لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

وبلاگ خصوصی انتشار نوشته ها و اشعار بانو
#لیلا_طیبی (رها)

بایگانی
آخرین مطالب

۱۳ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

۳۰
آذر

آقای "مسعود فلاحت‌منش بیجارکنی" شاعر گیلانی و عضو انجمن ادبی دکتر معین آستانه اشرفیه، زاده‌ی نخستین روز از مهر ماه  سال ۱۳۴۷ خورشیدی، در شهر رشت است.

 

مسعود فلاحت‌منش

آقای "مسعود فلاحت‌منش بیجارکنی" شاعر گیلانی و عضو انجمن ادبی دکتر معین آستانه اشرفیه، زاده‌ی نخستین روز از مهر ماه  سال ۱۳۴۷ خورشیدی، در شهر رشت است.
وی دارای مدرک تحصیلی لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه پیام نور مرکز منجیل است.
اشعار از وی در کتاب "بهارانه ۳" به همت آقای "بهروز مرادی"، در سال ۱۴۰۳ خورشیدی، چاپ و منتشر شده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
 

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[شب یلدا]
آرام و خرامان در پیچ و خم کوچه‌ها
یلدا کنار سفره رنگین میوه‌ها
خوش عیش می‌کنند به تمامی شیوه‌ها
پدر، مادر، بچه‌ها
انار دانه دانه
قاچ قاچ هندوانه
سیب، کیوی، نارنگی
میوه از هر رنگی
خوردن آجیل و شیرینی و حلوا
چاشنی صحبت در این شب روا
نمی‌زند صاحب خانه دندان قروچه
ماهی فراوان در حوضچه
بابا عینک زده فال حافظ می‌گیرد بی‌بهانه:
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی که بر آید
«شام یلدا رسید، کوته سخن حافظ»
تا که قبول افتد و که در نظر آید.

(۲)
از ادب به دور است حجم تنهایی من
ز روی نحس، خیانت به هزار کینه می‌دهم
من هزاران بار مجروح شدم به تن و جان
سخن اگر به درازا کشید چون زمینه می‌دهم
من اسیر زلف یاری اگر شدم با فریب
رسم عاشقی را بنوشم منی که آه به سینه می‌دهم
برو بختک فقر اگر به خواب دل تنگت آمد
من باز عشق و دلبری با یک سفینه می‌دهم
نپرس که این همه بداهه‌گویی چیست رفیق
من ندانسته شعر به نثر اضافی دیرینه می‌دهم
من نگویم که از ادب پر  نور است دلم آه
من هزاران حرف بی‌وزن به قافیه‌ی بدیهه می‌دهم.

(۳)
ساعت  به وقت دیروز
کمربند حیات، گریبان عاشقی را می‌درد
و درد
و درد  از هجوم بیهوده‌ی واژه‌ها تکیه‌گاه می‌سازد.
یادم  آید در زاویه‌های اتاق آبرو خستگی را در حجم وسیع معنا می‌کرد
و طاقچه‌ای از ابهام سرنوشت نامعلوم
و سکوت شرمنده‌ی حضور
و نا‌اهلان و  و نا‌آگاهان سرمست غرور به تلخی سخن می‌گفتند
ساعت به وقت دیروز
مرد چشم بسته اندیشه‌های تنهایی را رسوایی می‌دانست.
و لحظه‌ها درگذر
و عابرها محبت را بی‌گناهی در پای دار می‌دانستند.
و جلاد
و جلاد با آوازی خوش آهنگ جفا را زمزمه می‌کرد.
در انتها‌ی خماری سکوت
در انتها‌ی خماری سکوت، آرزوی آرامش، شاگرد دانشگاه شور و اشتیاق است.
زخم زبان
زخم زبان نوازش قلم را به سخره می‌گرفت
و ایده‌ی نو
بهشت و جهنم را مکان می‌دانست
ساعت به وقت... خدا را تمنا می‌کرد
و سمت خدا تردیدی نیست
نام خدا بر لب
اشتیاق حرفی برای شنیدن.

(۴)
رو به غروب
خواب تلخ جان گرفته
«فراتر ازآینه
غبار لبخند،
شوق اندوه مرا به وسعت پرچین بی‌وسعت،
آرامش می‌دهد.»
کو قطره‌ی وهم، در راز تلخ شب
ز پس پرده‌ی ابهام، زخمی بر دل،
شکست راز دانی می‌کند.
شورم
شیرینم
تلخ
هر چه هستم
دیر زمانی زخم بر دلم پا بر جاست
«و در بیراهه‌های تنهایی
دویدم
فهمیدم
حرف‌ها، در آهستکی خواب، چرب زبانی می‌کند..»
قصه‌ها ساز می‌کنم
نغمه‌ها رنگ می‌بازند
لب‌ها می‌لرزند در افسردگی قدم‌های قلم،
یا که تلخی خواب.
زنگار فکرم را چاره کن، چاره‌ای ناب
نمی‌دانم سیلاب بیداری مرا به کجا می‌برد
ای شاهد خطا در لحظه‌های تاریکی و بهت،
غبار زمزمه‌های مرا به افق نگاهت سپردم.
نمی‌دانم
نمی‌دانم، شاید
شاید
خط خطی کردن کاغذ، شعرم، خیابانی می‌کند.
هر چند این قلم هم رسواست
این قلم
کبوتران حرم را بیابانی می‌کند.


 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://www.shereiran.ir/site/page/39?userid=1850
https://www.pinterest.com
@mswdflhtmnsh
@mflahtmnshs
و...

  • لیلا طیبی
۲۹
آذر

بانو "آنوشا نیک‌سرشت"، شاعر و عضو تحریریه‌ی مجله‌ی ادبی وزن دنیا، زاده‌ی ۱۳ مرداد ماه ۱۳۷۴ خورشیدی، در رشت است.

 

آنوشا نیک‌سرشت

بانو "آنوشا نیک‌سرشت"، شاعر و عضو تحریریه‌ی مجله‌ی ادبی وزن دنیا، زاده‌ی ۱۳ مرداد ماه ۱۳۷۴ خورشیدی، در رشت است.
وی دارای مدرک فوق‌لیسانس زبان‌شناسی است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[فاقد‌ استحکام لازم!]
بگویمت از میان دیوار
که ابر دمید به تمام خیابان‌‌ها و خاکی‌ها
و صراحتِ سقف‌ها
و کلاغ‌ها
و کوچه‌خلوت‌های اتاق
با ذکاوتی به‌غایت ترسان
- که تو در کارِ تکلفی که خیره‌ام نمی‌شوی-
پراکنده شدی
 گربه‌ای به گربه‌ای خزید
از یاد برد استخوان‌بندیِ کاغذی‌اش را
و زمستانش را
که تابیده بر جنبش دیوار و نمی‌بینمت
از میان دیوار
بگویمت همین که محو می‌شوی به شیشه‌های آجرنما
مساحتی از ماهوت، ماهوت، ماهوت
 وَ گزنه، گزنه
وَ میخک
تا لایه‌لایه بریزم به زمستانِ سُستِ بعد از این
شرّه کنم از کمین‌گاه زانو
ور می‌آید کاغذِ دیواری‌.

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://vaznedonya.ir
و...

  • لیلا طیبی
۲۸
آذر

آقای "محمدرضا عالی پیام"، شاعر و طنزپرداز ایرانی، متخلص به "هالو". زاده‌ی ۲۰ خرداد ۱۳۳۶ خورشیدی. در تهران، است.

 

محمدرضا عالی‌پیام

آقای "محمدرضا عالی پیام"، شاعر و طنزپرداز ایرانی، متخلص به "هالو". زاده‌ی ۲۰ خرداد ۱۳۳۶ خورشیدی. در تهران، است.
او همچنین روزنامه‌نگار، عضو سابق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تا سال ۱۳۶۸، کارمند سابق وزارت خارجه، بازیگر، فیلم‌ساز و کارگردان و تهیه‌کننده، معترض، زندانی سیاسی، وبلاگ‌نویس، عضو کانون فیلمنامه‌نویسان سینمای ایران و مدیر مسئول مؤسسه تبلیغاتی دایره مینا، بوده است.
وی پس از انقلاب اسلامی، از خبرنگاری روزنامه‌ی جمهوری اسلامی در زمانی‌که سردبیرش "میرحسین موسوی" بود، به میز مونتاژ سپاه در صدا و سیما و در نهایت به مسئولیت میز افغانستان در وزارت امور خارجه می‌رسد.
ایشان عضو کانون فیلمنامه نویسان سینمای ایران، عضو شورای مرکزی و دبیر انجمن تهیه‌کنندگان مستقل سینمای ایران، انجمن صنفی شرکت‌های تبلیغاتی و عضو دایمی آکادمی داوری خانه سینما، عضو چند انجمن ادبی هنری تهران مدیر عامل مؤسسه مینا فیلم و با حفظ سمت، مدیر مسئول مؤسسه تبلیغاتی دایره مینا است. 
کتاب "افاضات هالو" مجموعه اشعار طنز سیاسی او را در بر دارد.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

 

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[دختر آبی]
دختر آبی آسمانی شد
بشنو از راز دختر آبی
بلبلی زیر گوش گل می‌خواند
رمز اعجاز دختر آبی
ناله‌ی پر شرار مرغ سحر
شد هم آواز دختر آبی
زهره با چنگ آسمانی خود
ساز بر ساز دختر آبی
شهرزاد هزار و یک شب هم
قصه پرداز دختر آبی
قصه‌ای تازه دارد از مرگ
زندگی‌ساز دختر آبی
گرچه آبی ست، بال او سرخ است
بال پرواز دختر آبی
دفتر ظلم پاره از سُمّ
اسب تکتاز دختر آبی
برجک جهل را فرو انداخت
موشک انداز دختر آبی
بس خجالت به مردها داده
روح لجباز دختر آبی
از شب تیره‌روز می‌زاید
آن سحر رفت، صبح می‌آید.

