تا در کتاب دختر شاه فرنگ، بار دیگر ماجراهای حسن کچل را برای ما بنویسد و البته چاشنی شیرینی و خنده‌ی بیشتری به آن اضافه کند. در این بین از تصویرسازی‌های زیبای "سحر خراسانی" نیز نباید گذشت چرا که جذابیت ویژه‌ای به این قصه‌ی خواندنی بخشیده.

حسن کچل با این‌که خیلی جاها رفته و ببر درنده و اژدهای شاخدار و لشکر دشمن را یک‌ تنه شکست داده، اما انگار هنوز نمی‌خواهد دست از تنبلی بردارد. حسن هی غذا می‌خورد و چاق می‌شود.
او بخور‌ و بخواب را از حد گذرانده و آن‌قدری در خانه مانده که دیگر به زحمت از در رد می‌شود. برعکس او، "بی‌بی گلنسا"، ننه‌ی حسن، حسابی لاغر شده و چیزی جز پوست و استخوان از او نمانده. می‌پرسید چرا؟ چون شب و روز از دست حسنی حرص می‌خورد.
حالا همسایه‌ها جمع شده‌اند و می‌خواهند حسن را بفرستند دنبال یک کار و بار درست و حسابی، اما گویا حسن کچل قصه‌ی ما تنبل‌تر از این حرفاست…

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

مجموعه کتاب‌های پهلوان پشه به شرح زیر است:
- جلد ۱، غول بیابونی
- جلد ۲، سرزمین دیوها
- جلد ۳، دختر شاه فرنگ

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ فهرست مطالب کتاب:
- همسایه‌ها
- به دنبال کار
- دال‌آهو
- حوصله‌ی حاکم
- پاداش
- باباکلاه
- مادیون چهل‌کره
- ماچ
- مرغ چهل طوطی
- نقشه‌ی تازه
- دریا خشک‌کن
- مهمانی
- سه شرط
- حمام فولاد
- سبزه‌زار
- جنگ

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ بخشی از کتاب:
حسن چوبی برداشت و روی جوی گذاشت. چوب شد پل و مورچه‌ها یکی یکی از روی آن رد شدند و به این طرف آمدند.

بعد به یک جوجه کلاغ رسید که از توی لانه‌اش افتاده بود پایین و از ترس پشت سر هم قارقار می‌کرد. حسن جوجه کلاغ را برداشت و از درخت بالا رفت و آن را توی لانه‌اش گذاشت. جوجه کلاغ آرام گرفت.

حسن دوباره به راه افتاد. همان طور که می‌گشت، چشمش به آهویی افتاد. تیر و کمانش را درآورد و به طرف آهو نشانه رفت. آهو می‌لنگید و از درد ناله می‌کرد. خار کلفت و نوک تیزی توی پایش رفته بود. حسن جلو رفت. آهو ترسید و خواست فرار کند. حسن دستش را بلند کرد و گفت: «نترس کاریت ندارم می‌خوام اون خار رو از پات در بیارم.»

آهو ایستاد. حسن جلو رفت و خار را از پای آهو بیرون آورد. یک دفعه چشمش به شیر بزرگی افتاد که روی درخت کمین کرده بود. شیر می‌خواست روی آهو بپرد. حسن فوری تیری توی کمانش گذاشت و به طرف شیر نشانه گرفت. شیر غرّشی کرد و روی آهو پرید. حسن که تا آن موقع تیراندازی نکرده بود، کمان را کشید و تیر را رها کرد.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

  • لیلا طیبی
۱۱
مرداد

استاد "موسی عصمتی" شاعر خراسانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۳ خورشیدی، در روستای معدن آق دربند، سرخس است.  

موسی عصمتی


استاد "موسی عصمتی" شاعر خراسانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۳ خورشیدی، در روستای معدن آق دربند، سرخس است.  
وی در ۱۲ سالگی بر اثر بیماری مننژیت حدود ۴ سال، برای پیگیری امور درمان، مجبور به ترک تحصیل شد. و متأسفانه در این دوران بر اثر آن بیماری، نابینا شد و به توصیه‌ی خانواده تصمیم به ادامه‌ی تحصیل در مدارس نابینایان گرفت. 
او در آموزشگاه نابینایان شهید محبی تهران و امید نابینایان درس خواند و در دانشگاه بیرجند، رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی را پی گرفت، تا کارشناسی ارشد ادامه داد و هم اکنون دبیر ادبیات دانش‌آموزان دبیرستان نابینایان در شهر مشهد است.
نخستین مجموعه شعرش با عنوان "قدمی مانده به تو"، در سال ۱۳۷۸، زمانی که دانشجوی مقطع کارشناسی بود، منتشر کرد. بیشتر اشعار این کتاب، در همان سال‌های دانشجویی اتفاق افتاده بود. 
بعد از آن چند کتاب کودک از او منتشر شد و در سال ۱۳۹۵، از طرف انتشارات شهرستان ادب، مجموعه شعرش با عنوان "بی‌چشم داشت" وارد بازار کتاب شد.
دیگر مجموعه‌ شعر وی، "بریل‌های ناگزیر" نام دارد که غزل "پدر" این کتاب، در برنامه‌ی «سرزمین شعر» خوانده شد و در فضای مجازی بیش از ۱۰ میلیون بار دیده شد. 
دیگر کتاب شاعر روشندل، مجموعه رباعی‌هایی اوست، که با عنوان "سمرقند" و در نمایشگاه بین‌المللی کتاب توسط نشر «شاعران پارسی زبان» رونمایی شده است.

 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[پدر] 
پدرم را خدا بیامرزد، مردِ سنگ و زغال و آهن بود
سال‌های دراز عمرش را، کارگر بود، اهل معدن بود 
از میان زغال‌ها در کوه، عصرها رو سفید بر می‌گشت
سربلند از نبرد با صخره، او که خود قله‌ای فروتن بود 
پابه‌پای زغال‌ها می‌سوخت! سرخ می‌شد، دوباره کُک می‌شد
کوره‌ای بود شعله‌ور در خود‌، کوره‌ای که همیشه روشن بود
بارهایی که نانش آجر شد، از زمین و زمان گلایه نکرد
دردهایش، یکی دو تا که نبود! دردهایش هزار خرمن بود
از دل کوه‌های پا بر جا، از درون مخوف تونل‌ها
هفت خوان را گذشت و نان آورد، پدرم که خودش تهمتن بود
پدرم مثل واگنی خسته، از سرازیر ریل خارج شد
بی‌خبر رفت او که چندی بود، در هوای غریب رفتن بود
مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای کوهستان
پدرم را خدا بیامرزد، کارگر بود، اهل معدن بود.

