لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

وبلاگ خصوصی انتشار نوشته ها و اشعار بانو
#لیلا_طیبی (رها)

بایگانی
آخرین مطالب

۱۳ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

۱۲
آذر

آقای "حامد اینانلو" شاعر ایرانی است. 

 

 

حامد اینانلو

آقای "حامد اینانلو" شاعر ایرانی است. 
شعرهای او نیاز به تأمل و خوانش چند باره دارند. او با زبانی پرشور و تصاویری عمیق، خواننده را به دنیای درونی خود می‌برد و از او می‌خواهد که درگیر مفاهیمی مانند عشق، جنون، انقلاب و درد شود. او از شاعرانی‌ست که به راستی حرفی برای گفتن دارد. 
کتاب "خونریزی داخلی"، مجموعه‌ای از اشعار اوست، که چاپ و منتشر شده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
رگ باز کرده‌ای حالا
و از پاهای خسته‌ام به بالا‌تر سرک می‌کشی
به چپ‌تر به مغزتر به جنون‌تر
مجنون‌ترم می‌خواستی؟
غوطه‌ور در خون‌ترم؟

قلبم را چون کتاب‌های کم‌فروش یک شاعرِ متروک
ورق زده‌باشی و رفته باشی و غرقِ یک رمانِ پر فروش
بفروشم یک بار به قیمت جنونم
خونم را سر بکش
تو که چون الکل حالا
تلخ می‌رقصانی‌ام
می‌هراسانی‌ام به سکوت
می‌کشانی‌ام به سقوط
و چون دود سیگارم می‌پاشانی‌ام به هواخوری
طوری که قمار می‌کنم در محراب‌و
نماز می‌کنم در کشاکشِ کشاله‌ها و سستیِ بیضه‌ها
به عبارت دیگر بخوانم
حالا که رعایتِ جهان‌های دیگر را نخواهم کرد
به عبارت دیگر از دست رفته‌ام
از پاهایم استفاده‌ کن‌و پرواز کن

به یادآوریِ معادله برگردیم؟
به مکاشفه‌ی خونِ رفته از میان ران‌هات
که در تراکم هورمون‌های وحشی‌ات
چون گله‌ی گرگ‌های گرسنه پهلو می‌گیرندو
قلب می‌درندو
رها می‌کنندش که گویی؛
زکاتی‌ست به کفتارها

و چون که ماه درآمد، از مسافتِ بی‌حد عشق
با سوز و آه، زوزه می‌کشند

همین دیروز که داشتی سر و سینه‌ام را می‌گذاشتی کنار هم
برای معامله‌ای پر سود
همین دیروز که نمره‌ی شیشه‌های عینکم افزون شد
آبادان را سر برید
خدایی که در تهران هم‌زمان داشت
با هلهله برای بچه‌های ما نقشه می‌کشید
بگو حالا که رسیده‌ای به قنوت
تو، خدایی‌ات را از کجا شده‌ای
که این‌گونه پیراهنِ سرخت
بوی دود می‌دهد و گرمای آتش؟

دشتی را می‌چرخاندم سرِ انگشت
که تو پیدات شد
و بیچاره بچه‌های ما
و بیچاره‌ آبادان و تهران و رشت
و بیچاره رگ‌هام در این بلبشو
حالا که باید آماده شد
برای انقلاب‌های مکدر و زایشِ خداهای گوناگون

این شعر نهایتِ خاکسترِ من است
ادامه پیدا کند اگر
باد می‌آید و انقلاب می‌کند باز
و می‌دانی که بعدِ هر انقلابی
همه چیز فراموش خواهد شد
حالا که خدا شده‌ای
حالا که نرخِ تیز شدنِ چاقوهایت را
چند برابر محاسبه می‌کنی با ما

کلمه‌هایم را بگیر و نقطه را سرِ لب‌هام بگذار

به عبارت دیگر؛
از وخامتِ چشم‌هایم در جراحت‌های تکراری
از دست رفته‌ام
از پاهای خسته‌ام استفاده کن و پرواز کن.