(۲)
[گربه و زاهد]
ای خردمند عاقل و دانا
قصه‌ای نغز و تازه بر خوانا
گربه‌ای لاغر و مفنگی و خرد
رفت بهر شکار موشانا
از قضا راه به سوی مطبخ برد
مطبخ زاهدی مسلمانا
دید آن جا به آشپزخانه
نعمت ایزدی فراوانا
یک طرف مرغ و ماهی و تیهو
یک طرف شامی و فسنجانا
ته دیگی خورشت قیمه پلو
توی تابه کباب بریانا
در تعجب ز مطبخ زاهد
آن ز دنیای دون گریزانا
آن چه گفت از بهشت با مردم
کرده در کنج خانه انبانا
زاهد ار سیر شد کند تفسیر
سوره‌ی مائده به قرآنا
الغرض گربه‌ی گرسنه شکم
تیز بنمود چنگ و دندانا
خیز برداشت سوی بوقلمون
شیرجه روی مرغ بریانا
                    ***
بعد از آن صبح و عصر و شام و سحر
رفت آن جا که به سان مهمانا
زاهد از دست گربه در تشویش
گربه در حق او دعا خوانا
تا که طاقت ز دست زاهد شد
چاره‌ای کرد نامسلمانا
مکر اندیشه کرد و دام نهاد
گربه در دام زهد زندانا
التماسید و لابه آغازید
کای مسلمان زاهد دانا
به عبایت قسم که گه خورده ام
گر غذای تو خورده‌ام جانا
زاهد از حال او به رحم آمد
چون که دیدش پریش و گریانا
گفت این بار از تو می‌گذرم
شرط آن که روی ز تهرانا
گر ببینم تو را دگر باره
شوی از زندگی پشیمانا
می‌نمایم حلال و می‌خورمت
به خداوند حی سبحانا
گربه این قول باورش آمد
لرزه افتاد بر تن و جانا
رفت بیرون ز خانه‌ی زاهد
خیس و آلوده کرده تنبانا
                    ***
در رهش گربه‌ای جهان دیده
پیر و فرزانه و سخندانا
پیش آمد ز راه دلجویی
کی فدای تو هم سر و جانا
چیست این حالت پریشانی؟
تو سلاله بری ز شیرانا
بچه‌ی گربه راز افشا کرد
قصه از ابتدا به پایانا
گفت: ترسم که بیندم زاهد
در پس کوچه یا خیابانا
پس حلالم نموده میل کند
همچو مرغی به سیخ بریانا
گربه‌ی پیر گفت: فرزندم
از چه ترسانی و هراسانا
دل قوی دار و خاطر آسوده
بی‌خودی گشته‌ای پریشانا
که حرام است گربه تا به ابد
بهر شیخ و عوام و خاصانا
هر کسی غیر از این به تو گفته
بوده فردی جهول و نادانا
یا که مستی نموده گه خورده
گه فراوان خورد مستانا
گربه‌ی مضطرب بسی خندید
زین سخن شاد گشت و خندانا
فارغ از هر بلا سوی مطبخ
پشت پا زد به عهد و پیمانا
دلش آسوده خاطر از زاهد
عهد با او به طاق نسیانا
***
بشنو از زاهد خدانشناس
زیر پا له نمود وجدانا
تله‌ای ساخت از نخ تسبیح
دام گستر چو عنکبوتانا
از همان دام‌ها که می‌بافید
هر زمان از برای خلقانا
تا شبی تار و تیره چون دل شیخ
گربه زنجیر شد به زندانا
زاهد از شدت غضبناکی
نعره‌ای زد چو شیر غرانا
گفت با لحن دلخراش و مهیب
گوش از نعره‌اش خراشانا
که: نگفتم مگر نیا این جا
گر بیایی شوی پشیمانا
من نگفتم حلال می‌کنمت
بعد از آن می‌کشم به دندانا
گربه خمیازه‌ای کشید و بگفت
که: تو هستی ز خالی بندانا
من حلال و حرام می‌دانم
حکم شرعی همیشه یکسانا
شد حرام خدا، حرام ابد
تا ابد هر زمان و دورانا
حاضرم با تو بحث فقه کنم
این من و این تو، گوی و میدانا
زاهد این گفته‌اش گران آمد
گفت: ای فسقلی نادانا
تو به من شرع می‌آموزی؟
گربه‌ی مردنی، مفنگانا
                    ***
بعد از آنش درون گونی کرد
سر گونی طناب پیچانا
رفت بیرون ز شهر و آبادی
راه کج کرد در بیابانا
یک دو روزی پیاده ره پیمود
گاه ورزیده، گاه لنگانا
عاقبت خسته و گرسنه فتاد
جان به لب، لب رسیده بر جانا
در کیسه گشود و با گربه
این چنین گفت زاهد دانا
اینک این ما و دشت لم یزرع
نه غذا و نه آب و نه نانا
دل به مرگ از کجا رسد مددی
کو خوراکی برای انسانا
حالی از بهر سد جوع حقیر
تو حلالی چو شیر پستانا
شد ضروری اباحه‌ی محظور
حکم حلیت اکل میتانا
فمن اضطر مخمصه برخواند
لاجناح علیه گویانا
پاره‌ی سنگ را اجاقی کرد
آتش از بوته‌ی مغیلانا
برکشیدش به سیخ و کرد کباب
سر و دستان و سینه و رانا
خورد و آروغی از برایش زد
بعد از آنش خلال دندانا
                    ***
این حدیث از برای آن گفتم
تا کنم حجت خود اعلانا
که بترسید و فاصله گیرید
ز ابلهان دورو دو رنگانا
آن که با میل دل کند تفسیر
آیه‌های خدا به قرآنا
بلکه عبرت شود به گوش کسان
از زن و مرد و خرد و پیرانا
قصه واگو نموده بنویسد
شخص هالو درون دیوانا.

(۳)
[ریاضیات]
باشد از بی‌بند و باری زنان
بی‌حجابی، لخت و عوری، دلبری
گفتم: ای شیخ اجل، صد آفرین
بر چنین کشف ثقیل الباوری
مانده‌ام انگشت بر لب از کجا
کرده‌ای این کشف، خیلی محشری
این چنین کشف هوا پلتیک را
ثبت باید کرد، ثبت محضری
تازه فهمیدم شقیقه با گوزن
ربط دارد در بلاد کافری
"تخم کفتر" خورده‌ای ای ناقلا
کاین چنین افکار را می‌پروری؟
من گمانم وحی بر تو می‌شود
مرگ من... جان قلی... پیغمبری؟
پس اگر نه این همه اسرار را
از کجای خویش در می‌آوری؟
من شنیده بودم این حرف ظریف:
هر کجا جنگ است در هر کشوری
پای یک زن در میان باشد، ولی
نه امور جوی و بالا سری
پس اگر این است ای شیخ بزرگ
بهتر از هر کس خودت مستحضری
خشکسالی در بلاد مسلمین
از گناه چادر است و روسری
رودها خشک و درختان زرد رو
مُرد گاو مش حسن از لاغری
تا ببارد برف و باران از هوا
در هوای سرد ماه آذری
امر کن زن‌ها کمی شل‌تر کنند
روسری را این وری یا آن وری
تا مگر باران ببارد بر زمین
محض ابروی زری، خال پری
بعد از آن درویش کن چشم خودت
یا نگاهش کن به چشم خواهری
تا که دیدی سیل جاری شد، بگو
بس کنند آن عشوه و عشوه‌گری
روی خود محکم بگیرند آن چنان
کاسمان وا‌ماند از سیل آوری
گر چه با این حرف‌ها شیخ کبیر
آبروی شیخ‌ها را می‌بری
لیک ممنونم برای طنز ما
دمبدم مضمون نو می‌پروری
حال می‌فهمم چرا اشعار من
هر کجا دارد هزاران مشتری
شیخ اگر کفر است آن چه گفته‌ام
کفر ما‌ها را تو در می‌آوری
خر تصور کرده‌ای این قوم را
یا که خود "بل نسبت" خرها، خری؟
گر شود سوراخ سقف آسمان
این چنین باید بگیری پنچری؟
بنده می‌پنداشتم هالو منم
تو که از هر هالویی هالوتری.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.matris2012.blogfa.com/post/35
www.bayram.arzublog.com/post/74090
www.roznamehds.blogfa.com/post/6/
https://t.me/s/mrhaLLo
@MohammadReza Alee Payam
@halloo_gram
@Mrhalloo
و...