 

(۲)
[معدن / تقدیم به روح مادرم]
مثل گذشته نیست، سراپا عوض شده‌ست 
اینجا هوای دهکده حتی عوض شده‌ست
بابا دلش شکست پس از تو یتیم شد 
می‌گفت بعد کوچ تو، دنیا عوض شده‌ست
معدن۱ شبیه خاطره‌های قدیم نیست 
معدن هزار مرتبه حالا عوض شده‌ست 
آن کوچه‌های کاهگلی، کوچه‌های باز 
آن کوچه‌های گرم تماشا عوض شده‌ست 
دیگر درخت پیر۲ بهاری نمی‌شود 
حتی هوای گردنه‌ سینا۳ عوض شده‌ست
بنگی۴، ولی هنوز همان مرد ساده است
اما دریغ، شیوه‌ی ماها عوض شده‌ست 
کبری سیاه، دختر مشتی غلام۵ هم 
اسمش شده شقایق و کبری عوض شده‌ست
مادر، کدام سوی جهان، گام می‌زنی؟
دیگر زمانه بعد شما، ها... عوض شده‌ست
باید به دادمان برسی، تشنه مانده‌ایم
وقتی که آب چشمه‌ی این جا عوض شده‌ست.
---------
۱) معدن آق دربند روستایی از توابع سرخس که دارای معدن زغال سنگ است و اهالی روستا با کارگری در معدن روزگار می‌گذرانند
۲) درختی‌ست در دره‌ای کوچک در اطراف روستا که سیلاب‌های فصلی نتوانسته آن را از ریشه در بیاورد به همین دلیل اهالی روستا  او را درخت پیر می‌نامند
۳) از گردنه‌های اطراف روستا که خوش آب و هواست 
۴) بنگی شخصیتی بسیار ساده و بی‌آزار که اهالی روستا آن را بنگی می‌خوانند
۵)‌ مشتی غلام به هیچ عنوان وجود خارجی ندارد 

 

(۳)
[نامه‌ی برف] 
غروب بود که مانند قاصدک از دور
سفید و سرد و شتابان رسید نامه‌ی برف
همان زمان که زمین گرم رفت و آمد بود
درست توی خیابان رسید نامه‌ی برف

بدون هیچ نشانی بدون گیرنده
بدون نام نویسنده و فرستنده
به دست حال و گذشته به‌ دست آینده
بدون پاکت و عنوان رسید نامه‌ی برف

غروب بود و بیابان رمیده تر می‌شد
و  پشت کوه دوباره خمیده تر می‌شد
که سرگشاده و فوری به حکم ابر سیاه
به دست کوه و بیابان رسید نامه‌ی برف

از آن به بعد زمین گرم برف شادی شد
حیات، سرسره‌ی رایگان بادی شد
از آن به بعد که در کوچه‌های آبادی
به کودکان دبستان رسید نامه‌ی برف

درست عصر همان روز، عصر یخبندان
به شاخه‌های بلند و شکسته از طوفان
به ساقه‌های پر از یادگاری انسان
به ریشه‌های درختان رسید نامه‌ی برف

تمام پنجره‌ها بی‌درنگ بسته شدند
پرندگان همگی دسته دسته دسته شدند
کسی نخواند و جوابی نداد یک لحظه
از آن زمان که به ایوان رسید نامه‌ی برف

زمین به حال خودش بود و نامه‌ها در باد
هزار نامه‌ی ناخوانده رفته بود از یاد
کسی که آمده بود از سفر خبر می‌داد
به دست پاروی طوفان رسید نامه‌ی برف

و صبح بعد که خورشید عینکش را زد
گلایه نامه‌ی سنگین برف را وا کرد
نشست و خط به خط سرد نامه‌ها را خواند
و تا غروب به پایان رسید نامه‌ی برف

 

(۴)
[برای قیصر شعر ایران] 
بگو به ابر ببارد تمام دفتر را 
سه‌شنبه‌های همین  روزهای آخر را
سه‌شنبه‌های همین روزهای بی‌برگشت 
سه‌شنبه‌های زمین گیر و زرد و پرپر را 
سه‌شنبه‌ای که خدا کوه را صدا می‌زد 
سه‌شنبه‌ای که خدا، چشمه را، کبوتر را
سه‌شنبه‌ای که سرانجام حضرت سیمرغ
به دست باد فنا داد آخرین پر را 
همان سه‌شنبه که از راه می‌رسد هر روز
همان سه‌شنبه که دیوار می‌کند در  را 
همان سه‌شنبه که تکذیب می‌کند آخر
خبرگزاری تاریخ، مرگ قیصر را.

 

(۵)
[مصنوعی‌ست] 
زمانه‌ای‌ست که گل‌های باغ مصنوعی‌ست
و قارقار غریب کلاغ مصنوعی‌ست
زمانه‌ای‌ست که از قلب زخمی آدم
کسی اگر که بگیرد سراغ، مصنوعی‌ست
رسیده‌ایم به جایی که تازه فهمیدیم 
تمام ِ قصه‌ی روباه و زاغ مصنوعی‌ست
به جایِ زخم ِ جهان، گل نشانمان دادند
همیشه اصل خبرهای داغ مصنوعی‌ست
شبیه دست یدالله که هی جدا می‌شد
طبیعی‌ است که هر اتفاق مصنوعی‌ست
طبیعی‌‌ است که در خانه‌های سیمانی
نگاه پنجره‌های اتاق مصنوعی‌ست
عصا برای من این را دوباره روشن کرد 
که نور کم رمقِ این چراغ مصنوعی‌ست 
بدون روشنی چشمِ سبزِ تو در شعر
همیشه قافیه‌ی سبزِ باغ مصنوعی‌ست.

 

(۶)
[گنجشک] 
آه، گنجشکِ خسته از نیرنگ! آسمان را به دل نگیری ها!
پشت پرواز سنگ‌ها یک روز، ناگهان را به دل نگیری ها!
بال در بال ابرها برگرد،  تا درختان پشت گندمزار
غول پوشالی مترسک را، باغبان را به دل نگیری ها!
روزگاری که شوخ و پاورچین، تا بلندای لانه‌ات رفتیم
جرم ما بی‌دلیل ثابت بود، نردبان را به دل نگیری ها!
روزگاری که توی خانه‌ی ما، می‌پریدی به شیشه می‌خوردی
شیطنت‌های بچگی‌مان را، خنده‌مان را به دل نگیری ها!
خانه‌‌ گرم ‌از پرندگی می‌شد، گرم از شورِ زندگی می‌شد
روزگاری که مثل باد گذشت، آن زمان را به دل نگیری ها!
مثل جامی پر از روایت برف، لانه‌ات در سکوت یخ می‌زد
روزگاری که برف حاکم بود، غم نان را به دل نگیری ها!
برف یک اتفاق معمولی‌ست، آه، گنجشک تا خدا معصوم
برف را، آیه‌های شادی را، آسمان را به دل نگیری ها!

 

(۷)
گل کرد دوباره اشتیاقی در برف
چون کعبه سفید شد اتاقی در برف
شب بود و مرا به صبح دلگرمی داد
خورشیدِ زغالیِ اجاقی در برف.

 

(۸)
انگار دچار ِ رنج و دردی شد و رفت 
درگیر ملاحظاتِ فردی شد و رفت
با بدرقه‌ی تمام آبادیِ ما 
پاییز سوار اسب زردی شد و رفت. 

