لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

وبلاگ خصوصی انتشار نوشته ها و اشعار بانو
#لیلا_طیبی (رها)

بایگانی
آخرین مطالب

۱۰ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

۱۹
دی

سرکار خانم "فرناز فرازمند"، شاعر، دندان‌پزشک و خواننده‌ی موسیقی ایرانی، زاده‌ی ۲۹ آبان ماه ۱۳۵۷ خورشیدی، در تهران است.

 

فرناز فرازمند

سرکار خانم "فرناز فرازمند"، شاعر، دندان‌پزشک و خواننده‌ی موسیقی ایرانی، زاده‌ی ۲۹ آبان ماه ۱۳۵۷ خورشیدی، در تهران است.
ایشان فارغ‌التحصیل رشته‌ی دندان‌پزشکی از دانشگاه آزاد تهران است.
وی فعالیت اﺩﺑﯽاﺵ را به صورت جدی از اوایل ﺩﻫﻪی ۸۰ خورشیدی، با شرکت در کارگاه استاد "علی باباچاهی" آغاز کرد، و در این سال‌ها، هم‌زمان با پرداختن به شعر، ردیف آوازی را نزد "پریسا" (فاطمه واعظی) فرا گرفت و آموختن سه‌تار را نزد "وصال عرب‌زاده" شروع کرد.
پس از ﻭﻗﻔﻪای چند ساله در آموختن موسیقی، بار دیگر در آغاز ﺩﻫﻪی ۹۰ خورشیدی، برای تکمیل یادگیری آواز ایرانی و آموختن ردیف قدما، نزد "حاتم عسگری فراهانی" رفت.
او هم‌چنین با اعتقاد بر اشباع آهنگ‌سازی در سبکِ امروزیِ موسیقیِ ایرانی، به آموختن بخش­‌هایی از کارگانِ هنریِ سنت‌های همسایه، آهنگ‌سازان قدیم و آهنگ‌سازی در سبک نئوکلاسیک موسیقی ایرانی، نزد "فرید خردمند" پرداخته اﺳﺖ.
علاوه بر کارهای هنری، او به صورت حرفه‌ای به کار دندان‌پزشکی اشتغال دارد.
از فرازمند در بسیاری از نشریات ادبی دهه‌­ی ۸۰ خورشیدی، به بعد اشعاری منتشر شده است و آثارش توسط اشخاصی چون "محمود معتقدی"، "ماهان سیرامنش"، "سهراب رحیمی" و "علی عبداللهی"، در جلسات معرفی کتاب یا نشریاتی چون اطلاعات، اعتماد، کتاب هفته و... مورد نقد و بررسی قرار گرفته­ است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ کتاب‌شناسی:
- بر دو راهی ابریشم
- گذشتن از آهو
- پروانه‌ای که باد را با خود برد
- دور از چشم چراغ
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
تو تمام رفتگان منی
نیامدگان من
اویی!
که می‌بینمش
دورادور
و دارکوب انگشتانش
عقربه‌های لحظهﺷﻤﺎﺭ منند

بر آب‌های سفیدت رفته‌ام
بر تخته‌پاره‌های سیاهت
بر صفحه‌ی مات تنم
خشکی کجاست که بایستد قلب من؟
روی کدام عدد؟
و ببیند ﻋﻘﺮﺑﻪای را
که دویده از پی‌اش
عبور کرده
و نگاه کند به عقربه‌ای که نمی‌جنبد انگار
ولی سخت اندوهگین است

تو روی کدام عدد ایستاده‌ای؟
که تیک و تاک نوکت
سال را نو می‌کند
بر پوستم.

(۲)
انکار باد
تکان از برگ‌ها نمی‌گیرد
تو را از من

در فراموش کردنت
دستم را به ابری می‌گیرم و بر می‌خیزم هر صبح
و اندوه، گربه‌ای تشنه
که می‌لیسد نم انگشتانم را

انکارت می‌کنم عشق
که دستم را بگیری
و نزدیک‌تر کنی به چشم‌هایش
یقین و یشم
تا بمیرم
از درنگ انگشتی در جراحت پهلویم
وقتی که پلک می‌زند

چگونه می‌توان سرود؟
شعری که حتا پنهان کرده‌ای از خودت
و رفتن او را
وقتی که هر گوشه از این خانه
چتری
بال پرستویی‌ست.

(۳)
صدای چه بود؟
تاس می‌چرخاند کسی در کاسه ابرها؟
پرده را کنار می‌زنم
رعدی رسیده، نعل‌بند ماه
بچه که بودم می‌گریختم پیش ستاره‌ها
یکی‌شان جنبیده کمی از جا
صدای چه بود؟
فنجان قهوه‌ات را شاید هم می‌زنی
در هواپیما
دستی که می‌لغزیدی از باران
بر پیراهنم برگ‌ها.

(۴)
دلم
بس است
دویدن و
ماه به دندانش گرفتن

مقرنس ریخته
گوشه چشم داشتن و
پلکی شکسته
گونه‌ای گل‌داده از گریه‌ انار

دستی که نیست ردی به‌جا نمی‌گذارد
بر شانه‌‌ام
گردی گچین
از مرمت ماه
که باز می‌گردم

باز
که پرنده نیست
نشسته روبه‌رویم
خیس و خونی پرهایش از انار
کلمه نیست
راز غریبی
که نزدیک می‌شوم
پریده
ماه به منقارش
از شانه‌ای که باز
نشانه‌ای که
«دوستت دارم».

(۵)
نگران توام
و شب، اندوه شاهانی‌اش را در دهانم می‌گذارد و می‌مکم
هسته‌های گسش را
فرو دهم یا نه؟
در هر دو حال جدایی از تو ناگزیر است
و خویش‌کاری من بر خاک
در دهان داشتن خورشید و
تبسم ماه است
سیمین و سرد
و سرودن
از مسح دستانم
بر دو راهی ابریشمت
جاده‌ای که گیسوان شب را جدا می‌کند از روز

من در تمام چهره‌هایم نگران تو بوده‌ام
شمایلی در کلیسایی نیمه‌ویران
لکه‌ای سرخ بر خنجر جودیس
یا بر کاشی حمامی در کاشان
من رگه‌های طلایی تو را تا هندوکش دنبال کرده‌ام
بر سنگی لاجورد
و گریخته‌ام هر بار که گفته‌ای دوستت دارم

من در تمام نگاره‌ها نگران تو بوده‌ام
که کجا نگاهم می‌کنی
ای مسجد کبود؟
رنگ رازی که نخواهم سرود
آبی
آبی ایرانی.

(۶)
در شالی سفیدم بپیچ
وقتی که نوچم از عسل مرگ
آن‌جاست
لای آبی‌های آن حریر
بازش کرده‌ام روزی از گردنی
نرم
که نبیند
نشسته بودم بر شاخه‌ای و
نگاهش می‌کردم
اگر دستی داشتم به‌جای بال
و رد پایم، خاج کوچکی نبود
بر برف بکر
برمی‌چیدم آیا
دانه‌هایی که می‌پاشید؟

نشسته‌ام لای آبی‌های آن حریر
این‌جاست
سفید
آن‌قدر که باقرقره‌ای* پنهان شود
در موهایش
تمام زمستان
---------
* پرنده‌ای از تیره کوکرها که پرهایش تمام سال جوری تغییر می‌کنند که همیشه استتار داشته باشد.

(۷)
می‌روی این روزها
می‌دانم
همین روزها که رهایت کرده‌ام با رگی باز
با قطره‌هایی که هر کدام‌شان
خورشیدی می‌کردند
اگر می‌نشستیم تنگاتنگ
به تماشای غروب
در جمعه‌ای که بهار هدر می‌رود.

(۸)
چندان نخواهم ماند
کوهستان زیبا
تا نگاهم کنی این بالا
رفته‌ام
می‌خواستم از شانه‌های تو پایین بیایم
دستاس ماه بر دستت بگذارم بچرخانی
صدای زنگوله‌ها بپرسم از کجای گلوی تو، این‌همه زیباست؟
عجب قرابت غمگینی
آهنگ مه‌دودِ کلبه‌های تو داشتم در این کوتاه
ابرم شبیه موی تو
اما
چندان نخواهم ماند
کوهستان زیبا!.