  • لیلا طیبی
۱۵
آذر

خانم "منیره پرورش"، شاعر و نویسنده تهرانی، زاده‌ی روز ۱۳ دی‌ماه ۱۳۴۰ خورشیدی، در نارمک است.

 

منیره پرورش

خانم "منیره پرورش"، شاعر و نویسنده تهرانی، زاده‌ی روز ۱۳ دی‌ماه ۱۳۴۰ خورشیدی، در نارمک است.
ایشان دوره‌ی ابتدایی را در  دبستان خورشید و دوره‌ی متوسطه را در دبیرستان ادیب پیشاوری طی کرد. 
در سال ۱۳۶۰ خورشیدی، دوره‌ی دبیرستان را به پایان رساند و تحصیلات دانشگاه را به دلایلی نیمه کاره رها کرد.
وی از نوجوانی به سرودن شعر پرداخت و از ۲۲ سالگی بسیاری از شعرهایش در نشریات ادبی چون آدینه، دنیای سخن، نافه، عصر پنجشنبه، وزن دنیا و چند سایت و صفحه‌ی ادبی در فضای مجازی منتشر شد.
سپس به تشویق زنده‌یاد "محمد حقوقی"، شعرهایش را جمع‌آوری کرد و نخستین مجموعه شعرش را با عنوان "من، تو مقصر ویرگول است"، در سال ۱۳۸۰ خورشیدی، چاپ و منتشر کرد.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ کتاب‌شناسی:
- من، تو مقصر ویرگول است 
- چتری برای خاک
- فقط همین نیست
- هی! تو یک هجا بیشتر نبودی من بیدارت کردم 
- در ناگهان زخم
- من از حالا شروع شدم
- رابطه‌ی برگ‌ها گاهی به هم می‌خورد
- گوش چپ من منشور دیگری است
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
خاطرات می‌دانند
بلدم زمین را
با طبیعت پر گل
آواز نان
رقص موج
با کمی از گرمای سال پیش
دلتنگ همه چیز هستم
شعر
صلح
کتاب‌هام
لباس‌هام
مرا از کسی نپرس!
در هر کلمه
در هر سکوت
ستاره‌ای‌ست
زیر یاس‌های خیس
فرسنگ‌ها راه را می‌نویسم
شعر امضای من است.

(۲)
[پلان]
من گچی رنگم
با مژه‌هایی آبی
رنگ چشمانم عاریه مثل گردنبندم
بند بند، بند بدنم
به بازو بند شده‌ای بند بعد
بعد می‌آیم به خودم
و میم بریده از من
مادگی را می‌کشد زیر درخت
صورت ماه شکسته است   ما
ما دایره در دایره در
در صدای در صدای چکش در
در معنا می‌شود
رد انگشتانم در دیزهای فا     لا    می
تا پله‌های بی‌زاویه
تا آب بی‌هیجان
با تمام حواس و هنوز دایره‌های رقص
                                                 بپر
                                                   تا.  

(۳)
شب را روی سرت بگذار و مرا
که افقم را عوض کرده‌ام
افقم را مثل خونم عوض کرده‌ام
توی خودم پیچیده‌ام
با پی نوشت خود
رگ می‌زنم
آرام
زیر مرگ می‌زنم
من به انفجار شبیه‌ترم
آرام‌تر از ترس
که زیر دندانم می‌لرزد
حواسم را پرت کرده‌ام
روی پدال‌های زیر پام
تابلوهای بی‌احتیاط به عصب‌هام
پیام داده‌اند
درد در هوای آلوده عادی‌تر است
یکی مرا ادامه دهد
می‌روم به گل‌هام آب بدهم
مرگ در هوای آلوده عادی‌تر است.

(۴)
[Internet]
مثل آنها که در تاریکی به اجزای فیل دست کشیدند
برای بچه تعریف کنید:
صدای موذن زاده‌ی اردبیلی
بغل دستی‌ام
آن یکی
خواب اجباری
سربازی‌ام
بچه خوشحال از من پیدا شده
می‌رود بر اینترنت تعریفی صد در صد درست
فیل روی صفحه درست
هر کس موافق است دستی درست کند
می‌رود بالا
کلاس روی تخته درست، قد بکشد.

(۵)
[خیابان]
خیابانی هستم
که دست دارد در دست آدم
مثل آدم می‌رود جنگ
فتح می‌شود (فتوح آدم گسترده است)
از جنگ که برگردد
قسمتی از نوستالژی من 
عکسش را می‌گیرد
می گذارد اینستاگرام
بعضی از اجزایش را بی‌پلاک دفن می‌کند
بسیاری از شب‌ها برایش شمعی روشن نخواهد کرد
جایی از تنم گورهای دسته‌جمعی 
روزهایی سر در‌می‌آورد
بعد از سالی به سال بعد می‌رویم 
به سال‌های قبل از کودتا 
از شاهنامه رد می‌شویم
از سیاوش رد می‌شویم
از توپخانه
از پلاسکو
از سر رد می‌شویم
شاید از روزگار آدم هم رد شویم
رؤیاهامان را رنگ کنیم  بگذاریم خشک شوند
بعد دوباره کشته‌شویم
برگردیم
 با سربازان ناپلئون دفن شویم زیر برف
توی کوره بسوزیم
یا به بغل‌دستی سرماخورده‌ی توی کلاس
انار بدهیم
با کلمات جدید جمله بسازیم
خیابان بسازیم
بسازیم 
بسازیم
بسازیم
و پا‌به‌پای هم راه برویم

(۶)
ما یک نویسنده دو شاعر بودیم
پشت در بسته‌ی کافه نادری
نشستیم بر پله
تا شدگی شب
تو چشم‌هایت سوخت
رسول سیگارش
من دلم
بی‌بهانه بی‌هم
برگشتیم به کلمات
تا تو چشم‌هایت بسوزد
رسول سیگارش
من دلم

(۷)
تمام خطوط صورتش را می‌توانم ببینم
هم‌رنگ ملافه‌های خانه‌ی ماست
روزها راه می‌رود و من
به چشم‌هایش نگاه نمی‌کنم
امروز را به فردا می‌اندازد و من
به چشم‌هایش نگاه نمی‌کنم
موهایش می‌ریزد روی صورتش 
چنان سردش می‌شود
که پنجره‌ها می‌کوبند به هم
سوت می‌زند و لبخندی دارد بر لب‌هاش مرگ
دیوانه‌وار فریاد می‌زند و من
به چشم‌هایش نگاه نمی‌کنم
کسانی که به پوستش دست زده‌اند 
به خیلی سرد رسیده‌اند
من اما خودم را پنهان کردم لای ملافه‌ها
امروز را به فردا می‌اندازد و من
به چشم‌هایش نگاه نمی‌کنم

(۸)
دهانم رفت
از استخوانم بر نمی‌آیم
نسیم شور دریا برایم بیاور
میان عطر خون مانده‌ام
شب درو می‌کند
روز
حیاط کوچک خانه ما
هنوز پناهنده می‌پذیرد.

(۹)
آتش بکشم به جان
به جان بخرم مرگ را
زن شده است موهایم
شانه می‌خورد
هوا می‌خورد
پنجره می‌گرید
به تکرار پوست تنم را بکن
بخوابان در شعر
تا شکستن تاریکی
صدای تنهایی زن وزیده است
به صراحت بربریت در جهان
و سرود‌ای ایران در باد

(۱۰)
‌ای تن
خدایی شو
با آواز باستانی
در کندن زخم
زندگی را در بال پروانه و غنچه‌ها
از تیغه شعرم بگیر
در شکستگی گلو
بدون صدای گرفته و دلتنگی
رویای بی‌بالم به ساحل می‌رسد؟

(۱۱)
بعد غریبگی را گریه کردیم
استخوان‌های ما اما مهربان بود
زود جوش خورد به بخش‌هایی از زندگی
خندیدیم
و حالمان را خوب نشان دادیم
اما شکست می‌آمد به ابعاد ما
در هم زمستان را دیدیم
پرنده‌ای که آواز را خواب دید
از روی سیم پرید و قصه شد.