(۲)
ما پاک شده‌ایم
و تو از آن بالا
با آن گلوله‌ی شرمسار در سرت
هنوز پیدایی

تو را اشتباهی برده‌اند
تو باید می‌ماندی
که ما به خودمان
و خونِ رفته
به رگ‌های خیابان برگردد

ببخش؛
اگر چند شعارِ کوتاه بودیم
روی دیوار

(۳)
به نامِ آن دو حرفِ منتهی به باده‌ها
بگو از آن جهانِ مدعی
که مبتنی به نورِ مردمانِ توست

تو‌ای غزل‌واره‌ی متعلق به چشم‌های ما
تمیزدهنده‌ی نگاه‌های مرتکب به گناه
صافی کننده‌ی اشتباه در اشتباه در اشتباه
زلف بر باد بده

بگو که ابر نبوده‌و تو بوده‌ای
بالاتر حتا، خورشید
بگو که "تو" جا داده‌ای به ماه
در آمدن‌ات برای تکاملِ زمین
و حتا بالاتر از او
که نشسته‌و می‌آفریندت
میانِ جراحت‌و تازیانه هنوز
ظلم بر با بده

دهان باز کن‌و چشم‌هایت را
که در تقابل با ابرهای سیاه
تعادلِ جهانی را به‌هم زده بازگو کن
اگرچه زن، نبایدِ این جهانِ منتفی‌ست.

(۴)
شب بود
تاریکی از جنونِ رگ‌هام آب می‌خورد
در جریانِ وسوسه‌ و خیال
و هوس که طولانی‌تر از سه حرف است‌ و
هوای دم‌ام

مه بودی اما به کسره
تاب می‌خوردی که شاید از ران‌هام بالا بروی
از خراش‌های پوست‌ام شراب شوی
و به گردن‌ام خالِ سیاه بزنی
و به لب‌هام
رنگِ خون‌مردگی

نام‌ات را دو نیم کردم
چون تن‌ام که می‌خواهد
نیمِِ دیگر را پس بزند
نفس اما می‌ترسد از افتادن
قفس را شاید
پرندگان اختراع کرده‌اند

شب است هنوز
می‌دانم اما
ابرها که کنار بروند
میشی زخمی از پنجه‌های گرگ
به خانه برمی‌گردد
و من نام‌ات را می‌گذارم؛ نور.

(۵)
چشمانش را
ابر بی‌باران بسته بود و
لبانش کویر
دلش اما دریا بود
پر از ماهیانی
که زبانشان را کسی نمی‌فهمید!.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://t.me/Adabiyat_Moaser_IRAN
www.m-bibak.blogfa.com
www.radiozamaneh.com
و...

  • لیلا طیبی
۱۱
آذر

خانم "شبنم میرزایی‌وند"، شاعر و داستان‌نویس ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۷۲ خورشیدی، در شیراز و اکنون ساکن کرج است.

 

شبنم میرزایی وند

خانم "شبنم میرزایی‌وند"، شاعر و داستان‌نویس ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۷۲ خورشیدی، در شیراز و اکنون ساکن کرج است.
ایشان لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی، و روانشناسی عمومی، ارشد روانشناسی بالینی و دکترای هیپنوتراپی از دانشگاه واشنگتن (بورسیه بیش از ۷ دانشگاه خارج از کشور) هستند و عضو ‌هیأت علمی دانشگاه پیام نور کرج و چهره برگزیده‌ی ادبی سال البرز (فخر بانو) نیز هستند.
وی مسئول انجمن ادبی شبنم صبح و صاحب امتیاز موسسه‌ی چند منظوره‌ی دیبای هنر هستند.
ایشان مؤلف چندین جلد کتاب در زمینه‌ی روانشناسی، شعر و کتاب سال شعر و عکس سال هستند.
همچنین خانم میرزایی‌وند، عضو خانه‌س مطبوعات ایران و برگزیده‌ی جشنواره‌ی عکس ایتالیا؛ و بیش از ۳۰ مقاله در زمینه‌ی روانشناسی دارند و ۶ اختراع به ثبت رسانده است.
عضویت در کانون ملی نخبگان و حافظ کل قرآن کریم، برنده‌ی جایزه سال دکتر حسابی و علامه مجلسی، و بازیکن راگبی تیم داتیس البرز از دیگر نکات برجساه‌ی زندگی ایشان است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
حسرت دیوارها،
شهوتی بزرگ‌تر از پنجره‌هاست!
که خراش تا عمق وجود
بی‌آنکه اعجازی باشد.
حماسه‌ای در راه است!
از صندلی‌های محکوم،
از پرونده‌های سیاه بختی که
خطا بود.
ما حیوان‌های ناطقی بودیم
که بعد از چَرا،
به ترتیب گرفته شدیم،
تن دیوارها لباسی از جنس زندان،
هر روز مرز جدیدی را اعدام می‌کنند
آه از پنجره‌ها، از دیوارها!
که خیانت را
به وسعت یک رسالت
وارونه می‌خواهد.