(۹)
صبحی می‌خواستمت چنان امن
که خش‌خش برگ‌ها
تنها صدای قدم‌هایی باشد
که برای برداشتن خرده برگی
از لای موهایم
نزدیک می‌شوند
و سکوتی چنان
که خم شوم از آب برکه بنوشم
 
تشنگی آدم را آهو می‌کند
می‌کشاند لب آب
لب لیوانی که می‌شد بگیری از من
بگویی تشنگی آدم را آهو می‌کند
اما گفتی بگذار آن‌جا برمی‌دارم

ماهی انکار می‌کند آب را
می‌خندد دریا
و می‌لرزد قایقی که بر آن نشسته‌ایم
خیال می‌کنی باد...
می‌خندد دریا
من هم 

که غرق شده‌ای
در زیبایی شاخ‌هایت
شکوفه‌ی آلو را نمی‌بینی
روی‌شان روییده
بر آب می‌رود اما

خش‌خش برگ‌ها را نمی‌شنوی
یک‌باره شکار می‌شوی
می‌کشد روی زمین
صورتت و خرده سنگ‌ها
صورتت و خنکای لیوانی نشُسته
که هر روز برمی‌داری‌اش از گنجه
لب می‌زنی
به رد لبی
دست می‌کشی به لکه‌های زیر پوستت
و انکار می‌کنی
تشنگی آدم را آهو می‌کند.

(۱۰)
ماه که بتابد
برق می‌زند صدف آدم
می‌ﮔﺬاﺭی‌اﻡ کنار گوش
صدای دریا بیاید، بخوابی

ﭘﺮﺩﻩها، زانو بغل گرفته خواﺑﻴﺪﻩاﻧﺪ
در نوری که از آن ﺁﻣﺪﻩام

ماهی داری ماه؟
یا ﺑﺮﻛﻪای
که زنی بالا بزند دامنش را
بپرد
کسی نگوید  
آبگینه است
بلقیس!
ﻣﺎهی‌اﺵ می‌پیچد دور ﺳﺎﻕات
عاشق که شدی
می‌رود

"چرا رویا نمی‌بینم؟
خیلی وقت است"

ماهی که نمی‌ماند توی دست، دختر
سر می‌خورد
نوزادی لزج که می‌خواهی در آغوشش بگیری
نفس نمی‌کشد

چرا گریه نکردی عزیز دلم؟
به پشتت که می‌زدند
نفس نکشیدی؟

شاید عشق
تماشای کوتاه ﻣﮋگان تو بود
که بازش نکردی
بادزن ﺷﺎﻫﺰاﺩﻩای
که می‌گذشت از پل
در نقاشی زیبایی از دوران مینگ*
و بعد صدای افتادن چیزی در آب

آبگینه است
بلقیس
برمی‌گردی به خودت
به تنهایی تختت
که برکه ندارد
می‌چرخد دور زمین
همین

ماه که بتابد
برق میﺯﻧﺪ صدف آدم
ﭘﺮﺩﻩها خواب بادزنی زیبا می‌بینند
که باز می‌شود آرام

می‌ﮔﺬاﺭی‌اﻡ کنار گوش

"چرا رویا نمی‌بینم؟
خیلی وقت است"

می‌گویی: "صدای دریا می‌دهی".
---------
*دوره‌ای از نقاشی چین

(۱۱)
وقتی که ﮔﻮﺵهات
ﮔﻮﺵهای تو باشند
نه نوزادی پیچیده در پتوی سفید و سیاه موهات
که در مشت کوچکش ﻟﺐهای مرا می‌فشارد
و ﭼﺸﻢهات
ﭼﺸﻢهای تو باشند
نه چلچراغ انار که آوﻳﺨﺘﻪاﯼ
و اتاق، گلوگاه خونی من
 از نگفتهﻫﺎ
و پیشانی‌ام
پیشانی من باشد
نه ماهی‌دان بلور
که شناکنان بی‌سخنی که بیالاید لالایی را
از خوابم ﻣﯽگذری

پس کی ﻣﯽگویی تارا؟

وقتی ببارد آن سنگ که آهنگ پیشانی من دارد
و بخوابد آن کودک
و بازکند مشت
و بترکد تاولی
که آیین برپاداشتنش را نمی‌دانیم
عشق!

دریا چه موهای بلندی دارد تارا
ﻗﺪﻳﺴﻪی قالی و دار!
خان از خم کوچه گذشته
نزدیک ﻣﯽشود
پس کی ﻣﯽگویی تارا؟
استکان باریک مانده از دریا!

(۱۲)
من در این نقاشی چه می‌کنم؟!
خوابیده‌ام کنار تو
رمل‌های ملحفه می‌برند دستم را به مصبّ انگشتانت
جایی که ادیان در آغاز خود مردّدند
و آن چشم که نمی‌خوابد
آن چشم که همیشه پرندگان می‌خوانند لابه‌لای مژه‌هایش
می‌چرخد ناگهان به شکافتن نیل
اما هنوز "هایی" هست
در زمین آلوده
پرندگان سدوم!
سرنگی
که خیابان‌خوابی می‌شوید و شیر می‌دهد به گربه‌ی کور
یا لنگری که می‌کشم از نوازش انگشتانت بیرون
تا دور شود قایقت از پوست
و ماه
ماه که چنان نزدیک است به پنجره
می‌روم برایش دانه بریزم
می‌گویی نرو
چیزی نمانده عبریان برسند به ساحل سرخ
آه! این رنگ را تمام کرده‌ام
پیش از چرخیدن چشم

(۱۳)
ماندن
رماندن آهوی تو از چشم
و نگاه پَری
را پراندن
که لمس ﻣﯽکند ﺗﻨﻬﺎیی‌ام
از سوراخ کلید
از مگسک تفنگ
بزن
چرا ﻣﺎﻧﺪﻩای؟
خنجر ﺁﻭﺭﺩﻩای؟
این رگ که کار من ﻣﯽکند
ﻣﯽشود با سوسوی سوزنی برید
ببین ﻣﺎﻧﺪﻩام زیر باران
 چشم به ﭼﺎﻟﻪها
که بیاید یکی
از آن‌همه ماهی
با سوزن طلا در ﺩﻫﺎﻥشان٭
نشان بدهم به خودم
بیهوده نراندمت ای آهو
وگرنه خارخار تنم بودی
ﻣﮋﻩهایی که ﻣﯽباری از ﻫﻤﻪجا
----------
٭ اشاره به یکی از کرامات ابراهیم ادهم

(۱۴)
و گفته‌اند ابن‌السلام امتحان خداوند است
تو خوابیده‌ای با آهوها در صحرا
من بر بستر قایقی که پر می‌شود از آب
اندوهگین من
که زعفران می‌سایم
رنگ تو را
بر برنج
رنج زیبایی می‌کشم
صدا می‌زنی لیلا
و گوش‌هایم از گوشواره سنگین است
گوشواره‌های ابن‌السلام
که بعد از هر کبودی می‌آیند
صدا می‌زنی لیلا
شیشه‌ی عطر از دستم می‌افتد
عطر ابن‌السلام که می‌شویم از شب‌ها
لبم را می‌گذارم بر درز قایقی می‌مکم
مکیدم
مکید
و کیدنا عظیم
که ماهی شده‌ام
و سوره‌ای درونم بزرگ می‌شود
و سوره‌ای هر شب
پناه می‌برد به خدا از من
همسایه‌ فکر می‌کند آبستنم
برایم برنج می‌آورد
ساده و بویناک
کاروان زعفران را حرامیان برده‌اند
تو ولی صدایم کن لیلا.

(۱۵)
پیراهن قرمزی در لیوان
و رد پای ﻟﺐها بر تنش
ساحلی که تمام نمی‌شود
تمام این‌ها را ﻣﯽشنید
ﻣﯽشنید که سر درد دارد
دارد نزدیک ﻣﯽشود
به ﺟﻌﺒﻪی داروها
قلبش داشت از شیشه بیرون ﻣﯽپرید
ﻣﯽتوانست به قرص‌ها بگوید
پنهان شوید که او بیشتر بماند
بیشتر بگردد
دنبال ﻣﺴﻜﻦها
و بفهمد شاید
دری باز است
کسی دارد تمام ﻣﯽشود
در حباب ﺷﻴﺸﻪای‌اش
ماهی
ماهی نقره رنگ در خون من
آیا فهمید بویی شبیه او دارم
پیراهن قرمزی در لیوان زن؟

(۱۶)
او که لب می‌گذارد بر پوست و نمی‌نوشدم
کجاست؟
از نقوش برجسته رد می‌شود
انگشتانش
ساغرم زمین می‌گذارد ساق
و در آهو نمی‌ماند
کجاست؟
که محو انعکاس خودش نیست
در حبه‌های مقطر چشمم
تر می‌کند لب و
می‌ماند
در پرزهای چشیدن
که عشق
پایین‌تر از گلو
باران بسمل است
در ناودان.