(۱۲)
شمع‌ها خاموش
در به روی صبح باز
به ما می‌سپارد باد
آواز خود را
قدم به خیابان می‌گذارد
روسری‌ها را با خود می‌برد
دور هم نشسته
به خواب می‌رویم
از صدای زنگ در بیدار می‌شویم
از آزادی می‌نویسیم
و خورشید بر صفحه ما می‌درخشد.

(۱۳)
باران در دستش
روی لبانش لبخند مرگ
زندگی می‌گرید هنوز
در حسرت دم و بازدمش

(۱۴)
شب که بشکند
روز آغاز می‌شود
واژگان شعر
شفاف می‌بارند
در نقاشی، سرود
خط زیباترین نهاد بشر
مضراب، پرده را می‌لرزاند
مردم آواز می‌خوانند
و آزادی
تاریخ سترگی ست
که کودکان به ما خواهند آموخت
تا به اندوه دخترانمان پایان دهیم.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
http://leilasadeghi.com/others-works/others-poem/616-parvaresh
https://www.radiozamaneh.com/847661
https://www.iranketab.ir/profile/16950
@Golamrezanasrollahi
و...

  • لیلا طیبی
۱۵
آذر

خانم "زهرا زاهدی“، شاعر، نویسنده و فعال فرهنگی افغانستانی از قوم هزاره، زاده‌ی سال ۱۳۶۰ خورشیدی، در ولسوالی ورس در بامیان افغانستان است.

 

زهرا زاهدی

خانم "زهرا زاهدی“، شاعر، نویسنده و فعال فرهنگی افغانستانی از قوم هزاره، زاده‌ی سال ۱۳۶۰ خورشیدی، در ولسوالی ورس در بامیان افغانستان است.
او همانند بسیاری از مهاجران افغانستانی، بیشتر سال‌های عمرش را در ایران گذرانده، زمانی که یک ساله بوده‌ است، پدر و مادرش در ایران پناهنده شده و ساکن شهر قم می‌شوند.
وی تحصیلات خود را تا پایان دوران متوسطه در این شهر طی کرد و فعالیت‌های هنری، ادبی و فرهنگی خود را نیز در همین شهر آغاز کرد. بعد از آن مقیم تهران شد و در دانشگاه الزهرای تهران در رشته‌ی زبان ادبیات فارسی مشغول به تحصیل گشت.
وی فعالیت‌های ادبی و فرهنگی‌اش را همزمان با انتشار نشریه‌ی ضمیمه‌ی هفته‌نامه‌ی وحدت در ایران، آغاز کرد، و تاکنون با نهاد‌های مختلف فرهنگی همکاری داشته، که برخی از آنها به شرح زیر است:
- هیئت تحریریهٔ بانوان در نشریهٔ افق
- همکاری با ضمیمهٔ نشریهٔ تفاهم
- مسئول بخش شعر و ادبیات مجلهٔ فجر امید
- همکاری با ارگان نشریاتی یکی از احزاب سیاسی افغانستان
- همکاری با کمیسیون زنان حزب وحدت
- عضو هیئت رهبری «کانون ادبی کلمه» در قم
- عضو هیئت رهبری «خانهٔ ادبیات افغانستان»
و...

از وی یک مجموعه شعر به نام "زمین برای من تنگ" است، در سال ۲۰۱۴ میلادی، از سوی انتشارات عرفان در تهران منتشر شده‌ است.
او جزء شاعران برگزیده‌ی چهارمین دور جشنواره‌ی ادبی قند پارسی (۲۰۰۶، تهران) و شایسته‌ی تقدیر جایزه‌ی صلح سیمرغ بنیاد آرمانشهر (۲۰۱۲، کابل) است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ جوایز و افتخارات:
- تقدیر در پنجمین جشنواره ادبی قند پارسی در بخش ویژه ادبیات پایداری (تهران، ۱۳۸۸)
- برگزیده دوم شعر در جشنواره بین‌المللی شعر طوبی سال ۱۳۹۰
- نفر اول برگزیده شعر سپید در ششمین جشنواره قند پارسی در سال ۱۳۹۰
- تقدیر شده در جشنواره شعر صلح در هرات
- تقدیر شده در همایش بین‌المللی افغانستان و زبان و ادب فارسی دری در دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین سال ۱۳۸۱
- تقدیر شده در برنامه ادبی «بلخ تا شیراز» در دانشگاه قم
- برگزیده بخش شعر در جشنواره رویش ویژه دانشجویان
- برگزیدهٔ چهارمین دوره جشنوارۀ ادبی قند پارسی (۲۰۰۶، تهران)
- شایستهٔ تقدیر جایزۀ صلح سیمرغ بنیاد آرمانشهر (۲۰۱۲، کابل)
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
می‌کوشم به یاد بیاورم تو را
چون گرمای آخر بهار.
چون خوشه سنگین از گندم
در مزرعه کنار جاده.
یادت سنگین‌
چون اناری که از شاخه فرو می‌افتد
چون
خداحافظی با چشم‌هایت
بر زینه‌های بهار.

پنهان می‌کنم دوست داشتنت را
چون ماهی سرخی در قلبم.
نمی‌توانم بگویم دوستت دارم، یار یگانه‌ام!
نمی‌توانم بگویم
گرسنگی چه می‌کند با لبخندهامان
آوارگی چه می‌کند با قلب‌هامان
با حنجره‌ای که نباید سخن بگوید
که شنود می‌شود گرمای نفس‌هامان
و صدای لرزان ما
در این سوی خط.

رد تو اما
در کتابخانه
در پیاله چای
در پیراهن خیس عرق
در صدای دمبوره
در انگشت‌هایم

یادت در جانم
چون کشمش تر شده در شراب
روشن است.

تو را پنهان کرده‌ام
چون بیماری لاعلاجی در خونم.
دوستت دارم
و باید سکوت کنم
با جنگلی آتش گرفته در سینه‌ام.

بگذار زخم‌های تو را ببوسم از دور
بگذار دوستت بدارم
در نهان‌گاه سینه‌ام
چون گناهی تازه در مسجد شهر.
چون آخرین کلمات پیش از مرگ.

جهان به کام ما نیست
تو در آن سو
دلتنگی‌ات را می‌شماری
به زبان بیگانه سخن می‌گویی
و خواب می‌بینی:
صلح است و کابل؛ رنگین
صلح است و مزار؛ سرخ
صلح است و کوه روشن از صدای دمبوره‌ات.

من این‌جا
در سرزمینِ «پارسی شکر است»
تلخ می‌شوم از اندوه
و چشم‌هایم را
زنده نگاه می‌دارم برای دیدنت.
یار!
یار!
یار!
پنهان می‌کنم دوست داشتنت را
چون ماهی سرخی در قلبم

بگذار صدای تو را بنوشم از دور
چون کشمش تر شده در شراب.

(۲)
تبم را اندازه نگیر دکتر!
نه شنیدن صدایش از آن سوی خط
نه دیدنش در صفحات اینترنت
نه ماشین زمان که مرا به گذشته برگرداند
نه قالیچه سلیمان
که بر ابرها سفر کنم...
هیچ کدام حالم را بهتر نخواهد کرد
تبم را اندازه نگیر دکتر!
اگر می‌توانی نسخه‌ای بپیچ
که فاصله را درمان کند.

(۳)
تو، زخمی ِ من
من، زخمی ِ تو
آخ از این زخم‌های سر درگم
تکلیف چاقو هنوز روشن نیست...

(۴)
من اعتراف می‌کنم؛ آری جهنمم!
نه! من بهشت گمشده در خواب آدمم
نه! اعتراف می‌کنم امشب بدون تو
حوای تلخ  گم شده دنبال آدمم
حتا برای شستن چشمان خشک خود
دریایی از غزل بنویسم اگر، کمم
شاید شبیه دختر آواره‌ام و یا
دیوار ِ لک شده از گریه نمم 
شاید شبیه نان کپک خورده یا نمک
من برکت ِ همیشگی سفره­‌ی غمم
شاید که زندگی شده‌ای! زندگی؟! که من
بی‌تو برای خودکشی خود مصمم
پروا ندارم این که چرا و چگونه‌ای؟
آخر، نه من خدا، نه فرشته، که آدمم
من برکت همیشگی سفره­‌ی غمم
من اعتراف می‌کنم آری جهنمم.
 