 

(۹)
در خاطره‌ی درخت‌ها غم زیباست 
افتادنِ برگ‌ها دمادم زیباست 
موسیقی و چای و فال حافظ، انگار 
پاییز خداحافظی‌اش هم زیباست

 

(۱۰)
با نغمه‌ی چنگ و رود برگردی ها 
با زرد‌ترین سرود برگردی ها 
حالا که غروب می‌روی حرفی نیست 
ما منتظریم زود برگردی ها 

 

(۱۱)
گفتم که دوباره کار دارم امشب
دلتنگیِ بی‌شمار دارم امشب
از شعر بپرس او خبردارد که
با قافیه‌ها قرار دارم امشب.

 

(۱۲)
حالا وقتی به معدن می‌رسم
در حوالی درختان توت
تو دیگر نیستی
که به استقبالم بیایی
دستم را بگیری
و به روشن‌ترین 
نقطه‌ی جهان ببری
تو دیگر نیستی
که همسایه‌ها
آمدنم را 
به تو چشم روشنی بگویند
تو دیگر نیستی
و سماورت سال‌هاست 
که خاموش است
و کوچه
غمگین‌ترین جای جهان
و من وقتی به معدن می‌رسم
به روزگاری فکر می‌کنم
که تو بودی
خانه بود
خنده بود 
و با تو، بهار، بهار بود

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

 

سرچشمه‌ها
- شبکه خبری رها نیوز
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://t.me/braillehayenagozir
https://www.qudsonline.ir/news/985429
https://farhangeeslami.com/1399/06/25
http://pactos.net/7459
و...

 

 

  • لیلا طیبی
۱۰
مرداد

بانو "گیلدا ایازی"، شاعر ایرانی، زاده‌ی روز سه‌شنبه ۲۸ دی‌ماه ۱۳۵۵ خورشیدی، است.

 

گیلدا ایازی


بانو "گیلدا ایازی"، شاعر ایرانی، زاده‌ی روز سه‌شنبه ۲۸ دی‌ماه ۱۳۵۵ خورشیدی، است.


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
رهایم کن
تنها
با همین خیال خام
کنار رویای بودنت...
می‌خواهم
به حال خودم باشم...

با خیالت همیشه
خنده هست
بوسه هست
شادی هست

انگار همه چیز
بوی خوشبختی می‌دهد...

دلخوشی‌هایم کوچک
و دلم قانع است...

از روزی که خیالت اینجاست
آینه را هم پاک نکردم
مبادا
چشم در چشم ِحقیقت شوم

اصلن
حقیـقت باشد سهم تو
خیال خام برای من
فقط
رهایم کن...


(۲)
به من چه مربوط که
آدم زندگی هیچ کس نیستی
من فقط عاشقی بلدم
چیزی هم در بساط نداشته باشم
قلبم پر است
عاشقی تقصیر من نیست
تقدیر است که
قرعه به نام تو افتاده
حالا می‌خواهی آدم این عاشقی باش
می‌خواهی نباش
من که گفتم فقط عاشقی بلدم
اما پا به پایم خواستی بیایی
زودتر بجنب
این قلب که بایستد
عشق تو
معجزه نخواهد کرد. 


(۳)
افکارم شبیه تو تراشیده شده.
آغوشم درست به اندازه تو جا دارد.
اطاقم بوی تو را می‌دهد.
فقط نمی‌دانم چرا چشمانم تو را گم کرده‌اند...
دلتنگم...
به اندازه همه دلتنگی‌هایی که فقط تو می‌دانی.


(۴)
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمی‌رسد
و بوسیدنت موکول شده
به تمامی روزهای نیامده.
حالا که هر چه دریا و اقیانوس را
از نقشه جهان پاک کردی
مبادا غرق شوم در رویایت
باید اسمم را
در کتاب گینس ثبت کنم
تا همه بدانند
- زنی
با سنگین‌ترین بار دلتنگی
روی شانه‌هایش -
تو را دوست می‌داشت
می‌بینی
عشق همیشه
جاودانگی می‌آورد.


(۵)
آسمان را نگاه می‌کنم
قدش آنقدر بلند است که
تقویم را بر می‌دارم
تک تک برگ‌هایش را
با بادبادکی
به آسمان می‌سپارم...
حالا می‌توانم
برگردم به اول زمان
اما نه!
دیگر به بهشت نمی‌روم
آنجا خون
تاوان سیبی بود
که با عشق به تو دادم...
تنها گوشه‌ای ته چشمان تو
بهشت که هیچ
ابدیتی است برای من...
نگاهم کن.


(۶)
شاید
تقدیر روی پیشانی‌ام
نوشته باشد
"همیشه فاصله‌ای هست"
ولی تو فقط گاهی برایم بخند
آن‌وقت تقدیرم را می‌بوسم
و کنار می‌گذارم
تو که می‌خندی
خدا تازه می‌فهمد
اگر تنها عشق
اعجاز رسولانش بود
دنیای جهنمی
بهشت موعود می‌شد...
عشق همیشه
معجزه‌ای تازه دارد...
تو فقط گاهی برایم بخند.


(۷)
جهان برای من
با میلاد تو آغاز شده
و برگ‌های تقویم تنها
دیوارهایی فرضی است
که فاصله را یادآوری می‌کنند
تا باور کنیم بی‌آغوش
عشق
افسانه‌ای بیش نیست
اما حالا که دوباره میلاد توست
بیا با هم دیوانگی کنیم
مثلا من ماه را جای تو می‌بوسم
و تو با قاصدکی برای چشمانم لبخند بفرست
بعد با هم به ریش تقویم و دیوارهایش می‌خندیم
تنها خدا می‌داند
هر بار که می‌خندی
دیوارها کابوس آوار می‌بینند.


(۸)
قاصدک‌ها شانه خالی کرده‌اند
دوستت‌دارم‌ها توی دلم حیران مانده‌اند
شاید هم راه خانه‌ات از حافظه باد پاک شده!
هرچه هست
کوه‌ها هنوز مثل کوه ایستاده‌اند
زمین هم همچنان گرد است
آب هم از آب تکان نخورده
فقط انگار کسی عشق را
از تمام قصه‌ها پاک کرده!.
 

(۹)
وقتی مرا نمی‌خواهی
صدا در سینه‌ام حبس می‌شود
تا نگویم دوستت دارم
لب‌هایم را بر هم می‌فشارم
تا هوس بوسیدنت بر لبانم
شعله نکشد
دست‌هایم
قانون ممنوعیت آغوشت را دوره می‌کند
و لحظه‌های تلخم چه کُنْد
به نیستی نزدیک می‌شود
و من همیشه فکر می‌کنم
حتی گوانتانامو
آسمانی
آبی‌تر از روزگار من داشت!


(۱۰)
[کوه قاف]
این روزها سخت مشغولم
مادربزرگ می‌گفت
رد پای عشق را دنبال کنی
می‌رسی آخر دنیا - نوک کوه قاف
به شهری که همه آدم‌هایش خوشبختند.