(۱۷)
برایم آهنگی بنویس
که برهنه به خیابان بیاید و
برقصد
نبیندش کسی
فریبت می‌دهد شعر
با پرهای زبانش
لمست می‌کند
کوزه خوگر به خاک نشسته
روی چشم
برایم آهنگی بنویس
بی ﻟﻜﻪای شعر
طاووسی که ﻛﻢکمک
باز می‌کند
رازهاﻳﺶ را

(۱۸)
اگر می‌دانستی
سرش را چگونه گرم کرﺩﻩاﻡ از صبح
با کندن پردهﻫﺎ
تا فراموشت کند

آبی بریزد بر آتشش
آبی و کمی صورتی
که آن گوشه
با مداد نو
کشیده بود خورشید کناره‌ی چشم

اینک غروب
و ماده‌ماهی که می‌گذرد
بی‌اعتنا به ابر
تاجدار لکه‌ای
که پاک نمی‌شود از شیشه
ماهی شفافی از روده‌هایش

اگر میﺩانستی
آن قوس کوچک را
چه سخت فراموش کرده
در کمرگاه تو

آه! اگر شیشه‌ماهی بودم
ﺩﺳﺖخط تو خوانا
از پس پوستم
گاهی که اندوه
ماندنیﺗﺮ از ماه
میﮔﺬﺭﺩ امّا
این نیز.

(۱۹)
درخت من
که راه می‌روی و
برگ‌های بیدت
بر شانه‌های مردانه می‌ریزند
حلقه‌های دود
ابر و بادِ مست
بخشیده‌ای مرا؟
که کشته‌ام شعله‌ات
با سکوتم
سبابه و شست

آدم باید دوست داشته باشد
دستی برای دادن از دست
باید که بنشیند بر لبش
نامی
نمی
امّا
"امّا" از اسماء معشوق است
تشدید بلندش
مژه‌هایش
مدّی که برمی‌گرداندم
آدم
که می دهد از دست

(۲۰)
ﺳﭙﯿﺪه دمی
که نه نیریز ستاره بیدارم میﻛﻨﺪ
نه ماه بر کوهان
میﺧﻮاﻫﻢ کنار تو باشم
برداری از دلت
ﺑﮕﺬاﺭی‌ام در خاک باران‌خورده

ﮔﻞهای سفید ﺳﻴﻨﻪریز
برویانم
بهار بعد

قرار ﻛﻪ نبود
قراری بگیریم
بیهوده دور که نمیﺷﻮﻳﻢ از هم
نگاه کن
به ﻟﺐهای زنی
وقت غذا دادن به کودکش

قرار نبود
ﻛﻪ قراری بگیری
برف بافته!
بر ﺷﺎﻧﻪهام
یتیمک آفتابم
این گوشه
آب میﺷﻮی

بردارم از دلت
ﺳﭙﯿﺪﻩ دمی که نه نیریز ستاره بیدارم میﻛﻨﺪ
نه ماه بر کوهان
بیدارم نکن
ببین چه زیبا ﺧﻮاﺑﻴﺪﻩام!
----------
* "نیریز" و "یتیمک" از اصطلاحات موسیقی اﯾﺮاﻥاند ﭼﻨﺎﻥکه "ماه برکوهان" از الحان باربد.

(۲۱)
دریا نیست که مشتی ماسه بردارم و دور شوم از چشمانش
به رودخانه نمی‌توان گفت برو
من تاب ماهی‌هایت را ندارم
که می‌گذرند از آوندهایم
یا گنجشگانی که به هوای نوشیدن از لب‌هایت
بر شاخه‌هایم می‌نشینند
و یک‌ریز می‌خوانند
چه آب زلالی!
چه سنگ غمگینی‌ست
چشمانش!

به رودخانه نمی‌توان گفت برو
من تاب آن ندارم که شاخه‌های شکسته‌ام 
پنجه در پیشانی سفید تو بشویند
و با خود ببری دستانم را
هر بار که می‌گذری بیهوده از زیبایی‌ام

به رودخانه نمی‌توان گفت برو
رفته
آن‌دم که گفته دوستت دارم

تو فکری برای گنجشک‌ها کن
که بپرّند
خرده نانی
سنقری
فکری به حال خودت
با ریشه‌های بلند گل‌آلود
زبان گنجشک
نام خوبی نیست
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://t.me/Adabiyat_Moaser_IRAN
www.m-bibak.blogfa.com
www.vaznedonya.ir
www.iranketab.ir
www.piadero.ir
www.wikijoo.ir
@Astrakancafe
و...
 

  • لیلا طیبی
۱۸
دی

زندە‌یاد "مریم حاتمی"، شاعر و منتقد کُرد، اهل شهرستان سرپل‌ذهاب در استان کرمانشاه بود.

 

مریم حاتمی

زندە‌یاد "مریم حاتمی"، شاعر و منتقد کُرد، اهل شهرستان سرپل‌ذهاب در استان کرمانشاه بود.
خانم حاتمی، زاده‌ی خرداد ماه سال ۱۳۶۲ خورشیدی، در  سرپل‌ذهاب. بود.
نخستین اثر وی مجموعه غزل‌ی بود، با نام "اشک‌های گل‌آلوده یک الهه" که در سن ٢٢ سالگی، در سال ۱۳۸۳، به کوشش دبیرخانه چاپ و نشر آثار برتر دانشجویان ایران و توسط نشر سخن گستر از او روانه بازار شد.
وی در روزهای نوجوانی با حضور در مجامع ادبی کرمانشاه، وارد عرصه‌ی شعر شد و با ورود به جمع دانشجویان با غزل‌ها و رباعی‌های خود در جشنواره‌های دانشجویی شرکت کرد و مطرح شد و چندین عنوان کسب کرد، که از آن جمله می‌توان به رتبه‌ی برتر نخستین جشنواره‌ی شعر و داستان دانشجویان تهران و نخستین جشن فرهنگ و هنر دانشجویان ایران اشاره کرد.
وی کارشناسی علوم سیاسی را در دانشگاه تهران خوانده بود و دانشجوی ارشد روابط بین‌الملل بودند که خرداد ماه ۱۳۸۹، در یک حادثه‌ی رانندگی، در ۲۷ سالگی، جان خود را از دست می‌دهد.
پیکر وی که از اعضای انجمن ادبی ژوان حلوان سرپل‌ذهاب نیز بود، در ۲۸ خرداد، در کرمانشاه تشییع و دفن شد.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
گفتی صبور باش چه جوری پسر عمو؟    
دیگر بس است عشق و صبوری پسر عمو
جان خودت به خاطره‌ها اکتفا نکن
دق می‌کنم از این همه دوری پسر عمو 
گفتی به من لجوجی و مغرور و خیره‌سر
وقتی ندارمت چه غروری پسر عمو 
یعنی ندیده‌ای که مرا آب کرده‌اند
این گریه‌های شبانه، کوری پسر عمو! 
حالا تمام پنجره‌ها مال تو... فقط
بر من ببخش روزن نوری پسر عمو 
من با تمام دل به خدا دوست دارمت
اما چقدر فاصله؟ دوری؟ پسر عمو 
آه... باز هم که من همه‌اش حرف می‌زنم
تو از خودت بگو چه جوری پسر عمو؟ 
حق با تو است من بدم و خیره سر هنوز
اما تو باز هم چه صبوری پسر عمو...

(۲)
عید هزار و سیصد و هشتاد... نیستی
مرگ هزار خاطره در باد... نیستی
آقا دوباره پنجره‌ات را که بسته‌ای
بر شاخه شاخه شاخه شمشاد... نیستی
دارد برای آمدنت دیر می‌شود
اردیبهشت رفته و خرداد نیستی
هی ساده! هی صبور! صمیمی سر به زیر
ما را دوباره برده‌ای از یاد... نیستی
تقویم‌های کهنه خود را ورق بزن
حتی دوشنبه پنجم مرداد نیستی
دیگر برای قصه شیرین کوچکت
از من قبول کن که تو فرهاد نیستی
امشب من و پیاده‌رو و هی صدای بوق
ماشین گل زده؟ نه... تو داماد نیستی...
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
- روزنامه جام جم - شماره ۲۸۷۹، پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹
- شبکه خبری رها نیوز
www.google.com/amp/s/www.isna.ir/amp/8903-17287/
www.nafireazadi.blogfa.com/post/22
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
و...
 

  • لیلا طیبی
۱۷
دی

بانو "شهرزاد لولاچی"، نویسنده و مترجم ایرانی، زاده‌ی ۱۱ شهریور ۱۳۵۲ خورشیدی، در امیرآباد تهران است.