(۵)
بوی سیب
بوی انگور تازه
          در هوا جاری است.
بوی پاییز
اشتیاق گرم شدن در سپیده­‌های کرخت.
همه چیز جای خودش است:
                             مرگ
                             تولد
                             عروسی
                             عزا
                             انتحار
                            حتی ترک­‌های ریز، بر پوست انار
همه چیز به موقع:

                     به بار نشستن باغ‌های گردو
                     چیدن درختان بادام
                     دویدن دست­‌های زخم و زیلی بر شاخه­‌ها
                     آبیاری دشت­‌های سبزی
                     حتی کارگران چشم  بادامی در مزارع پنبه...
همه چیز سر ساعت معین:
                                پخت نان
                               صف شیر
                              روزنامه­‌های صبح و عصر
                              کلاس­‌های درس
                              حتی بمب­‌ها به وقت رهایی...

تو کجایی اما؟
بوی تو چرا نیست در خانه؟
مثل ملافه­‌ای که کنار رفته باشد
خیالت را دوباره می­‌کشم روی صورتم
در گرمایش به خواب می­‌روم
                                         تا طلوع.

(۶)
شنیدم
درگیری آغاز شده است
در سه نقطه شهر.
قلبم چون قطره‌ای سرخ از انگشتانم می­‌چکد
تلفن خط نمی­‌دهد
و فکر کردن به دیگ­‌های نذر
چیزی از دلواپسی­‌ام کم نمی­‌کند.
امروز کجای کابل قدم می­‌زنی خواهرکم!
تلفن خط نمی‌دهد!
امروز شنیدن صدای تو:
                            دلنشین­‌تر از اذان ظهر
                             نرم­تر از حریر سفید
                             بی­‌رحم­­‌تر از بمب­‌های انتحاری.
قلبم چون قطره‌ای سرخ  از انگشتانم می­‌چکد
تلفن چرا خط نمی­‌دهد خواهرکم...

(۷)
تروریست جوان!
صبح به خیر!
و صبح 
تقسیم می‌شود
نیمی در گریبان من
نیمی در پیراهن تو.
من به باغ می‌زنم
در گریبانم
صبح، سفید است و آفتابی.
مرمی‌ها را که می‌شماری
صبح دودآلود بر می‌زند از پیرهنت
فصل میوه چینی است
دانه
  دانه
     به خاک می‌غلطانی انارها را...
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://zahedi60.blogfa.com
https://kabulestan.com
https://mohajer.news
https://zahedi60.blogfa.com https://www.instagram.com/zahedi_zahr https://www.facebook.com/zahra.zahedi.7
https://t.me/zahediz
و...

  • لیلا طیبی
۱۴
آذر

زنده‌یاد "سید حسن اجتهادی"، شاعر ایرانی، زاده‌ی سوم دی‌ ماه ۱۳۲۵ خورشیدی، در خانواده‌ای اهل علم و ادب، در کازرون بود.

 

حسن اجتهادی

زنده‌یاد "سید حسن اجتهادی"، شاعر ایرانی، زاده‌ی سوم دی‌ ماه ۱۳۲۵ خورشیدی، در خانواده‌ای اهل علم و ادب، در کازرون بود.
وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در کازرون و شیراز و تحصیلات دانشگاهی را در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی به پایان رسانید.
اگرچه غزل‌های وی از شهرت بیشتری برخوردار است، اما او در بیشتر قالب‌ها شعر می‌سرود. قصیده، مثنوی، رباعی و دوبیتی از قالب‌های قدیم است که اجتهادی در آن‌ها طبع‌آزمایی کرده است. شعرهای نیمایی و بی‌وزن او نیز خواندنی و دارای نوآوری و استحکام ذهنی و زبانی است. 
مجموعه «غزل‌های جنوبی» تنها کتابی است که در سال ۱۳۸۱، از این شاعر پیشکسوت چاپ شده است. اما کتاب‌های «در جشن تغزل» (بیانیه‌های غزل‌ مدرن معاصر)، «اشکال و تصاویر» (شامل ابداعات و نوآوری‌هایی در شعر کلاسیک- ترکیب و تلفیق قوالب و اسالیب شعر سنتی و ایجاد فرم‌هایی تازه)، «ترانه‌های شبنم و گلبرگ» (دوبیتی‌ها و رباعی‌ها)، «انسان آفتاب و افق» (شعرهای آزاد و نیمایی و سپید)، رهگذر و پل‌های طولانی (قصیده‌ها و مثنوی‌ها)، «حقیقت پیروز می‌شود» (نمایشنامه)، «در شهر دیوارها» (فیلم‌نامه‌ها و چند نقد و مقاله در مورد سینما)، «اوزان غزلیات حافظ» (تقسیم‌بندی بحور غزل‌ها)، «تبسم و مهمیز» (نوشته‌ها، شعرها و قصه‌هایی به طنز) و... را آماده چاپ دارد.
فعالیت زنده‌یاد اجتهادی تنها در حوزه شعر خلاصه نمی‌شد، او علاوه بر پ‍‍ژوهش در متون ادبی گذشته و معاصر به نمایشنامه‌نویسی و فیلم‌نامه‌نویسی نیز اشتغال داشت. 
سرانجام این شاعر برجسته ایرانی، صبح روز سه‌شنبه ۸ خرداد ماه ۱۳۹۷ خورشیدی، بعد از ۱۲ روز بستری بودن در بیمارستان نمازی شیراز، در ۷۲ سالگی درگذشت.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[رقص دود]
اگرچه زندگیم بی‌سرود می‌گذرد
خوشم که قصّه‌ی ما هر چه بود می‌گذرد.
به تار و پودِ من اکنون شرنگِ بیزاری است
که لحظه لحظه به هر تار و پود می‌گذرد
تو می‌روی‌ و ز شاخ لبان ما دیگر
نسیم دلکش گفت و شنود می‌گذرد
خموش می‌گذرم بی‌خیال و بی‌اندوه
چو از کنار تو شادان حسود می‌گذرد
به رود خاطره‌های مدامِ بی‌فرجام
چو زورقم که شتابان ز رود می‌گذرد
فضای زندگیم دیگر از فریب تهی است
حدیث عشق تو چون رقص دود می‌گذرد.

(۲)
[نمای گندمزار]
ای سبک چون هوای گندمزار
بال زن در فضای گندمزار
ای دو دستت دو شاخه از گل یاس
ای دو چشمت نمای گندمزار
ای طلوع شکوه‌بار افق
در شب دیرپای گندمزار
روح عطر لطیف صحرائی
خفته در تنگنای گندمزار
نگهت خلوت کرانه‌ی رود
که گریزد ز پای گندمزار
سینه‌ات رشد خوشه‌های بهار
بر تن دلگشای گندمزار
خنده‌ات موج برکه‌های امید
و صدایت صدای گندمزار
تن مپوشان به جامه چیزی نیست
جز تن تو سزای گندمزار.

(۳)
[بی‌غم عشق تو]
خانه‌ی دل که در آن جلوه‌ی شامی نرسد
می‌شود شام اگر از تو پیامی نرسد
قله‌ی سرکش کوهی که دل‌انگیزی و دور
آن‌چنان دور که بر گرد تو گامی نرسد
جام اندام تو در هاله‌ی رؤیا غرق است
دست من شکوه کند گر که به جامی نرسد
می‌شتابم که بپویم ره پر پیچ وصال
در سر راه اگر سر زده دامی نرسد
شوق دیرین تماشای تو دارم با خویش
بی‌نگاه تو دل خسته به کامی نرسد
شامگاه غزلم را تو طلوع سحری
غزلم بی‌غم عشق تو به نامی‌ نرسد.

(۴)
دم که کم‌کم
نم، دف می‌ریزد از من
حالا جهان است
که بر مدار غزل می‌گردد
لب که لبالب
شب، تب می‌انگیزد از من
تن، طولی‌ دیگر دارد
ای وا؛ جادو؛
تغزل زانو ـ باز بازو ـ بانو!
عطر عفیف سبز.
بس دیگر بس
ای نا رس
دی این قفس ـ قبس
کجاست رؤیای سایه و خاکستر.

(۵)
دست‌های دریایی‌ات را
بر شانه‌های ساحلی من بگذار
پلک‌هایت را بگشا
هزار جزیره‌ی آبی را می‌بینی
برگرد آب و آفتاب
ای قامتت
گردونه‌ی سپید خیزاب
بر پلکان آب
مفهوم بَعد دریاست
حجاری تنت.
می‌بینی نسیم دریایی
چه خوب می‌خواند
صبح است
بر شانه‌های شن
زلف مجعد دریا
بانوی دریایی
چشمش سرود افق‌ها.
وقتی که از خلیج سحر می‌آیی
در جاده‌های آب و نور
ارابه‌های موج گریزان است
از سایه‌های سپیده
بانوی دریایی
پیوسته خرامان است.
بانوی دریایی؛
ای پیکرت پرواز پرنده‌ی آب
در قاب قوسی مهتاب
از عمقِ گور خاک
مرا دریاب.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.kazeroonpoem.blogfa.com
و...