رد پای عشق را دنبال می‌کنم
اما انگار آخرش به آسمان رسیده

خوب شد مادربزرگ دیگر نیست
                                  تا ببیند
شهر خوشبختی را به آسمان برده‌اند
و دیگر هیچ جای زمین هیچ آدم خوشبختی نیست
                                              حتا نوک کوه قاف

این روزها سخت مشغولم
دنبال کسی می‌گردم که پرواز بلد باشد.


(۱۱)
[دست مرگ]
فکر می‌کردم
دوستت که داشته باشم
گره کور زندگی شل می‌شود
خوشبختی سرش به سنگ می‌خورد
بهشت را می‌گذارد برای خدایی
که عشق را تبعید کرد
و بر می‌گردد
می‌خواستم
با هر چرخ این زمین گرد
هی ببوسمت
ببوسمت
ببوسمت
می‌خواستم بخوانم چرخ چرخ عباسی...
و خوشبختی
مرا بندازد توی آغوشت
اما نشد که نشد که نشد
حالا هر لحظه
گره دو دست از درون
روی گردنم فشرده‌تر می‌شود
و نبضم
کندتر و
کـندتــر  و
کـــنـــد تــــر و
کـــــ ـــ ـــنــــ ــــ ــــد...
واقعیت دارد
دوستم نداری
و دیگر نه زمین
نه خوشبختی
نه حتی خدا
هیچ کس نمی‌تواند
دست مرگ را از گلویم بر دارد.
 

(۱۲)
[هوس بوسیدنت]
از صورتت نقاشی کشیده‌ام
همان‌طور که دلم می‌خواست باشی
حالا چشم‌هایت فقط مرا می‌بیند
و لبخند همیشگی‌ات
لحظه‌های نبودنت را
می‌پوشاند
فقط مانده‌ام
هوس بوسیدنت را چه کنم؟


(۱۳)
[عشق یعنی همین]
باید می‌دانستم
عشق مرداب نیست
و آغوش، زمین‌گیرت نمی‌کند
دوست دارم
دوباره، دستم را که دراز می‌کنم
آسمان توی مشتم باشد
شب‌ها ستاره بچینم
دلم که گرفت، با گنجشک‌ها پرواز کنم
تو شاید به این حرف‌ها بخندی
اما قلبم گواهی می‌دهد
عشق یعنی همین
دیگر، هرگز
به آغوشت باز نمی‌گردم.


(۱۴)
روی ملحفه‌هایی
که هنوز بوی تو را می‌دهند 
غلت می‌زنم...
می‌خواهم از صفر شروع کنم
درست مثل همه‌ی بازنده‌ها
و بی‌خیال، روی طبل بی‌عاری ضرب بگیرم
حتا می‌توانم لبخند بزنم
اتفاق خاصی نیافتاده
جز اینکه رفته‌ای
و این اصلن اهمیتی ندارد!
ببین
دارم با تنهایی
در ملحفه‌هایی با بوی تو 
عشق بازی می‌کنم
من و تنهایی 
با هم، به ریش دنیا می‌خندیم!

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.sadeamaghashang.blogfa.com
www.nazaninjahangiri66.blogfa.com
www.raghsegandomzar.blogfa.com
www.ghambarak.blogfa.com
www.m-bibak.blogfa.com
www.varina.blogsky.com
www.shereno.com
@Yasharabdolmaleki
و...

 

 

  • لیلا طیبی
۰۹
مرداد

بانو "سیما اسعدی"، شاعر و کارشناس شعر، زاده و ساکن تهران است.

 

سیما اسعدی

بانو "سیما اسعدی"، شاعر و کارشناس شعر، زاده و ساکن تهران است.
ایشان ابتدا کار قلم را با ترجمه آغاز کرد، و مقالات چندی برای نشریات و ماهنامه‌های دانشگاهی و کیهان فرهنگی ترجمه کرد. همچنین یک کتاب روانشناسی به‌نام "جهان درکی کودک" اثر دکتر "تام بائر" را برای انتشارات رشد ترجمه کرد.
سپس به سرودن شعر روی آورد و بیشتر غزل‌سرا هستند، اگرچه اشعاری نیز در قالب‌های چهارپاره و رباعی و مثنوی هم دارند.
اشعار ایشان به‌طور پراکنده در نشریات زیر چاپ و منتشر شده است:
- ماهنامه‌ی فرهنگی ادبی گلچرخ  
- فصلنامه‌ی ادبی هنری عرفانی آفتاب اسرار
- کیهان فرهنگی
متأسفانه ایشان هیچگاه برای چاپ کتاب اشعارشان اقدام نکرده‌اند، ولی در چند کتاب مشترک همچون "طلوع سرآوا" و "شهسواران شعر معاصر" اشعارش منتشر شده است.
 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
 

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
خیال ِ عاصی‌ام راحت نمی‌گیرد ، منم یا رب
بزن بر گُرده شلّاقت، که پای ما و زنجیرت
نمی‌دانم کدامین لحظه، رو از ما تو گرداندی
مگردان روی، از کف می‌رود این صید و نخجیرت

تو ای خشمین ِ مِهرآمیز، ای رعد ِ فرو خفته
سر ِ مهرانگی‌های تو، با سیبی، چه آوردیم؟
رَدِ سیلیّ ِ تو مانده به روی چهره‌مان، آخر
مگر در خلوت ِ اَمنَت، خداوندا چه می‌کردیم؟!

ز پا افتاده‌ام، اصلاً نمی‌دانم چه می‌گویم
دلم از زندگی خون است، «غم» پیش دلم «شاد» است!
ز فرط ِ شدت ِ پس ضربه‌های بی‌امان ِ تو
چه لرزی در جهان ِ تلخ ِ ناهنجارم افتادست!

پریشان کُن، نمی‌ترسم! که بالان دیده گرگم من
دگر آب از سر ِ هر مصلحت بینی، گذر کرده
محک‌ها خورده‌ام، در این خرابستان ِ واویلا
منم آدم! که از بدو ِ ظهور ِ خود خطر کرده!

خداوندا، مرنج از من! که تیپا خورده‌ی عرشم
بسوزان دل برایم، ای که دردم را تو می‌دانی
از اقلیم ِ بهشتت، راندی‌ام یک‌باره، حرفی نیست
چرا دیگر، تبارم را، از این ویرانه می‌رانی؟

تو از دستم مکدّر می‌شوی؟ یا رب نمی‌دانم
دلم از درد ِ تحقیر ِ تو، یک عمر است بیمار است
دگر با وعده‌های جنّت از ره بر نمی‌گردم
که چشم از بازدید ِ چاپلوسان سخت بیزار است

بکِش بر قلب ِ من دستی، که از غربت زمین‌گیرم
منم آبستن عُمرانه از بغضی فرو خورده
نه دارم شوق ِ فردایی، نه بر عفو ِ تو امّیدی
جنینم در دل ِ صد آرزو، از بی‌کسی مُرده

تبر بر قامت ِ سَروی اگر ناگه فرود آید
یقیناً از وفاق ِ باغبان با دزد ِ الوار است!
گناه ِ سَرو، تنها راستی بودست و آزادی
و درد اینکه تبر را، دسته از جنس ِ سپیدارست...

