لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

وبلاگ خصوصی انتشار نوشته ها و اشعار بانو
#لیلا_طیبی (رها)

بایگانی
آخرین مطالب

سیما اسعدی

چهارشنبه, ۹ مرداد ۱۴۰۴، ۰۲:۳۳ ق.ظ

بانو "سیما اسعدی"، شاعر و کارشناس شعر، زاده و ساکن تهران است.

 

سیما اسعدی

بانو "سیما اسعدی"، شاعر و کارشناس شعر، زاده و ساکن تهران است.
ایشان ابتدا کار قلم را با ترجمه آغاز کرد، و مقالات چندی برای نشریات و ماهنامه‌های دانشگاهی و کیهان فرهنگی ترجمه کرد. همچنین یک کتاب روانشناسی به‌نام "جهان درکی کودک" اثر دکتر "تام بائر" را برای انتشارات رشد ترجمه کرد.
سپس به سرودن شعر روی آورد و بیشتر غزل‌سرا هستند، اگرچه اشعاری نیز در قالب‌های چهارپاره و رباعی و مثنوی هم دارند.
اشعار ایشان به‌طور پراکنده در نشریات زیر چاپ و منتشر شده است:
- ماهنامه‌ی فرهنگی ادبی گلچرخ  
- فصلنامه‌ی ادبی هنری عرفانی آفتاب اسرار
- کیهان فرهنگی
متأسفانه ایشان هیچگاه برای چاپ کتاب اشعارشان اقدام نکرده‌اند، ولی در چند کتاب مشترک همچون "طلوع سرآوا" و "شهسواران شعر معاصر" اشعارش منتشر شده است.
 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
 

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
خیال ِ عاصی‌ام راحت نمی‌گیرد ، منم یا رب
بزن بر گُرده شلّاقت، که پای ما و زنجیرت
نمی‌دانم کدامین لحظه، رو از ما تو گرداندی
مگردان روی، از کف می‌رود این صید و نخجیرت

تو ای خشمین ِ مِهرآمیز، ای رعد ِ فرو خفته
سر ِ مهرانگی‌های تو، با سیبی، چه آوردیم؟
رَدِ سیلیّ ِ تو مانده به روی چهره‌مان، آخر
مگر در خلوت ِ اَمنَت، خداوندا چه می‌کردیم؟!

ز پا افتاده‌ام، اصلاً نمی‌دانم چه می‌گویم
دلم از زندگی خون است، «غم» پیش دلم «شاد» است!
ز فرط ِ شدت ِ پس ضربه‌های بی‌امان ِ تو
چه لرزی در جهان ِ تلخ ِ ناهنجارم افتادست!

پریشان کُن، نمی‌ترسم! که بالان دیده گرگم من
دگر آب از سر ِ هر مصلحت بینی، گذر کرده
محک‌ها خورده‌ام، در این خرابستان ِ واویلا
منم آدم! که از بدو ِ ظهور ِ خود خطر کرده!

خداوندا، مرنج از من! که تیپا خورده‌ی عرشم
بسوزان دل برایم، ای که دردم را تو می‌دانی
از اقلیم ِ بهشتت، راندی‌ام یک‌باره، حرفی نیست
چرا دیگر، تبارم را، از این ویرانه می‌رانی؟

تو از دستم مکدّر می‌شوی؟ یا رب نمی‌دانم
دلم از درد ِ تحقیر ِ تو، یک عمر است بیمار است
دگر با وعده‌های جنّت از ره بر نمی‌گردم
که چشم از بازدید ِ چاپلوسان سخت بیزار است

بکِش بر قلب ِ من دستی، که از غربت زمین‌گیرم
منم آبستن عُمرانه از بغضی فرو خورده
نه دارم شوق ِ فردایی، نه بر عفو ِ تو امّیدی
جنینم در دل ِ صد آرزو، از بی‌کسی مُرده

تبر بر قامت ِ سَروی اگر ناگه فرود آید
یقیناً از وفاق ِ باغبان با دزد ِ الوار است!
گناه ِ سَرو، تنها راستی بودست و آزادی
و درد اینکه تبر را، دسته از جنس ِ سپیدارست...

شبیه ِ عکس ِ آن یار ِ سفر کرده درون ِ قاب
که از عادی شدن می‌ترسد و رنجور و غمگین است
بقدری گفتم و نشنیده‌ای، که عادتی گشته
گِله پشت ِ گِله، غافل که رسم ِ زندگی این است!