 

  • لیلا طیبی
۱۴
آذر

بانو "بهاره نوروزی سده"، شاعر ایرانی، دارای چند اثر مکتوب است.

 

بهاره نوروزی

بانو "بهاره نوروزی سده"، شاعر ایرانی، دارای چند اثر مکتوب است.

کتاب‌های منتشر شده‌ی وی به قرار زیر است:
◇ کتاب‌های مستقل:
- این زن بی‌عبور سایه‌ها مردنی‌ست، انتشارات بوتیمار مشهد، ۱۳۹۱
- چشم‌هایم در ماهی‌تابه سوخت. انتشارات ماهتاب غرب کرمانشاه، ۱۳۹۵
- هوای خانه را عطر می‌زند، انتشارات هشت اهواز. ۱۳۹۶ (منتخب جایزه ادبی شاملو)
- رویای خیس زاینده رود. انتشارات گیومه البرز. ۱۳۹۷
- زنی ان سو موهایش را می‌بافد. انتشارات هرمز. ۱۳۹۸ (چاپ دوم ۱۴۰۲)
- با دو حفره‌ی خالی از چشم (برگزیده جشنواره داروگ)، انتشارات هرمز
- یک آبادی متروک (برگزیده‌ی کتاب سال نشر نامه‌ی مهر)
- رویای موشک کاغذی، انتشارات هرمز، ۱۴۰۴
- زنی در افغانستان مرا تکثیر می‌کند
و...

◇ کتاب‌های مشترک:
- و من زنی که
- در جریان چشم‌های تو بودم
- آواز غمگین نقاره‌ها
- نقطه سر خط
- سپیدار (مجموعه شعر زنان)
- عاشقانه‌های معاصر
- ماه و مهر (مجموعه شعر زنان)
- مجموعه شعر داروگ
- مجموعه شعر مارون
- مجموعه شعر بر کرانه های هرمز
- مجموعه ترنم یاس
- عطر شالیزار
- صدای لیراوا
- مجموعه صد سال شعر زنان ایران
- شاعران فرامن
- بانوان موفق
- مجموعه چامه
- رویای نیمه شب در کافه پیانو
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
عینکم را عوض می‌کنم
دنیا با رنگ‌های تازه‌تری روبه‌رویم می‌ایستد
پدرم حواسش را از میان شب‌بوها بر می‌دارد
به عقب بر می‌گردد
من به عقب بر می‌گردم
آژیری کشدار مرز کودکی‌ام را می‌شکند
جنگ
پوتین به پای سربازها می‌کند
تفنگ روی دوششان می‌گذارد
و چند، گلوله در جیب‌هایشان
مشق‌هامان میان دفترها اشک می‌ریزند
تند تند راه می‌روم
می‌دوم
فرار می‌کنم 
فرار می‌کنم از نخل‌های سر بریده

از قبرهای بی‌نام و نشان
از هامون و جنازه‌ی مردی تیر خورده
از من سبقت می‌گیرد
می‌دوم
می‌دوم
هامون میان رگ‌هایم تزریق می‌شود
میدان‌های مین برای پاهایم خط و نشان می‌کشند
مادرم گل‌های سرخ را قلمه می‌زند
مادرم که با صدای قناری‌ها اشک می‌ریزد
و شب‌بوها را نفس می‌کشد
عینکم را
عینکم را
می‌خواهم فرم‌های دبستان رنگی شوند
بچه‌ها برای مرگ پدرانشان شیون نکنند
موهایمان میان پارچه‌هایی سیاه زندانی نباشد
من کودکم
دوم ابتدایی صد دانه یاقوت دسته به دسته
دسته به دسته اتوبوس‌ها
مردهایی با پیراهن‌های خاکی می‌برند
و بعد پیراهن خونی پس می‌دهند
می‌خواهم پشت نیمکت چوبی مشق جنگ نکنم
می‌خواهم کودکی‌ام رودخانه باشد
شالی‌زار باشد و پروانه‌ها دور تا دور سرم برقصند
باید
باید زنگ بزنم
از صدام بخواهم پا از گلیم دراز نکند
مرگ بر صدام
مرگ بر موشک
مرگ بر خمپاره
خمپاره که دختران همسایه را درید
خانم معلم: دخترا ساکت موضوع انشا: جنگ
اجازه خانم اجازه؟
من شماره خدا را می‌خواهم
دیروز به خانه‌ی‌مان زنگ زد
پدرم را برد،
شب‌بوها پژمردند و آسمان رعد و برقی ناگهانی زد
مادرم روی دار قالی کودکی تازه به دنیا اورد
می‌دوم
از خیابان‌ها
از درخت‌ها
و از تمام آدم‌هایی که بی‌اختیار خودشان اشک می‌ریزند
مادرم موهایم شانه می‌زند،
شب‌بوها سردردهایم را زیاد می‌کنند
چشم‌هایم را می‌بندم
می‌توانم از دیوار‌های بلند رد شوم
خیابان‌ها را پابرهنه بدوم
بدوم
بدوم آنقدر که نفس‌هایم گریبانم را بگیرد،
جنون از کلماتم می‌پاشد
کفش‌هایم از تمام پاهایم شکایت دارد،
و ویار مرگ وجودم را عق می‌زند
فقط، چند، گلوله کافی‌ست
چند، گلوله ناقابل که دیروز سربازی به غنیمت آورده است.

(۲)
باید کنار این قطار می‌ماندم
و خیره می‌شدم
به دست‌های رنگی مادرم
- مادرم که قالی می‌بافت، حامله هم بود-
تا من
احساسم را در جنین نیامده تکرار کنم
و برای
گنجشک‌های روی درخت
_درخت زبان گنجشک_
زبان در آورم
و من
-من کودک بودم؛ قالی‌باف هم بودم_
و دست‌های من که رنگی می‌شد
و سوتی که با عجله از کنارم رد
-و مادرم تکرار می‌شد-
قالی می‌بافت
حامله هم بود
...
حامله بود
قالی هم می‌بافت
...
و من
دست‌هایم رنگی شد
و خواب‌هایم بی‌قطار رد!

(۳)
لیلا
کودکی‌هایمان را
کوچه‌های خاکی بلعیدند
و ما 
همچنان گم شده‌ایم
وقتی 
آرزوهای‌مان را
پشت میزهای چوبی 
دیکته می‌کردند.
بابا نان داد
بابا با اسب آمد
آن مرد
آن مرد
چقدر رویا از ما فاصله گرفت و
شادی، خاطره شد.

(۴)
زمین گرد بودنش را به  رخ می‌کشد
این جا کسی نیست
جلوی طغیان این رودها، عاشقانه برقصد؟
می‌دانم
زمین گرد نیست
و گرنه تمام دختران
اندوه‌هایشان روزی تمام می‌شد
می‌دانم
ابرها به اجبار معاشقه می‌کنند و می‌بارند
وگرنه گنجشکک اشی‌مشی
کجا از لب حوض می‌افتاد؟
باید چرخید
باید چرخید و
رقصید
باید گریه کرد
ابرها ظالمانه می‌بارند
خانه‌ها در آب
رودها در آب
آب
آب
و چقدر دلم
برای بوته‌های خشک گندم می‌سوزد
برای آهوان پا به ماه
دیگر
خواندن لالایی
خواب‌هایمان را رویایی نمی‌کند.

(۵)
شاعر با شعرهایش می‌جنگد
سرباز با تفنگش
سیاستمدار
با سیاستش
ما زنده نیستیم
و جمجمه‌های خالی
اطراف گورستان
شعرهای عاشقانه می‌خوانند
رقاصه‌ها
با پستان‌های نیمه سوخته‌شان
کودکان بیمار را شیر می‌دهند
زنده نیستیم
فقط شناسنامه‌هایمان را
از زیر خروارها خاک،
بیرون کشیده‌اند
ما
زنده نیستیم
شاید آن وقت می‌توانستیم
رودخانه‌ای باشیم
که از بهت دریا شدن
به مرداب پناه می‌برد
شاعر شعرهایت را بنویس
قول می‌دهم با
کشف هزاران جسد در افکارم
هزاران سنگ در غزه
هزاران ملخ در شادگان
آب از آب تکان نمی‌خورد
شاعر
شعرهایت را تکرار کن
کرم‌ها می‌لولند
و دست‌هایم
پیراهنم را از گل‌های دشت پر می‌کند
می‌دوم
می‌دوم
زنی به دنبال من
با پاهای بریده
شهادت می‌دهد به جنون فکرهایم
و شهادت می‌دهد به ریزش موهایم
من
در خودم شناورم
و از باران‌های موسمی
عجیب می‌ترسم
کاش
کاش بهار نیاید
آن وقت تمام گل‌های حساسیت‌زا
از پناه خانه‌ام
به ریشم می‌خندند
آن وقت
تمام کودکان شهر
از کودکستان‌های، نرفته
فرار می‌کنند
آن وقت
اتوبوس‌ها
قصه‌ی تکراری تنهایی  را جابه‌جا می‌کنند
سرباز تفنگت را به من بده
سیاست را از سیاست مدار بگیر
و از شعرهای خفه شده‌ی هر شاعر
دنیایی پر از سکوت بساز.