(۲)
درخت‌های پاورچین...
ماه سینه‌خیز،
در کدام خیابان
کودتا خواهد کرد
نه از گلوله می‌ترسد
نه از مرگ!
تصمیم‌های عریان درخت!
باکرگی ماه را به خطر می‌اندازد،
تا خاطره‌ها
انتظار پیرمرد بازنشسته را
بر روی نیمکت عاشق کند.
قافیه‌ها را باخته‌ایم؛
جنازه‌ها متهم ردیف اول
بی‌هیچ مراعات و یا نظیری
به سپیدی این شب می‌زنیم،
گلوله را در مغز کتابی یافتم
که تفنگ را
در جلد دوم کتاب پیدا کرده‌اند.

(۳)
او رفت
فریادی به ضرب گلوله شهید شد
فقط اشک‌هایش را برای کافه‌ی خاطره عریان کرده بود
او رفت
عشقی حلق آویز شد
آن‌روز ساعت ۷ صبح اذان را گفتند…

(۴)
خواب‌هایم را 
در تو جستجو می‌کنم
می‌گردم
می‌چرخم
خوابگرد دیوانه‌ای
هر شب تو را سماع می‌کند…!

(۵)
[دانشگاه]
دانشگاه فقط گردباد اوهام بود
صندلی‌های محکوم دانستن
و تخته‌ی سیاه بختی که خط خطی خطا بود
و ما حیوان‌های ناطقی بودیم
که هر روز بعد از چرا
به تربیت گرفته شدیم.

(۶)
پستان‌هایم را که بریدند
شیرهایم از چشمانم دوید
شوهرم  
شب‌ها  
با زنی خواب می‌دید  
که من نبودم
اما  
در کابوسم  
هنوز او را  
با دستِ چپم نان می‌دادم.

(۷)
[بلوغ نارس]
از سرو کولم بالا می‌رود
بلوغی نارس
سوال‌هایی از جنس تکرار
که تابو‌ها تابوتشان بود
ایستاده بر سکوی سقوط
پشت سر دیواری از هیچ
من خودم را نمی‌شناسم!
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ نمونه‌ی داستان:
(۱)
[حسرت]
عصبی و کلافه به شیشه مترو تکیه داده بود و با خودش رجز می‌خواند: «می‌دونم چطوری جوابشو بدم، خجالت نکشید اینطوری برخورد کرد؟ حق من بود که وام به اسم من در بیاد، حالیش می‌کنم!»
تقریبا چند سالی می‌شد که هم دیگر را می‌شناختند و تا به حال از منصور خان هیچ بدی ندیده بود.
تلفنش زنگ خورد، همکارش بود: «چطوری؟»
«حالا که نخواستی پیشنهاد ازدواجم را قبول کنی باید فکر این جاهاش را هم می‌کردی، تو می‌دونی که بابام همه جا نفوذ داره، برام افت داشت یه خلبان تازه کار مثل تو دست رد بهم بزنه، با پرواز خداحافظی کن!»
بعد از برشکستگی پدرش مجبور شده بود چند میلیونی را از یکی از روسای شرکتشان قرض بگیرد و حالا با یک توطئه زنانه دستش توی حنا مانده بود. همه چیز جلوی چشمش زنده شد: «محبت منصور خان، رفاقتشان، حرمتشان و...»
با خودش گفت: «عیب نداره! شنبه عیده! میرم از دلش درمیارم و همه چیز را بهش میگم.»
توی همین فکرها بود که تلفنش زنگ خورد: «سلام داداش، پرهامم، خبرو شنیدی منصورخان و زنشو تو خونه کشتن.»
دیگه چیزی نمی‌شنید، دنیا دور سرش می‌چرخید. شنبه، روز عید زیر تابوت منصور خان می‌گفت منو ببخش مرد بزرگ.
 

گردآوری و نگارش: 
#لیلا_طیبی

 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
http://www.chouk.ir/anjoman-dastan/dastanake-hafteh/16336-2020-07-02-07-37-39.html
https://www.shereiran.ir/site/page/56?userid=2581&poetryid=30060
http://nowrahan.com/mores.aspx?s=42&mm=1066&id=1
https://vaznedonya.ir/Poem/3894
http://khatooneshargh.ir
https://piadero.ir/post
و...

  • لیلا طیبی
۱۱
آذر

بانو “عفت نظری”، شاعر لرستانی، زاده‌ی نهمین روز از فروردین ماه، سال ۱۳۶۵ خورشیدی، در الیگودرز است.