 

شهرزاد لولاچی

بانو "شهرزاد لولاچی"، نویسنده و مترجم ایرانی، زاده‌ی ۱۱ شهریور ۱۳۵۲ خورشیدی، در امیرآباد تهران است.
وی کارشناس مترجمی زبان انگلیسی و دانش‌آموخته‌ی کارشناسی ارشد زبان‌شناسی همگانی است، و از سال ۱۳۷۱ خورشیدی، ترجمه از زبان انگلیسی را برای مطبوعات و سازمان‌های دولتی و غیردولتی و از سال ۱۳۷۷ خورشیدی، ترجمه‌ی کتاب را آغاز کرد.
خانم لولاچی، به زبان دانمارکی نیز تسلط دارد و از زبان دانمارکی هم ترجمه می‌کند. وی همچنین در زمینه‌ی انتخاب کتاب برای ترجمه به چندی از ناشران مشاوره می‌دهد.
از ترجمه‌های خاص و خواندنی او می‌توان به آثار مختلفی از نویسندگانِ مطرح جهان از جمله، جان اشتاین‌بک - سوند برینکمن - دورتِه نُرس - تامِس هاردی - سادگورو - لین گرابهورن - مارگارت میچل - مری هاجسن برنت - جین آستن - هیلاری اسکارلت - چارلز بوکوفسکی - پیتر کری - کارسن مک‌کالِرز - پل آستر - دکتر علی پیرزاد - ملودی بیتی - باربارا دی آنجلیس - جامایکا کین‌کید و... آثار درخشانی را ترجمه کرده است و همچنین در کارنامه‌‌ی فعالیت‌های ایشان ترجمه‌ی متون ادبی برای نشریات ادبی و صفحات ادبی و هنری نشریات و روزنامه‌ها، از جمله روزنامه‌ی شرق، مجله‌ی بخارا و مجله‌ی کارنامه نیز دیده می‌شود.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ کتاب‌شناسی:
- زمستان نارضایی ما، جان اشتاین‌بک
- آینه چپ، راست راهنما، دورته نورس
- عقل و احساس، جین آستین
- سه‌گانه‌ی نیویورک، پل استر
- دور از جماعت پر هیاهو، تامس هاردی
- بر باد رفته ۱و۲، مارگارت میچل
- پروفسور عاشق (نسخه‌ی امضا شده)، پل استر
- باغ مخفی، فرنسیس هاجسن برنت
- شهر شیشه‌ای، پل استر
- زمستان، جان اشتاین بک
- کارما، جاگی واسودو (سادگورو)
- قلعه‌ی حیوانات، جورج اورول
- اعتماد بنفس، باربارا دی آنجلیس
- رهایی، ملودی بیتی
- زندگی در روایت، پل استر
- شهر شیشه‌ای، دانکن مک میلان
- به خدای ناشناخته، جان اشتاین بکو...
و...
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://www.iiketab.com
https://www.iranketab.ir
@Morvaridpub
و...

  • لیلا طیبی
۱۶
دی

بانو "الهام عیسی‌پور" شاعر و منتقد ایرانی است.

 

الهام عیسی‌پور

بانو "الهام عیسی‌پور" شاعر و منتقد ایرانی است.
از وی تاکنون چند کتاب مختلف ادبی منتشر شده است، از جمله:
- به نشانی ابر به روایت ابریشم / نشر پایتخت
- خویشتن همچون دیگری / نشر سمت روشن کلمه
- روان‌هایی میان دو پرانتز /.نشر سمت روشن کلمه
- واپسین مسلخ / نشر آفتاب سوئد
- صدای سقوط چکاوک‌ها / انتشارات 49books سوئد
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
قلمه‌ای بر استخوانِ کتف‌شان می‌نشیند
همچون لاشه‌ی غان و اَفرا
که می‌کوبد چون زهدانی مضطرب
در پسِ ننامیدنیِ مرگی
اندوه خوشه می‌زند میان دنده‌هایشان
فراز دالانِ تدفین شب، دکلِ ماه پوسیده
بر آمده از اعماق عصرِ یخبندان
افعیانی که سلامت می‌گویند
و در خشمِ زمستان پژواک خون را ضجه می‌زنند
آن جا که پاییز در شکافِ شکوفه
رو به سقوط است
به یاد می‌آوری
بر تیرک‌های آزادی
بوران تازیانه می‌زند
بر هیاهوی هزاره‌ی ظلمتِ نیمروز
خشمِ خورشید خموش ایستاده در فراخِ آسمان
ظرافتِ ناباورِ تندری که می‌توفد
بر زورقِ لغزان اندوه عاج گون
خفاش را
دهانی
از بوسه می‌بلعد
بر اژدهای خفته‌ِ موی زن با منقار آویزان سهره‌ای
هُرم پرسش را طرحی از دهان می‌سوزد
آزادی
این آهنگ مهیب تو را عقیم نخواهد کرد؟
دهان‌ها قراول می‌روند چون مشت‌ها
هر تنی را شکوفه می‌شکفد از بهارِ خون
به بکارتی کور
بلعیده می‌شوند در دهانِ مسلسل
بریده از اندامِ اندوه
که خون می‌پاشد بر استخوان ِشریف جمجمه‌ها
زبان به خونابِ قلب خویش می‌گریند
غان‌ها آهسته می‌نالند
تبری که گُل می‌دهد در دستانِ دهقانی
به ویرانی ِ چشمه ساران جاری خون
بر طره‌ی آویخته و بغض که صلح من است
باید برای مُردن!.

(۲)
[کجا بیاسایم]
بر جهانی که تا مغز استخوان پوسیده
کجا بیاسایم؟
درگیر و دار مرگ و نوشدن
پیش از صلح، پس از جنگ
بی‌آن که فریاد عصیان برآریم
از لحظه‌ی سقوط تا خاموشی فریاد
در تمامیت التهاب سپید روزنه‌ها
زیر سایه‌ی سبزینه‌ی جنگل زال
در عطش متراکم عشق و آزادی
فراز ژرفای شادی، آشیان زیستیم
بسان آخرین پناهجو، بر زمین خلسه‌آلود
بر کرانه‌های ناپیدا، زیر زنگار اندوه نهفته
از ساقه‌های نیک نورس به کمترین امتناعی آویختیم
بر زندگی، در بند گسل همچون سیلاب پرخروشان
محکم تر از سنگ و ساروج
وزن شادی را در شریان زندگی متبلور ساختیم
ناگاه، در فاصله‌ای خاموش بر شاخسار عریان
در غربت سارهای غمگین، زوال عصر خویش را
با پژواکی پر شکنج، از کران تا کران
در انفجار تن‌های مفرغی باز نوشیدیم
و بر سراشیبی شفق، با جنون محتوم رقصیدیم
روح مشوشمان را با شعله‌های تاریک
شاخساران سرو آکندیم
رعشه‌ای در جانمان دوید، ردی از تباهی
غده‌های متعفن انقلاب را بلعیدیم
سقوط و انحطاط بر سکوی مرتعش تمدن
به آتش، به خون را به نظاره نشستیم
در زمانه‌ای چنین غنی!…
از ژرفنای مصیبت، ما تیره روزان
دژ از پی دژ و شهر از پس شهر
لاشه‌ی بی‌جان آزادی را کاویدیم
بر گلوگاه وطنم، شکوفه‌های منجمد آزادی
بوته‌های نورس امید با هزیمت رذیلانه برچیدیم
طوفان ریگ و آتش، وزن غیاب را دریدیم
در ابتدای ضلع فروپاشی، بر زایش حنجره یک درد دمیدیم
این مدار خفته را بر مردمک‌های
نافرسودنی مرگ پیمودیم
تهی از اندیشه، در اندوه کشترازها 
در زنبق مرداب‌ها
شعور مبتذل!
و رگه‌ی مرموز رذالت را از هم باز شناختیم
خموش و منجمد، داغ ننگ دیدیم
بر پیکرهای در آستانه‌ی تسخیر
تازیانه‌ی دژخیم زهر افشان، روایت مرگ سرودیم.

(۳)
[عصیان قرن]
زندگی، این میوه‌ی نارس
که دهان‌های ارغوانی را به هوس واداشته
در گردنِ من چنگ برده
قرن‌های برهم انباشته‌ی عصیان
این زردابِ تلخ، این رنجِ مرگبار
سرریزِ تگرگ
این خیزشِ طوفانِ طنین انداخته
همه‌ی این ژنده پاره‌ها
قلبم را به لرزه نخواهد افکند!
ننگ باد چاهک‌هایِ فساد، گویچه‌های خون
زوزه‌ها، فریادهایِ پیچان
در فاصله‌های خاموشی و انزوا
نعش‌های سر برآورده از گورستان
هیچ نگاهشان کرده‌ای؟!