(۶)
تنها
قهوه‌ای تلخ می‌تواند
پایان این خواب‌آلودگی‌هایمان باشد
اواخر همین قرن
دیوانگی‌هایی را سر بریدیم
و کبک‌هایی سر به راه
در زمین غوطه‌ور شدیم
مادرم که اواسط همین قرن
رقص‌های دیوانه کننده‌اش را
چادر پوشانید
و پدرم که
اواسط همین قرن سیگار بهمنش را
با افتخار دود می‌کرد
به مرگی زودرس دچار شد
فرقی هم نداشت
موهای مادرم
رنگ باخته میان دشت باشند
یا زیر چادری سیاه پنهان
فرقی هم نداشت
اندام موزونش گل‌های دشت را نوازش کنند
یا دست‌هایش لای خفت‌های خالی
گل بدهند
و پدرم از زیاده‌روی در آزادی‌هایش
ریه‌هایش نابود شده باشند

آقایان
آقایان، فرصت دهید
از خودم دفاع کنم
از من که
نه بال پریدن دارم
نه دل بریدن
شبیه میلیون‌ها زنم
در سرزمینم
وطنم
و تنم که حال و هوای پریدن دیوانه‌اش کرده
پریدن
که  فقط اجازه می‌دهد چند پله بالاتر باشی
آقایان
هیات بی‌منصفه دادگاه
باید شهادت دهم
به چشم‌هایم
که نمی‌دانم تورمشان از کوری دل است
یا حساسیت به گلی نوشکفته
کنج خانه‌ام
اصلن
قهوه را دور می‌ریزم
و خودم را به خوابی خرگوشی می‌زنم.

(۷)
گفته بود 
با دامن چین‌دار بر می‌گردد
برگشت
چین‌ها دامنش را گرفته بودند.

(۸)
این زن بی‌عبور سایه‌ها مردنی‌ست
چشم‌هایم در ماهی‌تابه سوخت
هوای خانه را عطر می‌زند.

(۹)
در جنگ 
مردان کشته می‌شوند
پاهایشان 
روی مین‌ها جا می‌ماند
زنان 
موهایشان را می‌بافند 
تا شانه‌ی هیچ مردی را نخواهند
رژگونه‌هایشان را دور می‌ریزند 
پیراهن‌های سفیدشان را
به باد می‌دهند 
و النگوهایشان 
جقجقه‌های کودکانشان می‌شود 
در جنگ 
زن می‌میرد 
ضجه می‌زند 
و گاهی 
اندامشان 
به تاراج می‌رود.

(۱۰)
گفته بود
برایم
با دامن چین‌دار بر می‌گردد
برگشت
چین‌ها
دامنش را گرفته بودند.

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.mirzacarpet.blog.ir
www.sherenab.com
www.shooshan.ir
www.iranketab.ir
@bahareh.norozi57
@avaye_parav
و...
 

  • لیلا طیبی
۱۳
آذر

آقای "محمدسعید شاد"، شاعر ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۱ خورشیدی، در همدان، و اکنون سال‌هاست ساکن مشهد است.

 

محمد سعید شاد

آقای "محمدسعید شاد"، شاعر ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۱ خورشیدی، در همدان، و اکنون سال‌هاست ساکن مشهد است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ کتاب‌شناسی:
- در استکان آخر، ۱۳۸۰
- سپس بی‌قراری، نشر قو، ۱۳۹۰
- شاعری به این تنهایی، نشر سپیده باوران، ۱۳۹۱
- گزیده‌ی اشعار محمدباقر کلاهی اهری
و...
 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
خدا آن‌قدر برق انداخت شمشیر نگاهت را
که حتا راهزن‌ها هم نمی‌بندند راهت را
دو چندان می‌شود زیبایی‌ات وقتی که می‌گیرد
هلال ابر گیسوی سیاهی روی ماهت را
به آسانی جهانم را تصرف می‌کنی وقتی
مجهز می‌کنی با عشوه‌ای حتا سپاهت را
دهانش از تعجب باز می‌ماند اگر دریا
فقط یک لحظه در چشمت ببیند این شباهت را
خدا هم مثل من زیباییت را دوست می‌دارد
و لذت می‌برد وقتی که می‌بیند گناهت را
نه تنها من فقط گاهی تو را گم می‌کنم در خود
که هر شب شمس گم می‌کرد راه خانقاهت را.

(۲)
تویی که شهره‌ی شهری به شعر و خوش سخنی
خودت به مدعیانت بگو که مال منی
من از اهالی دریایم اهل آبی عشق
که غیر چشم تو هرگز نداشتم وطنی
به بیستون غرورم قسم که می‌خوردم
از ابتدای تولد به درد کوه کنی
فقط برای تو دریاست موج موج تنم
چه می‌شود که بیایی شبی به آب تنی
تنت به رقص درآید به وزن این غزلم
به تن تتن تنتن تن تتن تتن تتنی
هزار بار به من قول می‌دهی نروی
ولی چه سود که هر بار عهد می‌شکنی
تو حبس می‌شوی آخر شبی در آغوشم
به جرم دزدی قلبم به جرم راهزنی
منم که مرد نبردم ولی تو در عوضش
به راستی که لطیفی به راستی که زنی.

(۳)
دلتنگ خاطرات توام دم به دم رفیق
حمدی بخوان و در دل تنگم بدم رفیق
یارانِ بی‌مضایقه تبدیل می‌شوند
هنگام دشمنی‌ست، نیُفت از قلم رفیق
چشمان بی‌تفاوتم از ناگهان تهی‌ست
دیگر نه شانه مانده برایم نه غم رفیق
رامشگران سکوت جهان را نواختند
در پنجگاه دلهره با زیر و بم رفیق
حرفی نمانده‌ست و گلویی که تر کنیم
یعنی رسیده‌ایم به پایان هم رفیق
بازی تمام شد، همه سرگم رفتن‌اند
در بهت چشم‌های تو من باختم رفیق.

(۴)
اگر چه دست تو تقسیم نان و ریحان است
رفیق دست من این روزها گریبان است
بگو چه کار کنم با شبی چنین یکدست
شبی که با تو پریشان و بی‌تو زندان است
شده است خسته بیایی، شکسته برگردی؟
امیدوار به روزی که روز پایان است؟
شبی نگاه کنی در شمار یارانت
ببینی آن چه نمی‌خواستی فراوان است
ببینی ای دل غافل چقدر دیر شده
دلت قناری مغموم فالگیران است
نه لحن بخرد سازی، نه سوز تحریری
صدا، صدای سفیهان شاد و خندان است
کلام دوستی از هیچ کس نمی‌شنوی
که آن چه می‌شود آسان شنید بهتان است.

(۵)
به تاخت می‌برم این روزها سوارم را
چرا مهار کنم روح بی‌قرارم را
برادران من ای اسب‌های وحشی دشت
سپرده‌اند به دیوانه‌ها مهارم را
نشسته‌ام که به گیسوی دوست فکر کنم
که عاشقانه ببافم طناب دارم را
گناه عقل جهان با تو شسته خواهد شد
اگر سه بار زیارت کنی مزارم را
سلام، خسته نباشید، از دلم چه خبر؟
چگونه می‌گذرانید روزگارم را؟
سلام، خسته نباشید، من دلم تنگ است
منی که داده‌ام از دست اختیارم را.

(۶)
پلکی بزن که میکده‌ها را عیان کنی
داروغه‌های معرکه را مهربان کنی
هنگام آن رسیده که بی‌پرده بگذری
تا سالخوردگان جهان را جوان کنی
روزی به رسم گوشه‌نشینان اشاره کن
تا مرگ را دو کودک شیرین زبان کنی
من با صدای پای تو پروانه می‌شوم
باور نکن! بیا که شبی امتحان کنی
میخانه‌های خلوت شب را شلوغ کن
چرخی بزن که درد مرا زعفران کنی
آتش بپوش تا به زبانی که خاص توست
احوال سینه سوختگان را بیان کنی
ای ناگهان قاطع تکرارهای تلخ
بنشین که ناگزیر مرا، ناگهان کنی.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.khodavandegan.blogfa.com
www.m-bibak.blogfa.com
www.khorasannews.com
www.ornam.blogfa.com
www.qudsonline.ir
www.iranketab.ir
@mohammad_saeed_shad
و...