شبیه ِ عکس ِ آن یار ِ سفر کرده درون ِ قاب
که از عادی شدن می‌ترسد و رنجور و غمگین است
بقدری گفتم و نشنیده‌ای، که عادتی گشته
گِله پشت ِ گِله، غافل که رسم ِ زندگی این است!

شده این زخم، در زهدان ِ هستی ماندگار و درد
که می‌پیچد درون ِ جانمان از خلقتی ناجور
و می‌فرساید انسان را به اندوهی دمادم تا
که نگریزد ز خاطر تلخی ِ این کورَک ِ ناسور

دل ِ تنگم به هذیان مبتلا گشته‌ست انگاری
نگیری بر دلت! معبود من، معشوق ِ گاهی خوب!
اگر عاصی، اگر طاغی، اگر باغی... نمی‌دانم
تو خلقم کردی از خیر و شَر و آرامش و آشوب...

ببخشایم اگر این‌قدر می‌نالم به درگاهت
رسیده کارد دیگر تا به مغز ِ استخوان، بنگر!
دوباره باز می‌آیم، که با هم درد ِ دل گوئیم
تو که البته بی‌دردی! منم خاک ِ جهان بر سر!.
 

(۲)
غزل غزل برایت از، صمیم ِ جان سروده‌ام
به جز در آرزوی تو، به فکر ِ کَس نبوده‌ام
وطن ببین چگونه از، نهفته‌گاه ِ چهره‌ات
به دست ِ خون ِ خویش، هر چه ناروا زدوده‌ام!
ببین که چادر از سَر ِ، تمام ِ واژه‌هام، تا
که فاش گوید از نهان ِ خسته‌ات، ربوده‌ام!
بَری ز ِ هرچه بدسگال گشته‌ام، برای تو
هر آنکه دوست داردَت، ز عمق ِ جان ستوده‌ام
به هر طپش، به سینه عشق توست، پاک و بی‌ریا
چنین ترانه می‌کُنَد، سرود ِ ناشنوده‌ام
چه آشناست این، که نبضم عاشقانه می‌زند
و زنده می‌کُنَد دل ِ، ز دست ِ غم، خموده‌ام
و غرق ِ خلسه می‌شوم، که ترجمانه، عشق را
غزل غزل برایت از، صمیم ِ جان، سروده‌ام...
 

(۳)
صبح از سر ِ کوه تا که سر زد، خورشید
نذر ِ قدمش، هزار دامن گُل چید
آهسته قدم گذاشت بر خاک وَ شب
از فرط ِ شِگِفته‌گی‌اش، دامن برچید
تا بوده چنین بوده و تا هست، همین
می‌ترسد از آفتاب، هر شام ِ پلید
شب رفت که خاک، بر سَر ِ خویش کند
از این‌همه نور ِ پاک و امّید و نوید
ای صبح، ستوده‌ایم عمری‌ست تو را
ای آمده از تو، هر چه هنگامه پدید
ای دختر ِ هر سپیده، آبستن ِ نور!
دُخت ِ تو بسی بهار، خواهد زائید
هرگز نروی ز دست، ذاتت ماناست
هستی تو، چنانکه می‌درخشد خورشید...
 

(۴)
قلب‌ها در سینه‌ها، غمگین و لرزان بود
خلق سرگردان و سیماشان پریشان بود
لایه‌های اضطراب و انتظاری گُنگ
در نگاه ِ مردمان ِ شهر، پنهان بود
می‌فشرد انگار دستی هم گلو را که
از هجوم ِ غصه‌ها لبریز ِ عصیان بود
تکّه‌ای از ماه، خونین شد، فرو افتاد...
دیو ِ شب، از ماه ِ روشنگر، هراسان بود
قلب‌های پاک آماج بلا می‌گشت
پیش ِ پای آفتاب آئینه بندان بود...
بشکند تا، قامت ِ آئینه‌ها، هر روز
منجنیق آماده، سنگ ِ جهل، ارزان بود!
حـُزن را فریاد می‌زد چشم‌هایی که
روز و شب در سوگ ِ داغی تازه، گریان بود
از پس ٌ صدها بَزَک، ترسان و رعب‌انگیز
چهره‌ی چرک و کریه ِ ظلم، عریان بود
دشت‌ها پُر می‌شد از خون ِ سیاووشان
تا گلوی لاله زیر ِ داس ِ بُرّان بود...
قاصدک پَر می‌کشید از باغ ِ خشکی که
پیکر ِ پوسیده‌اش، وَهن ِ بهاران بود
کاخ ِ ظلمت، از پس ِ شب‌های بیداری
بی‌شک از پس‌لرزه‌های خشم، ویران بود
می‌دمید آخر سحر، خورشید می‌آمد
خشم ِ شب، آبستن ِ صد صبح ِ رَخشان بود...
سرزمین ِ مرگ ِ صدها آرزو، مغموم
شرمسار ِ سرنوشت ِ تلخ، "ایران" بود...
 

(۵)
عمرمان بر سر بیزاری از اغیار گذشت
نفس نادان هم از این مرحله بسیار گذشت
گرچه سقف سر هر ناکس و بیگانه شدیم
زندگی‌مان همه در وحشت آوار گذشت
در زمستان سیاه و شب نافهمی‌ها
سایه‌ی ظلمت‌مان از سر دیوار گذشت
جهل‌مان بهمن سنگین اسفناکی شد
که فرود آمد و کار همه از کار گذشت
ما چه کردیم که یک عمر در این بیت حَزَن
ماه و هر سال، پر از حسرت پیرار گذشت؟
طالع  بخت مدد کرد، اگر چند صباح
چون شِهابی، اَسفا تلخ و نگونسار گذشت
آب خوش نیست مقدّر، که بنوشیم انگار
روزمان با غم و شب غرقه در اِدبار گذشت
تلخ آمد همه هستی به مذاق  دلمان
خوشی اندک شد و صد غصه چو خروار گذشت
و چنان شد که چو حلاج، سَر از اندیشه
روزگارش به نهایت، به سر دار گذشت
مستحقیم و حَرَج نیست به تقدیر و، "عمل"
به یقین از سرِ این نقطه چو پرگار گذشت...
 

(۶)
هم دل ِ بیقرار و هم، در دل ِ من قرار، تو
چشم ِ دل است بر دَرَت، معنی ِ انتظار، تو
چند بخواهمت که تا، گاه کُنی اجابتم
ای همه دردم از تو و، رامش ِ قلب ِ زار، تو
بی‌تو خزان ِ جان ِ من، در همه حال، می‌رسد
بر تن ِ شاخسار ِ دل، ای همه برگ و بار، تو
خسته‌ام از نبودنت، چند کُنی عقوبتم؟
بر دل ِ بوم ِ جان ِ جان، نقش ِ من و نگار، تو
تشنه ام آسمان ِ من، همچو شهی و من گدات
گاه عنایتی کُن و، بر عطشم ببار، تو
آیی اگر به خواب هم، باز غنیمتی مرا
ممکن ِ من کجا شوی، حاضر و در کنار، تو؟!
چهره ی زرد ِ خسته را، فکر ِ تو نیز نعمتی‌ست
رُسته به باغ ِ خاطرم، لعبت ِ گُل عذار، تو
رفت تمام ِ عمر ِ من، یکسره در خزان ولی
یکدم اگر بخواهی‌ام، عمر ِ مرا، بهار، تو...
 