(۴)
[جنین مرده]
من، از ژرفای هستی برآمده‌ام
هم آغوش کالبدهای فرتوت!
یک تکه نان می‌خواهم
منتظرم
زمان می‌گذرد و توده‌های شَک در کمین
و در این انتظارِ محتوم، بر شکمِ انقلاب
دست می‌سایم
جنینی مرده…!
اکنون، من این جرعه هوا را دارم
آزادی و هوا…!
خیک‌های باد کرده‌ی واژه‌ها
عشق در فرودست، شادیِ اَخته شده
مرگ مرا می‌پاید هر دم!
دهانِ بی‌بزاقِ مرگ، حنجره‌ام را به دندان دارد.

(۵)
[به من خواهی اندیشید]
به من خواهی اندیشید
آن زمان که در قلمروِ ارغوانی‌ات
مرگِ شب‌پره‌ها را
به نظاره خواهی نشست
همچون سقوطِ تن
در محاصره‌ی سرب و کینه
چگونه من فرو خواهم ریخت!؟
از نخستین زوالِ تاراج گشته‌ی زبان
در چنین ظلمت ژرف،
تراویدنم آغاز می‌شود
این اندوه من است، گلبرگ‌های رنجه
فراسوی بزاقِ گزنده‌ای در دهانِ منقبضم؛
مرا تا کرانه های مرگ و نیستی
فرو می‌غلتاند!
رویای محتوم،
هیولای خفته در نشیب دلم
دمل آگین، از من درد بیرون می‌تراود
فرو ریختن زندگی‌ام را می‌شنوم
چشم خفته‌ام بر گلِ سرخ چَلیده!
این عصب‌های مسکینِ وارثِ رگ‌های سوزانم
درد را رج می‌زنند،
گوشت را لته لته…
روزها در گذرند و من می‌مانم
چونان صاعقه‌ای لرزان در گذر بادها
در جستجوی اندک خوشبختی
می‌کاوم،
می‌کاوم،
می‌کاوم!
پسماندهای عشقِ افول ناپذیر را!
این منم، ققنوس‌وار در تلی از خاکسترِ خویش
از درد، سرآرمیده بر خاطره  تکثیر می‌یابم
این منم در تلاطمِ شریان زندگی
در اغتشاشی بی‌شکل فرو افتاده‌ام
به میانه ی نزاع، طنینِ ستیزیدنم
ما، هم آغوش گسسته می‌شویم
و تو به من خواهی اندیشید…
آنسان که بر تیرگی عشق دست می‌سایی
به صراحتِ آذرخشِ اخته‌ی آن!
من بر خوناب قلب خویش می‌گریم
با عریانی واژه‌هایم،
پذیرای فرسایشم.
فریادرسی نخواهم خواست
برای انسداد تنفس گلوگاهِ جان بخش
آشیان تهی،
با میلی که می‌راندم بر آستانه‌ی مرگ
دردی سترگ بی‌وقفه فرو می‌ریزد
در گستره‌ی افق، سیمای درهم شکسته‌ی مرا
با تقارن هولناک، در واپسین دیدار به یاد می‌آوری
خاطره افشانده می‌شود…
تا کجا می‌روند پنجه‌های ما؟
چندان که زندگی می‌تراود بیرون
فرا پیش میـراند شریان سرخ اندیشه را
در ژرفنای تهی آشیانمان، رویای عقیم…

(۶)
[میراث]
میراثِ من جنگلی‌ست تاریک،
همبسترِ نارون‌هایِ آفت زده
سلطه می‌یابد جنون
و تندری بی‌پایان می‌توفد
در قعرِ بن‌بست، با انحنایِ داسی شکل
کدامین آشوبِ لحظه را به واژه درآورم؟
نام ناپذیرها را!
گنگی گدازه‌های سخت،
پاره پاره بال‌های شرم
رویاهایم، بر تن تابستان خفته‌اند.
برگ‌ها بر فرازِ بی‌پایگیِ آویزان
ریشه‌هایم، جان کنده از تن
در بطنِ لحظه، از نیستیِ کامل
و من فرسوده‌تر از نبضِ یک مرده
در سیطره‌ی بلوط‌های کهن سال
بر مرگ، دست می‌سایم…

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://baangnews.net/13369
https://www.30book.com
https://shahrgon.com
http://www.chouk.ir
https://aftab.pub
و...

  • لیلا طیبی
۱۵
دی

خانم "فریبا نجفی"، شاعر و نویسنده‌ی ایلامی، ساکن بندرانزلی، است.

 

فریبا نجفی

خانم "فریبا نجفی"، شاعر و نویسنده‌ی ایلامی، ساکن بندرانزلی، است.
وی کارشناس تربیت بدنی، قهرمان دو دهه شنای کشوری، مربی شنا و قهرمان کشوری نیروهای مسلح رشته‌ی مقاومت جسمانی در سال ۱۳۹۲ خورشیدی، است.
وی، شعر را از نوجوانی آغاز نموده و از سال ۱۳۸۰ خورشیدی، بدین­سو بطور حرفه‌ای وارد حوزه‌­ی شعر و ادبیات شده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ کتاب‌شناسی:
- بیقراری در اسکله، نشر شانی
- نامزد دردهای‌ ناگهانی، نشر شانی
- برکه‌ی آرامش، نشر شاملو
- پیغمبر نام‌ آشنا، نشر اورازان
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ افتخارات ادبی و هنری:
- برگزیده شعر جشنواره فصل شاعری در بندرانزلی در سال ۱۳۹۴
- برگزیده برتر کتاب گیلان در همایش تهران موزه دارآباد در سال ۱۳۹۶
- برگزیده برترین کتاب (پیغمبرنام‌آشنا) سال گیلان در جشنواره‌ی ولگ لشت‌نشا در سال ۱۴۰۰
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
مبادا لحظه­‌ای برگ قمار دیگری باشم
مبادا بی‌­غرض حتی سوار دیگری باشم
مگر جز تو کسی یک بار قلبم را تکان داده؟
که من یک لحظه حتی فکر یار دیگری باشم؟
منی که لحظه لحظه در هوایت اشک می‌ریزم
چگونه دور از چشمت دچار دیگری باشم
به جز اینکه به عشقت روز و شب درگیر درگیرم
ندیده هیچکس هرگز به کار دیگری باشم
من آن آهوی عاشق پیشه‌ی افتاده در دامم
شکارم کن مبادا که شکار دیگری باشم
قمارت کرده‌ام در بازیِ تقدیر و می‌ترسم
که با نفرین تو برگ قمار دیگری باشم

(۲)
وقتی نشان نمانده به دنیات نام من
آلوده شد به خون دل این‌گونه جام من
تقدیر را خدای من و تو چنین نوشت
من رام چشم‌های تو چشم تو رام من
صبحانه در کنار تو و چشم‌های تو
تنها به چای تلخ گواراست کام من
جلد هوای تو شدم از اولین نگاه
گاهی بیا و پر بکش از روی بام من
رفتی ولی بدان که پس از لحظه‌ی وداع
از عشق تحفه‌ای اگر آمد حرام من.

(۳)
آن لحظه‌هایی را که وقت انتقام است
راحت نشستن چشم را بستن حرام است
یک چیز را هرگز فراموشش نکردم
چیزی شبیه یک مرض یا که جذام است
روزی که در جنگل تبر فریاد می‌زد
حالا جواب روزهایِ ازدحام است
از دردهای مردم این شهر گفتیم
در فکر او اندیشه‌ی پست و مقام است
من حال و روزم مثل حالِ یک پدر هست
در خانه‌اش بازیچه‌ای با احترام است.

(۴)
تو امن‌ترین قسمت دنیای منی
دیروزم و امروزم و فردای منی
تا لحظه‌ی مرگ در کنارت هستم
خوشحالم از اینکه تو مسیحای منی.

(۵)
دستش،
ابتدای خوشبختیِ
شاعری در دور دست‌هاست

موسیقی گام‌هایش
بخت سفید زنی‌است
که سال‌ها بی‌یار مانده
" دوستت دارم"
تنها جمله من...

دستت را بده
تا زمزمه کنم
زمستان، با تو بهار است.

(۶)
شادی، همه‌ی باور ما را زد و رفت
با پنبه بُرید و سرِ ما را زد و رفت
این کودکِ پا برهنه‌ی بازیگوش
بی‌حوصله زنگ در ما را زد و رفت.

(۷)
دلواپس یار می‌شوی در هر صبح
سرگرم قرار می‌شوی در هر صبح
وقتی که سحر خیزتر از گل باشی
همرنگ بهار می‌شوی در هر صبح.

(۸)
از من،
تو مانده‌ای
از تو،
زخم‌هایی که
با پاییز
تازه‌تر می‌شوند.

(۹)
بی‌عطر تنت، فصل خزان، غمگین است
ابری‌ست هوا و، آسمان، غمگین است
تو،نیستی و نبض ندارد باران
گیلانِ دلم بی‌ضربان، غمگین است.

(۱۰)
باید کمی با چشم‌هایت سو بگیرم
با آن دل نامهربانت خو بگیرم
درگیر طوفان‌های دریایی شدم تا
در ساحل آرامشت پهلو بگیرم
شهد و شکر می‌ریزد از روی لبانت
باید عسل را از لب کندو بگیرم
می‌ترسم از اینکه زبان لکنت بگیرد
وقت شما را با دل ترسو بگیرم
من شیر ناآرام  دشتم آمدم تا
از سرزمین‌هایِ دلت آهو بگیرم.

(۱۱)
ای خونبهای هرچه خوبی، من خراب تو
دریا تویی بگذار تا باشم، سراب تو
حالا که خون کردی دلم، پروردگار من
یک روز می‌گیرد گریبان از حساب تو
خط‌هایِ چوبی پر شده از زخم‌های من
جایی ندارد بعد از این حدّ نصاب تو
بازی به بازی رج به رج در حال تغییر است
قانون بازی‌هایِ اسرار کتاب تو
یک روز یک جا می‌کند رسوا ترا دنیا
با نقشه‌های مضحکِ نقش برآب تو
نه من نباید با تو بد باشم که سرمستم
از چشم تو موهای تو جام و شراب تو
دیگر ندارم قافیه پای غزل گیر است
وقتی غزل هم سخت مست است و خراب تو.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
- غزل گستران سبزمنش، دکتر بسم‌الله شریفی
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://www.sabzmanesh.net
https://www.instagram.com/fariba_najafi51/profilecard/?igsh=Mjc3dDJoam9mYmx4
@fariba51najafi



 

  • لیلا طیبی
۱۴
دی

خانم "راضیه آرچین"، شاعر، نویسنده و مسئول کانون بسیج رسانه‌ی خواهران و مسئول گروه جهادی شهید عبدیانی بسیج رسانه کهگیلویه و بویراحمد است.

 

راضیه آرچین

خانم "راضیه آرچین"، شاعر، نویسنده و مسئول کانون بسیج رسانه‌ی خواهران و مسئول گروه جهادی شهید عبدیانی بسیج رسانه کهگیلویه و بویراحمد است.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
اینک قلم، بر کوه می‌کوبم
تا بشکافد آسمانِ سرب
تا بسراید نغمه‌ی آهن
تا بدرخشد در شبِ خون، ماهِ افسر
من، از تبارِ رعد می‌نویسم
از سَرِ «بعلبک» تا قله‌های «جبل‌العالم»
از دلِ تاریخی که با پنجه‌ی تقدیر،
بر سینه‌ی اشغالگران کوبیدند
«حزبُ‌الله»…
این نام، تیغی است بر گُرده‌ی زمان
این صاعقه، در مشتِ مردانِ جبل‌العالم
کوه، چگونه می‌رَقَصَد بر بیابانِ دشمن؟
اینک پاسخ: در طلوعِ خشمِ تو…
«سیدُ‌الحسن»…
نقشِ عَلَمْ، بر دوشِ تاریخت
پاهای تو، بر گرده‌ی «صهیون» کوبیده
و آتشِ درونَت،
قدرت‌های خاک‌خوردۀ غرب را بلعید
ای «نصرُالله» در زمین و آسمان!
ای عَلَمْ، در میدانِ «الوعدَةُ الصّادق»!
خونِ تو، بر هر سنگِ این منطقه،
حماسه می‌سراید برای فردا
«لبیک یا حسین»…
این، نغمه‌ی ماست
از «نیستی» تا «بقا» (تغییر «نیستینگی» به «نیستی» برای حفظ معنای ادبی و هماهنگی با «بقا»)
ما، فرزندانِ تندریم
ما، سربازانِ مهدیِ دورانیم
پشتِ هر شهید، هزاران «حسن» می‌رویَد
پشتِ هر «حسن»، دریایی از خشمِ مقدس…
ای دشمن!
خیمه‌ات را از بیابان‌های فلسطین برچین
که از شرق،
توفانِ خدایی می‌وزَد…

(۲)
[نیایش در ظلمت]
ای که نامت داروی این زخمِ کهنه است،
ای نویدِ صبح، در این شبِ بی‌پایان!
دل چه‌ها کشد ز هجرانِ رخت؟
جامعه چه‌ها کشد ز بی‌دینی و زشت‌روزی؟
این وطن، باغی شده با برگ‌های پژمرده؛
هر که را می‌بینی، یا زندان‌بان است یا زندانی.
ظلم، آشکار شده در هیأتِ قانون،
و ستمِ پنهان، ریشه دوانده در جانِ یاران.
کجایی ای مسیحِ این دورانِ مرده؟
کجایی ای گشاینده‌ی این قفلِ گران؟
از فراقت، آتش است در سینه،
و ز جفای روزگار، خون است در چشم.
هر شب، فانوسِ یادت را به دست می‌گیرم،
در کویرِ شهرِ بی‌چراغِ امید می‌گردم؛
سایه‌ای می‌بینم، فریاد می‌زنم: «مهدی(ع)!»
اما صدا فقط به دیوارِ سکوت برمی‌خورد.
آه از این هجرانِ جان‌سوز!
آه از این دوریِ کشنده!
ظلمت، پرده افکنده بر افق،
و خورشیدِ عدالت، پشتِ ابرِ غربت.
اما می‌دانم…
تو خواهی آمد،
همچون باران به زمینِ تشنه،
همچون نور به چشمانِ نابینا.
خواهی آمد و در این بازارِ سیاهِ ستم،
دادخواهی خواهی کرد از همگان.
پس چشمانم را با اشکِ فراق می‌شویم،
تا شاید تو را در آینه‌ی دل ببینم؛
و در این ظلمت‌فروشیِ جهان،
چراغِ انتظار را روشن نگاه می‌دارم…
تا بگذری از پسِ این ابرهای تیره،
و خورشیدِ وجودت بتابد بر این خاکِ عطشناک.

(۳)
[دلم تنگِ تنگ] 
دلم تنگِ تنگ!
بسانِ کویر وحشت‌زده بیابان!!
بسانِ زمین‌های ترک خورده!!
رویم سرخِ سرخ، دلم سیاهِ سیاه از انتظار!!       
مکانِ فرازِ انتظارم کوه و دشت!
نمیدانم چرا!! اما آدمها به رنگ کلاغ‌های ده‌اند؛
خدا کند که درونشان نباشد این تصویرِ تزویر!
منتظرم!! منتظر! 
شاید نسیم بویی از تو برای من برای کلاغ‌های ده بیاورد،
شاید که لباس‌ها شان در آورند شاید ...
تنها آرزوی من این: که برای تو پرپر شوم،
سالهاست که مأمنم کوه و دشت،
از بس که شوریده‌ام سیاه دلقی شده‌ام!!
آری منم لاله واژگون صحرا به انتظار تو ای شهید!!
گویند که من نماد توام!! 
ناگزیر از اینکه تا تو پر نگشودی صِفر هم نبودم،
تو مرا به توان ابدیت رساندی!!
ای زیباترین سرود عشق می‌دانی که چرا
قلبم بسانِ رنگِ کلاغ‌های دِه شده است؟؟ 
چگونه برایت بازگو کنم شرح غم جانکاهِ سینه را !؟ 
در یک کلام اینها که به خود مغرورند/
منظورم همین‌هایی است که کفش‌هایت به خاطرشان رفتند،
خندیدند و جنگیدند و دستانت بار سفری ابدی آراستند/
آری منظورم کلاغ‌های سر به زیر ده است /
حتی یک بار هم خون تو درونشان اثر نکرد،
زنگی نخورد خاطرشان، نخراشید دلشان، ترکی بر نداشت/
این کلاغ های سیاه نادان، دریغ کنند از تو نه نامی و نه یادی،
تک و توکی هم که بردند نامت اما فقط  طاووسانه/
بیزارم! بیزارم از کلاغ‌های دِه آخر نمی‌دانی گمنام نامت نهاده‌اند
در حالی که خود غافل‌اند تنها کلاغ‌های نق نق کننده ده‌اند.

 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://www.kebnanews.ir
و...

 

  • لیلا طیبی
۰۲
دی

بانو "مریم نوابی‌نژاد"، شاعر، نویسنده‌ و خبرنگار ایرانی، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی از دانشگاه علامه است، که سابقه‌ی فعالیت در حوزه‌های اجتماعی را دارد. 

 

مریم نوابی‌نژاد


بانو "مریم نوابی‌نژاد"، شاعر، نویسنده‌ و خبرنگار ایرانی، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی از دانشگاه علامه است، که سابقه‌ی فعالیت در حوزه‌های اجتماعی را دارد. 
وی سوژه‌یاب برنامه‌ی "ماه عسل" بود، و اکنون با شبکه نسیم، به عنوان خبرنگار اجتماعی کار می‌کند. 


┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄


◇ کتاب‌شناسی:
- جهان از یک نفر به بعد 
- یک جنگل مداد حرف داشتم اگر...
و...


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
خیال تو
همان چراغی‌ست
که قبل از سفر
روشن می‌گذارم
تا دیگران نفهمند
کسی در خانه نیست.


(۲)
یک جنگل مداد
حرف داشتم اگر
سوخته کبریت تو
امانم می‌داد.


(۳)
آنقدر که دنیا را ریاضی می‌بینی
محاسبه بلد نیستم
بگو چقدر می‌ارزد
شکوفه‌ای که رو به تنهایی این اتاق
تبسم کرده؟
چقدر ضرب و تقسیم لازم است
تا بشود شر فاصله‌ها را
از روی زمین کم کرد؟
بگو هر صد کیلومتر چقدر می‌سوزاند
پرنده‌ای که
راه لانه‌اش را گم کرده؟


(۴)
نمی‌ترسم از جنگ
یا زلزله‌ای که تهران را
در یک شب سیاه می‌بلعد!
نمی‌ترسم از احتمال برخورد شهاب سنگ
با زمینی که از یک لحظه به بعد
روی مدار مقرر نمی‌چرخد
نمی‌ترسم از تمام شدن توی خواب
یا آخرین لبخندم روی دیوار.
می‌ترسم این شعر آخری باشد که می‌نویسم!
گوشی را بردار...


(۵)
به اندازه چراهای بی‌شماری
که از خودم پرسیده‌ام
به اندازه سیب‌هایی
که نچیده پیش پای من افتاد
به اندازه خواب‌هایی
که ناخواسته دیده‌ام
به جرم بوسیدن یک "تــــو"
در شعری کوتاه
به خاطر رقص پیراهنم در باد
چقدر گناهکارم!
نزدیک‌تر بیا
تا بهشتی شوم
و از این همه حساب و کتاب
دست بردارم.


(۶)
[سر بزنگاه]
من با تو هیچ مرز مشترکی ندارم
جز همین سیم خارداری که
حتا تن رویا را زخم می‌کند
جز همین هوا
که هیچ پرنده‌ای را به رسمیت نمی‌شناسد
جز همین صدایی که
به آن طرف دیوار هم نمی‌رسد
جز خدایی که
سر بزنگاه اخم می‌کند!


(۷)
تصمیم گرفته‌ام
هر چه تو را
به یاد من بیندازد
دور بریزم
فقط یکی بگوید
با چای اول صبح
با سیگار آخر شب
با خلوت بعد از ظهر خیابان
با خانه‌های پلاک چهل و چهار
با نیمه‌ی تابستان
با آخر بهار
با اولین برف
با درخت غرق شکوفه
با باران
با باران
با باران
چه کنم؟


(۸)
فراموش کردن،
توهم سرباز خسته‌ای است
که خیال می‌کند،
چون جای زخمی روی بدنش نیست؛
سالم از جنگ به خانه برگشته است...


(۹)
[تنهایی]
می‌شود تنهایی بچگی کرد
تنهایی بزرگ شد
تنهایی زندگی کرد
تنهایی مُرد

ولی قهوه‌ی غروب‌های دلگیر جمعه را
که نمی‌شود
تنهایی خورد.


(۱۰)
[اگر از تمام دنیا سهم من نباشی]
دموکراتم
وقتی در کافه‌ی کوچکی
رو به روی هم نشسته باشیم.

لیبرالم
حتی وقتی شک ندارم
داری برای به دام انداختنم دانه می‌پاشی.

سکولارم
وقتی از بودنت مطمئن نیستم.

به چپ می‌زنم
اگر راستش را نگفته باشی.

طالبانم
اگر از تمام دنیا سهم من نباشی.

 


گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی


┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄


سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.sadeamaghashang.blogfa.com
www.radepayeshaar.blogsky.com
www.khiyalekham.blogfa.com
www.blogeram.blogfa.com
www.cofe-sher.blog.ir
www.namnak.com
www.iranketab.ir
و...

  • لیلا طیبی
۰۲
دی

بانو "رباب علی‌پور"، شاعر خراسانی، زاده‌ی ۱۲ خرداد ماه ۱۳۶۳ خورشیدی، در اسفراین است.

 

رباب علی‌پور


بانو "رباب علی‌پور"، شاعر خراسانی، زاده‌ی ۱۲ خرداد ماه ۱۳۶۳ خورشیدی، در اسفراین است.
ایشان تحصیلاتش را تا مقطع کارشناسی ارشد رشته‌ی مهندسی معماری در تهران گذرانده و اکنون به عنوان مدرس در دانشگاه اشراق (غیر انتفاعی) و دانشگاه آزاد بجنورد مشغول به تدریس هستند.


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
برف به بهمن می‌آید
          و تو به برف
بهمن همیشه با تو می‌آید
کولاک خاطره‌هایی که سپید مانده‌اند!.


(۲)
یلدا که می‌آید
تمام پسرهای شهر عاشق شده‌اند
و با خیابان‌ها
پرسه‌های برگ‌ها را
زمستان را زمزمه می‌کنند
و دختران پشت توری پنجره‌ها
برای نو عروس سال کل می‌کشند
تا بهار
که مشت‌اش را وا کند.


(۳)
از درخت پایین آمدم 
و آدمت شدم!
حالا تو پای چشم اهلی‌ام
             سیب می‌کاری!!!
   
                        
(۴)
تقدیر مشقش را اشتباه نوشته است
           مزرعه، پرنده کم دارد
           و
           من که اینجا ایستاده‌ام با دو دست باز
           آغوشت را!
 
                      
(۵)
همین که پنجره باز می‌شود 
    و خیال تو، پرت می‌شود توی آغوشم
همین که عطر چای بهارنارنج
      حواسم را به
     ظهر دم کرده‌ی کوچه‌های آشتی 
     و لمس شانه‌های تو می‌برد
همین که کاغذ و قلم
     نامم را کنارت می‌نشاند
     با آنکه کیلومترها دوری...
برای من
      همین‌ها کافی‌ست...!


(۶)
ترس در خانه،
ترس از آشپزخانه،
...من غریبانه یک زنم
و هر روز کنار غذایی که از حوصله دیگ سر نمی‌رود
در کسالتی تلخ نشخوار می‌کنم
            خاطرات زهرماری که به زور غورتشان دادم
گمانم ایستاده‌ام
رو در روی کاشی‌هایی که بی‌شمار دل‌مرده‌اند
و دختری در درونم پشت این آروغ‌های سیاه،
                             تند تند ناخن‌هایم را می‌جود...!


(۷)
خطم را عوض کرده‌ام
        نامت حالا آنقدر زیبا نوشته می‌شود
        که تمام شماره‌ها رد داده می‌شوند
خطم را عوض کرده‌ام!


(۸)
کفش‌هایت را که می‌بینم
تمام نیروهای عالم
در پاهایم جمع می‌شوند!.


(۹)
به پایین که نگاه می‌کنی
                      من در اوجم
سرت را بالا نگیر
                 پرهایم آزادند!


(۱۰)
بابا را دوست دارم
با آنکه پوتین‌های جنگ به پایش می‌آمد
وقتی من سه سال داشتم
بابا را دوست دارم
که مرد انقلاب است 
و به انقلاب نرفته است
و کتاب‌ها را حتی پشت ویترین نخوانده است
من
در اتوبوس‌های تندرو
آزادی را تخته گاز می‌روم
لبخند می‌زنم
لبخند می‌زنم
و میدان دورم می‌زند
با آنکه آزادی است!

او را دوست دارم
حتا با امضای رضایت نامه‌ای
که تند آزادی‌ام را زیر بگیرد

میدان دورم می‌زند
پیاده می‌شوم با حجمی کتاب
و شانه‌هایی خسته
متورم از واژه‌ها
تا دانشگاه
باید به فکر پوشش
واژه‌ها و فکرهایم باشم
مقنعه کمی جلو...

به انقلاب رسیده‌ام...
     
                                    
(۱۱)
دستانم
به زبان دیگری،
دکمه‌های پیراهنت را به خط گرفته است
و تو
             مدام به لب‌هایم وصله می‌زنی!


(۱۲)
با من غریبه‌اند
تمام کوچه‌های بن‌بست و
جاده‌هایی که به رنج زنانگی خو کرده‌اند
باور کن
بستر تمام حوادث ساختگی دنیایم
از روزنامه‌هایی‌ست
   که هر روز صبح کنار میز صبحانه...
              مثل من به بیرون از خانه نمی‌بری!.
    