  • لیلا طیبی
۱۳
آذر

بانو "پروین سلاجقه"، نویسنده، شاعر، منتقد و پژوهشگر و استاد دانشگاه ایرانی، در سال ۱۳۴۰ خورشیدی، در شهر بافت استان کرمان به دنیا آمد.

 

پروین سلاجقه

بانو "پروین سلاجقه"، نویسنده، شاعر، منتقد و پژوهشگر و استاد دانشگاه ایرانی، در سال ۱۳۴۰ خورشیدی، در شهر بافت استان کرمان به دنیا آمد.

تحصیلات او در کارشناسی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تربیت معلم، کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه آزاد، دکترای زبان و ادبیات فارسی از واحد علوم تحقیقات دانشگاه آزاد است و همچنین وی استاد دانشگاه بوده و در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی تدریس می‌کند.

خانم سلاجقه با تأملی ژرف در دنیای ادبیات، آثار خود را در زمینه‌ی داستان، شعر و نقد ادبی خلق کرده است و تاکنون یازده کتاب در حوزه‌های نقد، پژوهش، داستان و شعر منتشر کرده و بیش از چهل مقاله علمی-تخصصی در نظریه و نقد ادبی ارائه کرده است.

از جمله کتاب‌های شاخص او می‌توان به «از این باغ شرقی»_«صداى خط خوردن مشق» _«بنفشه کوچولو» و «دنیاى قشنگ پوپو» و «قصه‌ی تالاب» اشاره کرد. تحصیلات او در مقطع دکتراى زبان و ادبیات فارسی، زمینه‌ای مستحکم برای فعالیت‌های علمی و پژوهشی او فراهم کرده است.

آثار خانم سلاجقه نه تنها در فضای دانشگاهی بلکه در عرصه‌ی عمومی ادبیات نیز مورد توجه بوده‌اند و برخی کتاب‌های او به عنوان منابع درسی و مرجع در دانشگاه‌ها و مدارس مورد استفاده قرار می‌گیرند.

افتخارات او شامل جایزه‌ی منتقد برتر ایران در شعر معاصر برای کتاب «امیرزاده‌ی کاشی‌ها»، جایزه‌ی کتاب سال برای «از این باغ شرقی»، جایزه‌ی کتاب سال ادبی سازمان حفاظت محیط زیست برای «قصه‌ی تالاب» و چندین جایزه‌ی ملی دیگر است. وی با نگاهی پژوهش‌محور و تعهد به ادبیات، سهمی ماندگار در گسترش نقد و پژوهش ادبی ایران داشته است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ کتاب‌شناسی:
- نقد نوین در حوزه‌ی شعر
- زنی دور، از خاورمیانه‌ای نزدیک
- امیرزاده‌ی کاشی‌ها (نقد آثار شاملو)
- به مردن عادت نمی‌کنم (مجموعه شعر)
- از این باغ شرقی
- در ارتفاع شانه‌هایت برف می‌بارد
- برفابه‌ها
- صدای خط خوردن مشق
و...

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://www.iranketab.ir
@Parvinsalajeghe
@Morvaridpub
https://bidar.school/people/parvin-salajegheh/
و...

  • لیلا طیبی
۱۲
آذر

خانم "مهرنوش معینی"، شاعر ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۴۹ خورشیدی، در خمین است.

 

مهرنوش معینی

خانم "مهرنوش معینی"، شاعر ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۴۹ خورشیدی، در خمین است.
وی از نوجوانی علاقه بسیاری به شعر، نقاشی، داستان و کارهای هنری داشت و در دوران تحصیل فیلم‌نامه می‌نوشت و در کارگردانی و بازیگری در تئاتر را انجام می‌داد.
وی با مدرک کارشناسی ارشد، ۱۴ سال در دانشگاه و سه سال در مقاطع راهنمایی و دبیرستان تدریس کرده است.
مدیریت مجموعه‌های ورزشی و همکاری با وزارت علوم برای برگزاری مسابقات سراسری دانشجویان در شهرهای مختلف از اقدامات فرهنگی اوست.
او مدت ۱۲ سال است که به کانادا مهاجرت کرده و طراحی و همکاری با روزنامه‌های ورزشی در این کشور از فعالیت‌های این شاعر است.
از او تاکنون چند مجموعه شعر، از جمله "غزل‌های شکسته" و "کاغذهای مچاله شده"، چاپ و روانه‌ی بازار نشر ایران و کانادا شده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
از ستاره خبری نیست مگر پنهان شد
که شب تیره به بام دل ما بنیان شد
نفس باد بهاری به تن گل ندمید
جای گل لشکر غم روی چمن رقصان شد
ابر و باران همگی جای دگر می‌بارند
حیف این باغ که بر پای خزان ویران شد
قطره‌ای بر جگر سوخته‌ای پیدا نیست
یا میان دل ما شعله‌ی غم سلطان شد
زندگی را قفس مرگ مگر ساخته‌اند
که تن ما همه جا بر سر ما تاوان شد
نه چنان نیست که هر روز قیامت باشد
نفس باغ اگر همنفس باران شد.

(۲)
شکسته شاخه و افکار مانده
درخت تب کرده و بیمار مانده
بروی شاخه‌هایش سیب مرده
تمام برگ و بارش نار مانده
ز دست باغبان هم کار رفته
و در چرخش چنان پرگار مانده
هزاران کرده دق واندر گلویش
و تنها ناله‌های زار مانده
چراغ خانه را توفان شکسته
حیاط تاریک و ایوان تار مانده
به پای ما هزاران خار مانده
ستاره مرده و بیدار مانده.

(۳)
من خرابت کرده‌ام، من باز می‌سازم تو را
من به خشتی می‌کنم آغاز، می‌سازم تو را
قطعه قطعه سنگ‌هایت را به روی شانه‌ام
می‌کشم بر دوش و با اعجاز می‌سازم تو را
من تو را ای سرزمین مادری با خون دل
واژه واژه، خط به خط، آواز می‌سازم تو را
در پی خاشاک تو ای لانه‌ی ویران من
صد بیابان می‌روم با ناز، می‌سازم تو را
می‌برم بالا تو را ای آشیانه تا فلک
با خوشی با عشق خود دمساز می‌سازم تو را
با تبرهایی که یک روزی تو را بشکسته‌ام
اینک ای تندیس من، تن ناز می‌سازم تو را
بهر برگشت عزیزان از فراسوی جهان
با در و دروازه‌های باز می‌سازم تو را

(۴)
حیرتی درچشم‌هایم جا گرفت
تک درخت حاصلم معنا گرفت
باغ‌های پرتغزل شد سرم
شد طلوع چشم‌هایش خاورم
کهکشان گل به اطرافم دمید
خیل سهره و قناری‌ها رسید
رقص آتش از نهادم سر کشید
مرغ احساس حواسم پر کشید
سرزمین خشک لب‌ها، دیمه زد
یک تبسم بر صدف‌ها، خیمه زد
واژه و گفتارم اینک در جهان
شعر نغز مولوی در من نهان
نغمه‌ی احساس، امیدم نواخت
آتشی بودم که جنگل را گداخت
آسمانی در نفس دارم، رها
قلب سرخی بی‌نهایت پر بها
رود مهرم از سحر آرام‌تر
شور جانم از صبا خوش نام‌تر
گوش کن آواز روحم خوش نواست
نوش کن مهری که گویای وفاست.

(۵)
مگر باد بهاری گََرد خیز است
که گل در اوجِ شادی برگ‌ریز است
سرشت زندگی این است ای دوست
که نفرت با محبت در ستیز است.

(۶)
زندگی چیزی نبود غیر از سراب،
اشک سردی از درون همچون شراب،
می‌کنم با مستی‌اش دل را خراب،
تا بیاسایم از این رنج و عذاب...
 

(۷)
تعصب در جهالت ریشه دارد
به‌دست خود، ستمگر تیشه دارد
همیشه آدمی از روی غفلت
ز افکار پلید اندیشه دارد.

(۸)
چرا رسوا پی هم گشته عاشق
چرا رنجور و پر غم گشته عاشق
به هر جا و مکانی، تا به باور
چرا مضمون عالم گشته عاشق
به‌ هر سو ابلهان، شاد و سرحال
چرا خر گشته، آدم گشته عاشق!؟
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.javidanehaisabz.blogfa.com
www.irna.ir
@tarannomshear565765
@seyed_ebrahim_miri
@nasim_sahar1400
@Mehrnoushmoiny
@Perperookpub
و...

  • لیلا طیبی