(۷)
آشفته‌تر، از هر هوای سرد و طوفانی
پائیز ِ زردم، خسته و محزون و بارانی
ای خسته از آزار ِ کوچیدن، مرا دریاب
حال ِ من ِ سرگشته را تنها تو می‌دانی 
آواره‌ام، بی‌سرزمینم، بی‌سرانجامم
ای همچو من، در حسرتی دیرینه زندانی
پیدا شدیم از هیچ و روشن شد برای ما
در ذهنمان، آن روز ِ نحس آن راز ِ پنهانی
دیدیم یک آن، از پس ِ آن حصر ِ بی‌پایان
یک سیب می‌خوانَد دل ِ ما را به مهمانی
فهمید دل، تا رمز و راز ِ آفرینِش را
شد عنصری مطرود، از دنیای روحانی
راندند ما را از بهشت و تا قیامت شد
اینجا‌، سرای هر که سر پیچد ز فرمانی
پلکی که بستم تا نبینم غیر ِ رویَت را
همتای تن پوش ِ تو شد، در عین ِ عریانی
بی‌عاقبت گشتیم و سرگردان و نامیرا
درمانده‌تر، از تلخی ِ مفهوم ِ ویرانی
روحی کبود از ضرب ِ شلّاق ِ تَمرّدها
جسمی نزار از فرط ِ اندوه و گرانجانی...
 

(۸)
ای آفتاب ِ صبح ِ درخشان، خوش آمدی
هر بد سِگالی از تو گریزان، خوش آمدی
بر تاب ِ هر زبانه‌ی سُرخَت، امیدهاست
گرمی و عشق، از تو فراوان، خوش آمدی...
 

(۹)
در آسمان ِ نگاهم ، تو می‌دَمی و شب از
شراره‌های نگاه ِ تو، کور خواهد شد
چنان به داد ِ دل ِ خسته می‌رسی که دگر
غم از جهانم و جانم، به دور خواهد شد
 

(۱۰)
یک عمر، ترانه‌هایمان افسردند
شادیّ و نشاط، در صدامان مُردند
نَظّاره شدیم، آرزوهامان را
آن روز که ظالمانه با خود بردند...
 

(۱۱)
ای کاش دوباره مرگ، ارزان نشود
تقویم دوباره پُر ز آبان نشود
چون کیسه تهی‌ست، دل پُر و بغض قوی
آزادی‌مان به قیمت ِ جان نشود...

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://shoresheidai.blogfa.com/post/775
https://sheroadabeirani.blogfa.com/tag
http://t.me/delsoroudeh
@S_Asaadi
و...
 

  • لیلا طیبی
۰۸
مرداد

ویدا فیروززاده


خانم "ویدا فیروززاده" شاعر و نویسنده ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۳ خورشیدی، که اکنون ساکن تهران است.

 

ویدا فیروززاده


خانم "ویدا فیروززاده" شاعر و نویسنده ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۳ خورشیدی، که اکنون ساکن تهران است.
وی کارشناس حقوق قضائی‌ست و به نقاشی و خطاطی نیز می‌پردازد.
کتاب "فصل‌های کاغذی" مجموعه‌ای از اشعار اوست، که به همراه چند کتاب دیکر از او چاپ و منتشر شده است.

 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

 

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
نمی‌توانم برگردم
به دقیقه آخر آن بیست چهار ساعت دور
به راست کردن کمر شکسته تفنگ پدرم
قبل از شلیک
به تاریخ گم شده پلنگ پا به ماه
سربه‌سر شب می‌گذارم
که می‌چرخد دور ماه
فکر می کنم هر آدمی یک تاریخ تولد شناسنامه‌ای دارد یک تاریخ تولد جعلی
خیالی بهم ریخته
که حواس پرت جمعیت زمین به آن نیست
کی می‌تواند سال‌های گیجی کلاغ را بفهمد
یا دور شدن قطار را از ایستگاه اضطراب بنفشه‌ها
نمی‌توانم برگردم
با روزی ناتمام در دست
لانه‌ای خراب در روبرو
قلبم 
خانه‌ی با حواس هفت‌گانه
که حس ششمش می گوید بمان
انسانها با زبان حرف می‌زنند
درختان با ریزش برگ
گذشته با باوری که در جنوبی‌ترین ضلع نشسته
نمی‌توانم برگردم
وقتی این پاها اصرار به رفتن دارند

 

(۲)
در قفس راه راه، طلایی
یاکریم غمگینی
از این میله به آن میله می‌پرد
بیهوده است
فکر پرواز
در آسمانی چرک و سیاه
که هرچه توی گلوی غروبش
قهوه‌ی ترکی می‌ریزی
هنوز مشکوکه 
به چای کلکته
که پرهای کلاغی است
قبل از گیجی زمین خودکشی کرده.

 

(۳)
در چه سالی تمام شده‌ام
که هرچه از آن به یاد می‌آورم
ممنوعه است
آیا سال شاتوت‌های نرسیده بود؟
یا اشتیاق چشمان پری ناز؟
یا پاشیدن خون پرنده بر دست‌هایم
در کرانه قلبم اسبی ترکمنی می‌دود
همین وطن
داشت شیهه می‌کشید
می‌ترسم از همه چیز.
سهم بودن من تمام شده
ولی این قصه ادامه دارد
ناگزیری این سال‌ها
تبری بر دوش است
آن‌قدر روز رسیدن به نقطه پایان را دوست دارم
که فکر می‌کنم
بودنم
ایمان این چهار دیواری را به هم می‌ریزد
نگرانم
با پاهایم به خانه برنگردم.

 

(۴)
آن‌قدر
بلند پرواز نیستم
که فکر کنم
روزی
شهردار می‌شوم
و شمال شهر را می‌برم جنوب
و می‌توانم
توی فرو نشست زمین
درختی بکارم
که دست زمین را بگیرد
یا آن‌قدر خیال‌پرداز
که تیمارستان را
اسبی در زمان جفت‌گیری فرض کنم
که بی‌دلیل دوست دارد
کرّه‌اش دچار فراموشی ابدی باشد
فقط می‌توانم
خیالم را
پرواز بدهم
در آپارتمانی شصت متری
که در آشپزخانه‌اش
یخچال ناسیونالی ده فوت
که تا بوق صبح
دندان‌قروچه می‌رود
چقدر آسمانم کوچک است
و خدایم دور
که هر روز چشم در چشم هبل
قسم می‌خورم
که هرگز با هیچ زبانی
حتی پشتو
فکر نکنم
که می‌توانم
آن شاعر روسی باشم
که نوشت
هنوز می‌توانم
بنویسم
جنون عادت ماهیانه‌ دارکوب است
و هیچ طیاره‌ای
روی روسری زنی روی بند رخت
فرود نمی‌آید.