                                         
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی


┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄


سرچشمه‌ها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://alipour342.blogfa.com
و...

 

  • لیلا طیبی
۰۱
دی

خانم "افسانه ضیایی جویباری"، شاعر، نویسنده و پژوهشگر مازنی، متخلص به "افسون"، زاده‌ی ۳۰ شهریور ماه ۱۳۶۰ خورشیدی، در بابل و در حال حاضر ساکن جویبار است.

 

افسانه ضیایی جویباری

خانم "افسانه ضیایی جویباری"، شاعر، نویسنده و پژوهشگر مازنی، متخلص به "افسون"، زاده‌ی ۳۰ شهریور ماه ۱۳۶۰ خورشیدی، در بابل و در حال حاضر ساکن جویبار است.
ایشان عضو فعال چندین انجمن ادبی‌ست، و طی مدت فعالیت‌های ادبی‌اش، چند کتاب مستقل چاپ و منتشر کرده و اشعارش در ده‌ها کتاب و روزنامه و مجله به ثبت رسیده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر تبری:
(۱)
مه دلوَر پاپِلی یه رنگِ رنگه
وِنِسّه دِل، همیشک تنگِ تنگه
خِده مخمل، درسّی ماه واری
وِنه چش چش نَئو، هَنتا پلنگه
◇ برگردان به فارسی:
دلبرم مانند پروانه، رنگین است.
دلم برایش همیشه تنگ است.
درست مخمل و مانند ماه است.
چشمانش مانند پلنگ است.

(۲)
بمردی بی‌قراری مسِّ بشتی
شه چشِّه یادگاری مسِّ بشتی
ته که بوردی ونوشه، سبز نهیِّه
بهار، زردی و زاری مسٌِ بشتی
◇ برگردان به فارسی:
تو رفتی بی‌قرار شدم برایت
نگاهت برایم یادگاری ماند
با رفتنت گل ونوشه هم جوانه نزد
فصل بهار رنگ پریدگی برایم ماند
 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
 

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
دور از تو هستم اما، درد آشنای خویشم
از تو برم شکایت، نزد خدای خویشم
بنما نظر به جان و بر قلب بی‌قرارم
در جستجوی مهرت سر در هوای خویشم
بر دفتری نوشتم نام تو را که بی‌تو
شعری پر از ملال و صاحب عزای خویشم
در آسمان تاریک روح و ستاره‌ای تو
دور از تو سوت و کورم؛ دردی برای خویشم
قدری نظر کن آخر، تا پر دهم غمم را
من با تو تا همیشه گرم نوای خویشم
از بس گرفته یادت هوش و حواسم از سر
گم کرده‌ام ردیف و در شعرهای خویشم

(۲)
دلم غرق نگاهت شد ببین با من چه‌ها کردی
رُبودی عقل و هوش از سر، مرا آخر فنا کردی
دلم لرزید در سینه؛ زمانی که تو را دیدم
وجودم را به لطف عشقِ خود؛ غرقِ صفا کردی
به من بال پریدن دادی و پرواز کرد این دل
تو مفهوم خوشی‌ها را به قلب من هجا کردی
چنان غرقِ تمّنایت شدم، پر زد دلم سویت
چه خوش قلب مرا از ماتم دنیا جدا کردی
درون خلوت تنهایی‌ام بودم که با احساس
مرا با عشق از عمق وجود خود صدا کردی
عقیق نرگس چشمت، ربود از من دل و جان را
تو با گرمای احساست مرا بد مبتلا کردی

(۳)
ای که درجان منی اما دلت با دیگری‌ست
قصه‌ی عشق من و تو قصه‌ی دیو و پری‌ست
کار چشمان شکارت صید صیادان بوَد
از همان روز نخستین در پی اغواگری‌ست
با نگاه و با اشاره صد سخن گفتی به من
چشم تو استاد اینگونه زبان زرگری‌ست
من در اعماق نگاهت جستجوها می‌کنم
در صدف‌های دو چشمت جای صدها گوهری‌ست
مردن من با ندیدن‌های تو کامل شود
چون برایم این ندیدن حکم تیر آخری‌ست.

(۴)
چه دردناک است
زیر پوست اعتمادم
بی‌غیرتی تو
تزریق می‌شود
به یاد داری
زمانی که نارنج‌های احساسم را
پیوند زدم
به تنه درختی
در حیاط خلوتی که
شاخه‌های درخت همسایه
از رفتار تبر
غیبت می‌کردند
و کلاغان بی‌سر و پا
خبر چینی می‌کردند
شاخه‌های جوان هم از ترس
لکنت می‌گرفتند و
حق سکوت می‌دادند
شاید درد من و درختان یکی است
خنجر از پشت می‌زنند
نارفیقانی که
سفره‌ها پهن می‌کردند برای دل
اما دریغ از یک لقمه عشق.



 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
@af_soon.1980
و...
 

  • لیلا طیبی
۰۱
دی

ماهنامه ادبی رها منتشر شد


جدیدترین شماره‌ی ماهنامه‌ی ادبی، هنری و فرهنگی رها، با بررسی پرونده‌ی ادبی شادروان "وریا مظهر"، شاعر کردستانی، منتشر و در دسترس عموم قرار گرفت.

شماره‌ی نهم از دوره‌ی جدید، انتشار ماهنامه‌ی ادبی رها، در ۹۳ صفحه، با سردبیری "زانا کوردستانی"، منتشر شد.

ماهنامه‌ی ادبی رها، با رویکرد انتشار آثار ادبی و هنری و فرهنگی، هنرمندان ایران و جهان در سه بخش ثابت شعر ایران، پرونده‌ی ادبی و شعر جهان و بخش‌های متغییر اخبار، نقد، روانشناسی، داستان و بخش کتاب، معرفی نویسنده، فیلم و... هر ماه به صورت برخط و رایگان منتشر می‌شود.

◇ در بخش روانشناسی، سی ویژگی افراد ضعیف، به قلم دکتر "محمود سریع‌القلم"، عضو هیأت علمی دانشکده‌ی علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی را می‌خوانیم.

◇ در بخش معرفی نویسنده، گذری بر زندگی و آثار خانم "شهرزاد لولاچی" نویسنده‌ی تهرانی، داشته شده است.

◇ در بخش شعر ایران، شعرهایی از، بانوان و آقایان: سجاد حقیقی - فاطمه صابری‌نیا - علی‌عسکر غنچه - شمس لنگرودی - نادر نیک‌نژاد - بهروز قزلباش - نرگس الیکایی - دریا لیروایی - حمید تیموری‌فرد - ایرج عبادی - صوفیا آهنکوب - قاسم بغلانی - حسن سهولی - زلیخا احمدی - منصور ململی - حمیدرضا اکبری (شروه) - خالد بایزیدی (دلیر) - حمیدرضا شکارسری - بیژن نجدی - رسول یونان - جابر محیط - نیما غلامرضایی - حامد صمیمی - ضیاء‌الدین خالقی - زانا کوردستانی - سامان ساردویی - خدایار آزادی - لیلا طیبی - نادر ابراهیمی - هوشنگ رئوف - رضا کاظمی و مجید کعب گنجانده شده است.

◇ در بخش کتاب ماه، به معرفی و بررسی و خوانشی بر کتاب "سفرنامه‌ی آدرین دوپره"، نوشته‌ی "نجاتی عبدالله" با ترجمه‌ی "امیر حقیقی" پرداخته شده است.

◇ در بخش داستان این شماره از ماهنامه‌ی ادبی رها، با دو داستان کوتاه از استاد "هوشنگ جودکی" به نام‌های "وقتی که باران آمد" و "بلیط شماره‌ی ۲۷۶" گنجانده شده است.

◇ در بخش شعر جهان این شماره، شعرهایی از: روناک آلتون - ژئو بوگزا - احمد مطر - زهرا زاهدی - احمد جان عثمان - کادیر آیدمیر - میخائیل لرمانتف - انو نو کوماچی - اجه تملکوران و اورهان ولی را می‌خوانیم.

◇ پایان بخش این شماره از ماهنامه‌ی ادبی رها، نقدی‌ست از استاد "رضا اسماعیلی" بر کتاب "سوگنامه‌ی باد" مجموعه شعری از خانم "فاطمه بیرانوند" با عنوان ملاقات با زبان در هیئتی جدید.

برای تهیه و دریافت فایل pdf رایگان ماهنامه‌ی ادبی رها، می‌توانید به آدرس‌های زیر مراجعه فرمایید:

https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://mikhanehkolop3.blogfa.com
https://rahafallahi.blogfa.com
https://lilatayebi.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi

  • لیلا طیبی