کتاب دختر شاه فرنگ
دختر شاه فرنگ
کتاب "دختر شاه فرنگ"، جلد ۳ از مجموعه کتابهای "پهلوان پشه"، نوشتهی استاد "محمّدرضا شمس" است، که توسط نشر افق چاپ و منتشر شده است.
استاد "محمدرضا شمس"، نویسنده و مترجم حوزهی کودک و نوجوان، در سال ۱۳۳۶ خورشیدی، در محلهی شاهپور تهران به دنیا آمد. از آثار او میتوان به کتابهای، "یک سبد سیب"، "خواب و پسرک"، "افسانه روباه حیلهگر"، "اگر این چوب مال من بود"، "روباه و خروس"، "دیوانه و چاه"، "غول بیابونى، "جاده"، "گوسالهی لجباز" و... در زمینهی کودک و نوجوانان، اشاره کرد.
داستان این کتاب برگرفته از قصههای قدیمی "حسن کچل" به شکلی دیگر است، که به زیبایی هرچه تمامتر بازنویسی شده و قصههای پسرکی با ویژگیهای کاملن متفاوت را به تصویر میکشد، ماجرای پسری ساده و زرنگ!، قهرمان و تنبل!، ترسو و شجاع!
حسن کچل شخصیت دوستداشتنی قصههای کودکانه است. پسرکی تنبل که همیشه با حواسپرتیهای خود ماجرا میآفریند. قصههای حسن کچل و اتفاقات خندهدار آن خاطرات چندین نسل از مخاطبان دنیای کتاب را شکل داده. "محمدرضا شمس"، داستاننویس ادبیات کودکان نیز تصمیم گرفته تا در کتاب دختر شاه فرنگ، بار دیگر ماجراهای حسن کچل را برای ما بنویسد و البته چاشنی شیرینی و خندهی بیشتری به آن اضافه کند. در این بین از تصویرسازیهای زیبای "سحر خراسانی" نیز نباید گذشت چرا که جذابیت ویژهای به این قصهی خواندنی بخشیده.
حسن کچل با اینکه خیلی جاها رفته و ببر درنده و اژدهای شاخدار و لشکر دشمن را یک تنه شکست داده، اما انگار هنوز نمیخواهد دست از تنبلی بردارد. حسن هی غذا میخورد و چاق میشود.
او بخور و بخواب را از حد گذرانده و آنقدری در خانه مانده که دیگر به زحمت از در رد میشود. برعکس او، "بیبی گلنسا"، ننهی حسن، حسابی لاغر شده و چیزی جز پوست و استخوان از او نمانده. میپرسید چرا؟ چون شب و روز از دست حسنی حرص میخورد.
حالا همسایهها جمع شدهاند و میخواهند حسن را بفرستند دنبال یک کار و بار درست و حسابی، اما گویا حسن کچل قصهی ما تنبلتر از این حرفاست…
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
مجموعه کتابهای پهلوان پشه به شرح زیر است:
- جلد ۱، غول بیابونی
- جلد ۲، سرزمین دیوها
- جلد ۳، دختر شاه فرنگ
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
◇ فهرست مطالب کتاب:
- همسایهها
- به دنبال کار
- دالآهو
- حوصلهی حاکم
- پاداش
- باباکلاه
- مادیون چهلکره
- ماچ
- مرغ چهل طوطی
- نقشهی تازه
- دریا خشککن
- مهمانی
- سه شرط
- حمام فولاد
- سبزهزار
- جنگ
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
◇ بخشی از کتاب:
حسن چوبی برداشت و روی جوی گذاشت. چوب شد پل و مورچهها یکی یکی از روی آن رد شدند و به این طرف آمدند.
بعد به یک جوجه کلاغ رسید که از توی لانهاش افتاده بود پایین و از ترس پشت سر هم قارقار میکرد. حسن جوجه کلاغ را برداشت و از درخت بالا رفت و آن را توی لانهاش گذاشت. جوجه کلاغ آرام گرفت.
حسن دوباره به راه افتاد. همان طور که میگشت، چشمش به آهویی افتاد. تیر و کمانش را درآورد و به طرف آهو نشانه رفت. آهو میلنگید و از درد ناله میکرد. خار کلفت و نوک تیزی توی پایش رفته بود. حسن جلو رفت. آهو ترسید و خواست فرار کند. حسن دستش را بلند کرد و گفت: «نترس کاریت ندارم میخوام اون خار رو از پات در بیارم.»
آهو ایستاد. حسن جلو رفت و خار را از پای آهو بیرون آورد. یک دفعه چشمش به شیر بزرگی افتاد که روی درخت کمین کرده بود. شیر میخواست روی آهو بپرد. حسن فوری تیری توی کمانش گذاشت و به طرف شیر نشانه گرفت. شیر غرّشی کرد و روی آهو پرید. حسن که تا آن موقع تیراندازی نکرده بود، کمان را کشید و تیر را رها کرد.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
- ۰۴/۰۵/۲۴