 

(۵)
رفت
که پرنده را برگرداند به آسمان
که زخم های درخت افرا را ببندد
پاک کند زمین را
از خون قاعدگی تمشک
و برای سرماخوردگی ماه آویشن دم کند
که رکاب بزند تا مزرعه آفتاب گردان
رفت
لاک بزند ناخن بچه‌های گندم را
کمی آب بپاشد به صورت کوچه
این شهر چقدر کوچه و خیابان دارد..‌.
رفت
رفت
آنقدر که
از گذشته تا امروز
فاصله رفتنش رودخانه ای شده
که کفش به سطح آب می‌آورد.

 

(۶)
روزی
این قطار
مسافرش را در تیر ماه می‌آورد
همراه با تکه‌ای از خورشید
روزی
این قطار
مسافرش را می‌آورد
با زنجیری بر دست‌های موج
با شهری قدبلند
و خانه‌ای پر از ساعت
و آدم‌هایی که گل آفتاب‌گردانند
روزی این قطار
سال را می‌آورد
ماه ای که از شش جهت غروب است
و دردی که شبیه پرتقال پا به ماه است
روزی این قطار
خودش را می‌آورد
با استخوان‌های خم شده
دهانی که مه بالا می‌آورد
و حافظه‌ای که در آن
تمام بعد از ظهرها زندانی‌اند.

 

(۷)
مادرم بال داشت
و پدر‌بزرگ‌ام
این پرنده اما نه
مادرم را به ابرهای پنبه‌ای سپردم
و پدربزرگ را به درخت بلوط
کلماتی در دهانم است
میان دندان‌هایم می‌فشارم اشان
باید بگویم
ترس اشاره‌ای است
که بال‌های پدربزرگ را به درخت بلوط داد
من
به دیوار نگاه می‌کنم
و درخت پیر باغچه همسایه
که نصف خودش را روی دیوار انداخته
و پرنده
نشسته در فرودگاه شلوغ
بال‌هایش را به نگهبان گیت تحویل می‌دهد
دنیا چقدر شبیه هم شده
پرنده
هواپیما
در را بستم
کفش‌ها را خاک کردم در باغچه همسایه
می‌روم با بال‌های پرنده
برایت کمی آسمان
چند تکه ابر
بیاورم
تا کفش‌ها بخواهند شکوفه بدهند
کمی مرز را به سمت خانه بکشانم.

 

(۸)
پدر من یک نژادپرست
به تمام معناست
گندم‌ها را برای کبوتران سفید می‌گذارد
کلاغ‌های سیاه را با چوب می‌زند.

 

(۹)
بوی رطب نارس می‌دهد
کلمه‌های ناگفته شعری ورم کرده
مثل گندمـزارهای پریشان، لنج شکسته
به دریا زده، یا نقش مکمل بازی توی تئاتر
متنفرم از نقشی، که دزدیده شود
و تو نفهمی، تو شبیه شعرتی
یا شعرت شبیه تو

 

(۱۰)
رعشه‌ها سکون می‌شود
چسبیده به انگشتانم
جلو می‌روم
عقب می‌آئیم
توی سرم
همهمه‌ای‌ست
که در مدار خود نمی‌چرخد
اتفاقی در حد مرگ
که سهمیه‌اش روی کاغذ نمی‌گنجد
جهان شمولی ذهنم
تنها با ضریب تصاعدی، عادت، بالا می‌رود.

 

(۱۱)
وقتی تو نباشی
به جهنم
قطار
پرنده برود
فرقی نمی‌کند
یک شهر بروند
ابلیس برود
اصݪا خود خدا هم دلش خواست نگاه نکند برود.

 

(۱۲)
آنقدر رویای رنگی می‌کشم
که از چشم‌هایم
پرنده پرواز کند
از لب‌های
رژ قرمز زده‌ام، روی کف پیاده‌روها، گل سرخ بروید
تاب موهایم بپیچد برگردن شهر
من یک زنم...
با وحشت از هر گفته‌ای
که می‌خواست
پیکر آرزوهای دلخواهش را بکشد
تنها، مداد سیاه را برداشت
جهان را سیاه کشید
میله‌های، پنجره را اضافه کرد
طبق آخرین فتوا، رساله زنده بگوریش را حفظ کرد
تا مدت‌ها، کسی بویی از بدن مرده‌اش نفهمید.

 

(۱۳)
نیم قرن است
ناقوس در گوش‌هایش زنگ می‌زند
تمام یک شنبه‌ها به کلیسا می‌رود
به انتظار
معجزه انجیل لوقا
دست بر شکمش می‌کشد
گرسنگی را بالا می‌آورد
پیاله‌ای هم
برای همسایه‌اش می‌برد
با وعده بهشت، نان را در دهانش نرم می‌کند
گرسنگی
مرزی‌ست باز شده به روی جهنم
که هر روز خبر مردن را
از صورت رنگ پریده‌اش
به بهشت را مخابره می‌کند
و... وعده نان کباب، شراب، زن را از پدر روحانی
پس می‌گیرد.

 

(۱۴)
اسمت را که می‌برم
توی گلویم گیر می‌کنی
نفسم بند می‌رود
کبود می‌شوم
زندگی پشتم می‌زند
بخاطر تو دوباره نفس می‌کشم.

 

(۱۵)
هر نفری چیزی را جای گذاشته
مسافری کیفش را در کوپه
پیرمردی عینکش را روی نیمکت پارک
دانشجوی کتابش را توی کلاس
زندانی آزادیش را بیرون
پناهنده ای کشورش را پشت مرز
سربازی عشقش را توی خانه
مرده‌ای دارایش را توی چند کاغذ
رابطه نامشروعی بچه‌اش را کنار سطل آشغال
سیاستمداری شرفش را روی صندلی
خمپاره‌ای تکه‌هایش را توی یک شهر
شهیدی اسمش را روی یک کوچه
و بغضی نترکیده توی یک گلو
و... ووو... وووو
دختری تنش را در خیابان.

 

(۱۶)
خورشید این روزها جور دیگری‌ست
کم رنگ طلوع می‌کند
ساعت دوازده بی‌نور می‌شود
دم غروب قهر

 

(۱۷)
بگذارید بخوابم
هر بار که بیدار می‌شوم
صدها کلاغ ذهنم را نوک می‌زند
هزاران پروانه رنگی از چشم‌هایم می‌پرد
هزاران گنجشک در دستانم می‌میرد
هزاران سوال دور سرم می‌چرخد
آرزوهای رنگیم تنها نقاشی می‌شود
من خودم را در یک جنگل گم می‌کنم
هزاران درخت تن می‌شوند مرا در بغل می‌گیرند
من از چندش بوسه‌های درختی هزار ساله
تنم را غسل می‌دهم
بگذارید بخوابم
من با قصه‌های مادرم به خواب رفته‌ام.

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://virgool.io/@kootahnevisan
www.vidafiroozzadeh.blogfa.com
www.totem-mag.com
www.shahrgon.com
www.iranketab.ir
www.sayeha.org
@vida_firozzade
و...

  • لیلا طیبی
۰۷
مرداد

مریم سیدافقهی

خانم "مریم سیدافقهی"، شاعر خوزستانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۸ خورشیدی، در آبادان و اکنون ساکن هرمزگان است.
 