شده این زخم، در زهدان ِ هستی ماندگار و درد
که می‌پیچد درون ِ جانمان از خلقتی ناجور
و می‌فرساید انسان را به اندوهی دمادم تا
که نگریزد ز خاطر تلخی ِ این کورَک ِ ناسور

دل ِ تنگم به هذیان مبتلا گشته‌ست انگاری
نگیری بر دلت! معبود من، معشوق ِ گاهی خوب!
اگر عاصی، اگر طاغی، اگر باغی... نمی‌دانم
تو خلقم کردی از خیر و شَر و آرامش و آشوب...

ببخشایم اگر این‌قدر می‌نالم به درگاهت
رسیده کارد دیگر تا به مغز ِ استخوان، بنگر!
دوباره باز می‌آیم، که با هم درد ِ دل گوئیم
تو که البته بی‌دردی! منم خاک ِ جهان بر سر!.
 

(۲)
غزل غزل برایت از، صمیم ِ جان سروده‌ام
به جز در آرزوی تو، به فکر ِ کَس نبوده‌ام
وطن ببین چگونه از، نهفته‌گاه ِ چهره‌ات
به دست ِ خون ِ خویش، هر چه ناروا زدوده‌ام!
ببین که چادر از سَر ِ، تمام ِ واژه‌هام، تا
که فاش گوید از نهان ِ خسته‌ات، ربوده‌ام!
بَری ز ِ هرچه بدسگال گشته‌ام، برای تو
هر آنکه دوست داردَت، ز عمق ِ جان ستوده‌ام
به هر طپش، به سینه عشق توست، پاک و بی‌ریا
چنین ترانه می‌کُنَد، سرود ِ ناشنوده‌ام
چه آشناست این، که نبضم عاشقانه می‌زند
و زنده می‌کُنَد دل ِ، ز دست ِ غم، خموده‌ام
و غرق ِ خلسه می‌شوم، که ترجمانه، عشق را
غزل غزل برایت از، صمیم ِ جان، سروده‌ام...
 

(۳)
صبح از سر ِ کوه تا که سر زد، خورشید
نذر ِ قدمش، هزار دامن گُل چید
آهسته قدم گذاشت بر خاک وَ شب
از فرط ِ شِگِفته‌گی‌اش، دامن برچید
تا بوده چنین بوده و تا هست، همین
می‌ترسد از آفتاب، هر شام ِ پلید
شب رفت که خاک، بر سَر ِ خویش کند
از این‌همه نور ِ پاک و امّید و نوید
ای صبح، ستوده‌ایم عمری‌ست تو را
ای آمده از تو، هر چه هنگامه پدید
ای دختر ِ هر سپیده، آبستن ِ نور!
دُخت ِ تو بسی بهار، خواهد زائید
هرگز نروی ز دست، ذاتت ماناست
هستی تو، چنانکه می‌درخشد خورشید...
 

(۴)
قلب‌ها در سینه‌ها، غمگین و لرزان بود
خلق سرگردان و سیماشان پریشان بود
لایه‌های اضطراب و انتظاری گُنگ
در نگاه ِ مردمان ِ شهر، پنهان بود
می‌فشرد انگار دستی هم گلو را که
از هجوم ِ غصه‌ها لبریز ِ عصیان بود
تکّه‌ای از ماه، خونین شد، فرو افتاد...
دیو ِ شب، از ماه ِ روشنگر، هراسان بود
قلب‌های پاک آماج بلا می‌گشت
پیش ِ پای آفتاب آئینه بندان بود...
بشکند تا، قامت ِ آئینه‌ها، هر روز
منجنیق آماده، سنگ ِ جهل، ارزان بود!
حـُزن را فریاد می‌زد چشم‌هایی که
روز و شب در سوگ ِ داغی تازه، گریان بود
از پس ٌ صدها بَزَک، ترسان و رعب‌انگیز
چهره‌ی چرک و کریه ِ ظلم، عریان بود
دشت‌ها پُر می‌شد از خون ِ سیاووشان
تا گلوی لاله زیر ِ داس ِ بُرّان بود...
قاصدک پَر می‌کشید از باغ ِ خشکی که
پیکر ِ پوسیده‌اش، وَهن ِ بهاران بود
کاخ ِ ظلمت، از پس ِ شب‌های بیداری
بی‌شک از پس‌لرزه‌های خشم، ویران بود
می‌دمید آخر سحر، خورشید می‌آمد
خشم ِ شب، آبستن ِ صد صبح ِ رَخشان بود...
سرزمین ِ مرگ ِ صدها آرزو، مغموم
شرمسار ِ سرنوشت ِ تلخ، "ایران" بود...
 