 

عفت نظری

بانو “عفت نظری”، شاعر لرستانی، زاده‌ی نهمین روز از فروردین ماه، سال ۱۳۶۵ خورشیدی، در الیگودرز است.
کتاب "انارتر" مجموعه‌ای از رباعی‌های ایشان است، که توسط انتشارات امتیاز، چاپ و منتشر شده است.
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
من همانم که شبی گم کرد راه چاره را
روشنم کن تا نبینم نفس آتش پاره را
دل سیاهی کار دستم داده اما دلخوشم
لطف تو وقتی طلا کرده‌ست سنگ خاره را
در مدارت مشتری‌ها رفت و آمد می‌کنند
پرتو لطفت گرفته دست هر سیاره را
بی‌برات کربلا غرق است کشتی‌های من
اشک‌ها را دیده‌ای یا موج تخته‌پاره را
زیر ایوان طلایت سال‌ها مستأجرم
گرچه صاحبخانه می‌خواهی من آواره را
می‌زند هر چهارشنبه نبض من پر پر ولی
صبح رستاخیز من روزی‌ست که نقاره را…

(۲)
کاش با این نوکر بد ذره‌ای هم تا کنی
اشک‌ها را هم بگیری قلب را دریا کنی
من به شوقت پا برهنه رفته‌ام هر روز را
پیش گمنامان شهرم تا مگر امضا کنی
آن براتی را که جزو عمر من محسوب نیست
آن براتی را که زهرا داده را احیا کنی
قول دادم زیر قولم هم زدم باشد قبول
روحم آرامش ندارد می‌شود نجوا کنی
تا بسوزم در میان شعله‌های خیمه‌ها
چادری خاکی شود یا محشری بر پا کنی
من نمی‌خواهم که در این شهر بازیچه شوم
در نجف یک شب برایم آستین بالا کنی
خسته‌ام از عالم و آدم به غیر از تو حسین
چشم‌ها را روی خود بستم مگر تو وا کنی
تا بیفتم پای شش گوشه بمیرم دست کم
زیر پای زائرانت قبر دست و پا کنی.

(۳)
دنبال رفیق و هم‌زبان افتاده
گنجشک دلم از آشیان افتاده 
پر می‌زند آهسته به من می‌گوید
سرماست به جان استخوان افتاده؟!

(۴)
نم نم زد و شعر را رقم زد باران
در کوچه‌ی ما کمی قدم زد باران
او پا قدمش همیشه خیر است ولی
این بار قرار را به هم زد باران

(۵)
از چهره‌ی خورشید یقین می‌ریزد
از باد صدای دلنـشین می‌ریزد
جمع‌آوری حروف دست ابر است
باران کلمه روی زمین می‌ریزد.

(۶)
ای تیر! چه شد جهان بهم ریخته است؟
خورشید چه ناگهان  بهم ریخته است
حرفی بزن ای سه شعبه  تا جان داری
از خونِ که آسمان به هم ریخته است؟

(۷)
خوب است که بی‌قرارتر برگردد
دل‌خون برود انارتر برگردد
پاییز که اندیشه‌ی رویش دارد
باید برود بهارتر برگردد

(۸)
در چشم شراب تازه می‌ریزد عشق
در گوش بتون و سازه می‌ریزد عشق
روشن‌دلم و گوش کرم نعره کشید
در کوره‌ی دل گدازه می‌ریزد عشق

(۹)
کفر است کنار مذهبم می‌سوزد
روزی که نبینمت شبم می‌سوزد
از بس که تنور عشق تو سوزان است
لبخند رسیده بر لبم می‌سوزد

(۱۰)
از پچ پچ این زنان بدم می‌آید
لرزه به تمام بدنم می‌آید
پشت سر من حرف زدند و رفتند
از هر چه بترسم به سرم می‌آید

(۱۱)
از گوشه و این کنارها می‌آمد
در کوچه صدای تارها می‌آمد
یک‌باره درخت از خواب پرید
سمفونی کوچ سارها می‌آمد

(۱۲)
بارید و تار و پود را با خود برد
یک غنچه‌ی رو کبود را با خود برد
قربانی فقر تنگدستی بودیم
سیل آمد و هر چه بود را با خود برد
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://telegram.me/FerdoosiAlg
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.hadithashk.com
www.sherepaak.com
www.poempersian.ir
Mahshidnazariii@
و...

 

  • لیلا طیبی