 

مریم سیدافقهی

خانم "مریم سیدافقهی"، شاعر خوزستانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۸ خورشیدی، در آبادان و اکنون ساکن هرمزگان است.
ایشان لیسانس علوم تربیتی و فوق‌لیسانس زبان و ادبیات فارسی دارد و در حال حاضر مشغول تدریس است.
کتاب «ترانه‌ای در منقار پرنده گیر کرده است» مجموعه‌ای از سروده‌های اوست، که توسط انتشارات سومیتا بندرعباس منتشر شده است.
کتاب داستان «آخرین زمستان»، مجموعه شعر «هنوز خیلی جوانم»، مجموعه شعر «کوچه‌های شهدا» و مجموعه داستان کودک و نوجوان «وضعیت سفید» از دیگر آثار نشر یافته او محسوب می‌شوند.
 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
دافعه‌ی دست
جغرافیای برهوت!
گم بودم در شوره‌زار
کوهی آه
می‌سُرید خار از دامنم
و سرانجام، بی‌راه‌های میانجی!
سکوت، حلقه‌ی زرین بر انگشت‌های خَم
بیرون‌ مانده ریشه‌های اجابت
از صبوریِ اندام؛
مسیرهایِ اصلی‌اند بوها
دانه‌ی فلفلی
به جنبش انداخته سایه‌ی روشن
باد از هراس
فرو می‌‌ریزد باران
و بهار بهار
وظیفه‌ی تو
تمام است!
من که از انهدامِ سنگ
بغل گرفته بودم زخمی بنفش را
فصولِ پدیدار
از حیرتم می‌شکفتند
سبب نبود
شکلی از دویدنِ اسب
در لکه‌های پوستی
سرعت سقوط ماه
از آسمان
کُندیِ محسوسی داشت
دلالت فاصله آینه‌ای است هم‌اکنون
نگو تو از مجاورت من می‌آیی!
منِ آشپزخانه
منِ تعلیم دهنده
منِ رونده
پاشیده شده خواب
بر بستر تمدن؛
دو گیس من مهیاست
و تاب میخورد سرِ تو!
افعیِ سرخی  کم‌طاقت
گره‌‌ بر گره‌های بی‌شمار
زده‌است قیچی
و حکمِ جاری به گوش‌های پهناور بیابان
نجواست:
بباف فلسفه‌ات را
سرسری‌تر از قصه
دو ستاره از چشمم
بدوز به ویرانی
بگو چه داری مگر
از دردسر تازه
در سبد اعتراف و خرید روزانه،
شایسته‌ی نامی که گل کنم دوباره از پیراهن سبز!
گناهِ تازه‌ی من
رشد کرده است
وحشی‌تر از رایحه‌ی (هَلپه)
و دشت در قُرُق ِ تلخی‌هاست
آمده از سر
بیرون
محال در لذایذِ (شاید که زندگی همین باشد)
نیشخند،
بر بیهوده‌ترین سوگواری
ناگهان‌ می‌افتاد بیرون از رِیل
تمامی اعداد و عقربه
روان قدم می‌گذاشتند در خونم
هلاهلِ کژدم
آن‌چه که بی‌ضربان، واژه می‌شد
تا
شب، -هیزم تَر –
بسوزد
انگار
در معالجه‌ی وقت
درد،
برهنه نشد
انگیزه‌ی تمام گیاهان
ثمر نبود
که با ریشه‌های هواییِ آزاد
در آب‌های شور
زیست می‌کردند
بوی تند لاک‌های خالی از پُشت
در سکونِ جلبک‌ها
می‌چرخید
و پنجه‌ی آواز، ماه را بدرقه می‌کرد
صید از تکرار نمی‌افتاد
افتادیم از هم‌سُرایی
یکی‌یکی
به کاسبرگِ گلی
یا
کیسه‌ی نرم‌تنی
و نگهداری از باران
چه چشم‌های منزهی می‌خواست!.

(۲)
سر داده بودم 
در مخالفتِ باد
آواز ده عاطفه‌ی جاری‌
شکفته
در خونِ گیاهی مرغوب
که ذکاوت صبح را 
می‌دوشیدند
استوار بود‌م اکنون
رونده در هراس‌های مجاور 
به بوی کبودی پراکنده
و لحن جهان غریبی
نیفتاده بود 
هنوز از حدقه‌ی آرامشم
-به ترجمان تازه درآمدند 
معانی محدود-
ببوس انسان را
دخیل بر ممکنِ یکباره!
مصافِ هر دم تازه
به وسوسه 
طلوع بال و برگ را 
‌آغاز خواهد کرد 
دست که به شیهه می‌برم
یک دشت 
گندم بریان
می‌پاشی
به لالی علف
و معابر مغبون شهری
میزبان کبوتران آزادی ست
اکنون
چیست نامم
که افتاده از بلندی آسمان‌خراش 
در دهان موش و ماهی و آدم
پاکیزه‌ است هنوز!؟

(۳)
ما
چه می‌دانستیم
که کسی سایههایمان را
اجاره کرده است
تا بهای دیدن خورشید را
بگیرد؟
ما چه می‌فهمیدیم
که درد
آمیزش فلسفه است و کلمه
و گل
گل
تنها پاسخ تناسخ است
به تنازع بقا
...
عطرِ رقصان
در اندوه و دود
گیج می‌شود
کاش
راه بازگشت را
باران
نشُسته باشد.

(۴)
از من چه فایده اگر
درخت گل ندهد
که رخ داده‌ام به باد
و می‌چرخد
هزار عطر فریبنده
در کاسه‌ی چشمم
به غوغای لایزالی قصه
دست برده سکوتِ آدم
نگو که عقوبت آینه
جدال ساده‌ای ست با حاشیه‌های منبّت
و خامیِ هر تصویر
سوت ممتدی که می‌پیچد در دِماغ
بی‌محابا اگر می‌رسیدی به متروی نزدیک
چه تهران‌ها
که از دهانم نمی‌افتاد!
اما راه
معوج و باریک
در امتداد سانحه
گل کاشت
تا تنفس کند
لفظ خاطره
در تقابل و تشویش
راست است
که هراس من، کم می‌نویسد از جنگ
و نشخوار می‌کند بسیار
انگار
در تلالؤ بی‌عاری
تکیه داده قاصدکی
به شانهٔ صلح
می‌رود به هرکجا
و پیغام پیغام
مزین از تضارب آرای بکر
شکل تازه می‌گیرد
محوطهی اندوهگین دهان / که خبرساز
باز می‌شود به گرسنگی
مجادله‌ی تازه‌ای نیست
نداشتنِ امکان
از سمتِ درستکار ِ پنجره
آغاز می‌شود
و ادامه‌ی قحطی
بی‌قاب و منظره است
در ریشه‌های شب.
 

گردآودی و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://t.me/Adabiyat_Moaser_IRAN
www.dastaneshiraz.com
www.mahgereftegi.com
www.vaznedonya.ir
www.honaronline.ir
www.cherouu.ir
و...

  • لیلا طیبی