(۵)
عمرمان بر سر بیزاری از اغیار گذشت
نفس نادان هم از این مرحله بسیار گذشت
گرچه سقف سر هر ناکس و بیگانه شدیم
زندگی‌مان همه در وحشت آوار گذشت
در زمستان سیاه و شب نافهمی‌ها
سایه‌ی ظلمت‌مان از سر دیوار گذشت
جهل‌مان بهمن سنگین اسفناکی شد
که فرود آمد و کار همه از کار گذشت
ما چه کردیم که یک عمر در این بیت حَزَن
ماه و هر سال، پر از حسرت پیرار گذشت؟
طالع  بخت مدد کرد، اگر چند صباح
چون شِهابی، اَسفا تلخ و نگونسار گذشت
آب خوش نیست مقدّر، که بنوشیم انگار
روزمان با غم و شب غرقه در اِدبار گذشت
تلخ آمد همه هستی به مذاق  دلمان
خوشی اندک شد و صد غصه چو خروار گذشت
و چنان شد که چو حلاج، سَر از اندیشه
روزگارش به نهایت، به سر دار گذشت
مستحقیم و حَرَج نیست به تقدیر و، "عمل"
به یقین از سرِ این نقطه چو پرگار گذشت...
 

(۶)
هم دل ِ بیقرار و هم، در دل ِ من قرار، تو
چشم ِ دل است بر دَرَت، معنی ِ انتظار، تو
چند بخواهمت که تا، گاه کُنی اجابتم
ای همه دردم از تو و، رامش ِ قلب ِ زار، تو
بی‌تو خزان ِ جان ِ من، در همه حال، می‌رسد
بر تن ِ شاخسار ِ دل، ای همه برگ و بار، تو
خسته‌ام از نبودنت، چند کُنی عقوبتم؟
بر دل ِ بوم ِ جان ِ جان، نقش ِ من و نگار، تو
تشنه ام آسمان ِ من، همچو شهی و من گدات
گاه عنایتی کُن و، بر عطشم ببار، تو
آیی اگر به خواب هم، باز غنیمتی مرا
ممکن ِ من کجا شوی، حاضر و در کنار، تو؟!
چهره ی زرد ِ خسته را، فکر ِ تو نیز نعمتی‌ست
رُسته به باغ ِ خاطرم، لعبت ِ گُل عذار، تو
رفت تمام ِ عمر ِ من، یکسره در خزان ولی
یکدم اگر بخواهی‌ام، عمر ِ مرا، بهار، تو...
 

(۷)
آشفته‌تر، از هر هوای سرد و طوفانی
پائیز ِ زردم، خسته و محزون و بارانی
ای خسته از آزار ِ کوچیدن، مرا دریاب
حال ِ من ِ سرگشته را تنها تو می‌دانی 
آواره‌ام، بی‌سرزمینم، بی‌سرانجامم
ای همچو من، در حسرتی دیرینه زندانی
پیدا شدیم از هیچ و روشن شد برای ما
در ذهنمان، آن روز ِ نحس آن راز ِ پنهانی
دیدیم یک آن، از پس ِ آن حصر ِ بی‌پایان
یک سیب می‌خوانَد دل ِ ما را به مهمانی
فهمید دل، تا رمز و راز ِ آفرینِش را
شد عنصری مطرود، از دنیای روحانی
راندند ما را از بهشت و تا قیامت شد
اینجا‌، سرای هر که سر پیچد ز فرمانی
پلکی که بستم تا نبینم غیر ِ رویَت را
همتای تن پوش ِ تو شد، در عین ِ عریانی
بی‌عاقبت گشتیم و سرگردان و نامیرا
درمانده‌تر، از تلخی ِ مفهوم ِ ویرانی
روحی کبود از ضرب ِ شلّاق ِ تَمرّدها
جسمی نزار از فرط ِ اندوه و گرانجانی...
 

(۸)
ای آفتاب ِ صبح ِ درخشان، خوش آمدی
هر بد سِگالی از تو گریزان، خوش آمدی
بر تاب ِ هر زبانه‌ی سُرخَت، امیدهاست
گرمی و عشق، از تو فراوان، خوش آمدی...
 

(۹)
در آسمان ِ نگاهم ، تو می‌دَمی و شب از
شراره‌های نگاه ِ تو، کور خواهد شد
چنان به داد ِ دل ِ خسته می‌رسی که دگر
غم از جهانم و جانم، به دور خواهد شد
 

(۱۰)
یک عمر، ترانه‌هایمان افسردند
شادیّ و نشاط، در صدامان مُردند
نَظّاره شدیم، آرزوهامان را
آن روز که ظالمانه با خود بردند...
 

(۱۱)
ای کاش دوباره مرگ، ارزان نشود
تقویم دوباره پُر ز آبان نشود
چون کیسه تهی‌ست، دل پُر و بغض قوی
آزادی‌مان به قیمت ِ جان نشود...

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://shoresheidai.blogfa.com/post/775
https://sheroadabeirani.blogfa.com/tag
http://t.me/delsoroudeh
@S_Asaadi
و...
 

  • لیلا طیبی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی