سرکار خانم "فرناز فرازمند"، شاعر، دندانپزشک و خوانندهی موسیقی ایرانی، زادهی ۲۹ آبان ماه ۱۳۵۷ خورشیدی، در تهران است.
فرناز فرازمند
سرکار خانم "فرناز فرازمند"، شاعر، دندانپزشک و خوانندهی موسیقی ایرانی، زادهی ۲۹ آبان ماه ۱۳۵۷ خورشیدی، در تهران است.
ایشان فارغالتحصیل رشتهی دندانپزشکی از دانشگاه آزاد تهران است.
وی فعالیت اﺩﺑﯽاﺵ را به صورت جدی از اوایل ﺩﻫﻪی ۸۰ خورشیدی، با شرکت در کارگاه استاد "علی باباچاهی" آغاز کرد، و در این سالها، همزمان با پرداختن به شعر، ردیف آوازی را نزد "پریسا" (فاطمه واعظی) فرا گرفت و آموختن سهتار را نزد "وصال عربزاده" شروع کرد.
پس از ﻭﻗﻔﻪای چند ساله در آموختن موسیقی، بار دیگر در آغاز ﺩﻫﻪی ۹۰ خورشیدی، برای تکمیل یادگیری آواز ایرانی و آموختن ردیف قدما، نزد "حاتم عسگری فراهانی" رفت.
او همچنین با اعتقاد بر اشباع آهنگسازی در سبکِ امروزیِ موسیقیِ ایرانی، به آموختن بخشهایی از کارگانِ هنریِ سنتهای همسایه، آهنگسازان قدیم و آهنگسازی در سبک نئوکلاسیک موسیقی ایرانی، نزد "فرید خردمند" پرداخته اﺳﺖ.
علاوه بر کارهای هنری، او به صورت حرفهای به کار دندانپزشکی اشتغال دارد.
از فرازمند در بسیاری از نشریات ادبی دههی ۸۰ خورشیدی، به بعد اشعاری منتشر شده است و آثارش توسط اشخاصی چون "محمود معتقدی"، "ماهان سیرامنش"، "سهراب رحیمی" و "علی عبداللهی"، در جلسات معرفی کتاب یا نشریاتی چون اطلاعات، اعتماد، کتاب هفته و... مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ کتابشناسی:
- بر دو راهی ابریشم
- گذشتن از آهو
- پروانهای که باد را با خود برد
- دور از چشم چراغ
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
تو تمام رفتگان منی
نیامدگان من
اویی!
که میبینمش
دورادور
و دارکوب انگشتانش
عقربههای لحظهﺷﻤﺎﺭ منند
بر آبهای سفیدت رفتهام
بر تختهپارههای سیاهت
بر صفحهی مات تنم
خشکی کجاست که بایستد قلب من؟
روی کدام عدد؟
و ببیند ﻋﻘﺮﺑﻪای را
که دویده از پیاش
عبور کرده
و نگاه کند به عقربهای که نمیجنبد انگار
ولی سخت اندوهگین است
تو روی کدام عدد ایستادهای؟
که تیک و تاک نوکت
سال را نو میکند
بر پوستم.
(۲)
انکار باد
تکان از برگها نمیگیرد
تو را از من
در فراموش کردنت
دستم را به ابری میگیرم و بر میخیزم هر صبح
و اندوه، گربهای تشنه
که میلیسد نم انگشتانم را
انکارت میکنم عشق
که دستم را بگیری
و نزدیکتر کنی به چشمهایش
یقین و یشم
تا بمیرم
از درنگ انگشتی در جراحت پهلویم
وقتی که پلک میزند
چگونه میتوان سرود؟
شعری که حتا پنهان کردهای از خودت
و رفتن او را
وقتی که هر گوشه از این خانه
چتری
بال پرستوییست.
(۳)
صدای چه بود؟
تاس میچرخاند کسی در کاسه ابرها؟
پرده را کنار میزنم
رعدی رسیده، نعلبند ماه
بچه که بودم میگریختم پیش ستارهها
یکیشان جنبیده کمی از جا
صدای چه بود؟
فنجان قهوهات را شاید هم میزنی
در هواپیما
دستی که میلغزیدی از باران
بر پیراهنم برگها.
(۴)
دلم
بس است
دویدن و
ماه به دندانش گرفتن
مقرنس ریخته
گوشه چشم داشتن و
پلکی شکسته
گونهای گلداده از گریه انار
دستی که نیست ردی بهجا نمیگذارد
بر شانهام
گردی گچین
از مرمت ماه
که باز میگردم
باز
که پرنده نیست
نشسته روبهرویم
خیس و خونی پرهایش از انار
کلمه نیست
راز غریبی
که نزدیک میشوم
پریده
ماه به منقارش
از شانهای که باز
نشانهای که
«دوستت دارم».
(۵)
نگران توام
و شب، اندوه شاهانیاش را در دهانم میگذارد و میمکم
هستههای گسش را
فرو دهم یا نه؟
در هر دو حال جدایی از تو ناگزیر است
و خویشکاری من بر خاک
در دهان داشتن خورشید و
تبسم ماه است
سیمین و سرد
و سرودن
از مسح دستانم
بر دو راهی ابریشمت
جادهای که گیسوان شب را جدا میکند از روز
من در تمام چهرههایم نگران تو بودهام
شمایلی در کلیسایی نیمهویران
لکهای سرخ بر خنجر جودیس
یا بر کاشی حمامی در کاشان
من رگههای طلایی تو را تا هندوکش دنبال کردهام
بر سنگی لاجورد
و گریختهام هر بار که گفتهای دوستت دارم
من در تمام نگارهها نگران تو بودهام
که کجا نگاهم میکنی
ای مسجد کبود؟
رنگ رازی که نخواهم سرود
آبی
آبی ایرانی.
(۶)
در شالی سفیدم بپیچ
وقتی که نوچم از عسل مرگ
آنجاست
لای آبیهای آن حریر
بازش کردهام روزی از گردنی
نرم
که نبیند
نشسته بودم بر شاخهای و
نگاهش میکردم
اگر دستی داشتم بهجای بال
و رد پایم، خاج کوچکی نبود
بر برف بکر
برمیچیدم آیا
دانههایی که میپاشید؟
نشستهام لای آبیهای آن حریر
اینجاست
سفید
آنقدر که باقرقرهای* پنهان شود
در موهایش
تمام زمستان
---------
* پرندهای از تیره کوکرها که پرهایش تمام سال جوری تغییر میکنند که همیشه استتار داشته باشد.
(۷)
میروی این روزها
میدانم
همین روزها که رهایت کردهام با رگی باز
با قطرههایی که هر کدامشان
خورشیدی میکردند
اگر مینشستیم تنگاتنگ
به تماشای غروب
در جمعهای که بهار هدر میرود.
(۸)
چندان نخواهم ماند
کوهستان زیبا
تا نگاهم کنی این بالا
رفتهام
میخواستم از شانههای تو پایین بیایم
دستاس ماه بر دستت بگذارم بچرخانی
صدای زنگولهها بپرسم از کجای گلوی تو، اینهمه زیباست؟
عجب قرابت غمگینی
آهنگ مهدودِ کلبههای تو داشتم در این کوتاه
ابرم شبیه موی تو
اما
چندان نخواهم ماند
کوهستان زیبا!.
(۹)
صبحی میخواستمت چنان امن
که خشخش برگها
تنها صدای قدمهایی باشد
که برای برداشتن خرده برگی
از لای موهایم
نزدیک میشوند
و سکوتی چنان
که خم شوم از آب برکه بنوشم
تشنگی آدم را آهو میکند
میکشاند لب آب
لب لیوانی که میشد بگیری از من
بگویی تشنگی آدم را آهو میکند
اما گفتی بگذار آنجا برمیدارم
ماهی انکار میکند آب را
میخندد دریا
و میلرزد قایقی که بر آن نشستهایم
خیال میکنی باد...
میخندد دریا
من هم
که غرق شدهای
در زیبایی شاخهایت
شکوفهی آلو را نمیبینی
رویشان روییده
بر آب میرود اما
خشخش برگها را نمیشنوی
یکباره شکار میشوی
میکشد روی زمین
صورتت و خرده سنگها
صورتت و خنکای لیوانی نشُسته
که هر روز برمیداریاش از گنجه
لب میزنی
به رد لبی
دست میکشی به لکههای زیر پوستت
و انکار میکنی
تشنگی آدم را آهو میکند.
(۱۰)
ماه که بتابد
برق میزند صدف آدم
میﮔﺬاﺭیاﻡ کنار گوش
صدای دریا بیاید، بخوابی
ﭘﺮﺩﻩها، زانو بغل گرفته خواﺑﻴﺪﻩاﻧﺪ
در نوری که از آن ﺁﻣﺪﻩام
ماهی داری ماه؟
یا ﺑﺮﻛﻪای
که زنی بالا بزند دامنش را
بپرد
کسی نگوید
آبگینه است
بلقیس!
ﻣﺎهیاﺵ میپیچد دور ﺳﺎﻕات
عاشق که شدی
میرود
"چرا رویا نمیبینم؟
خیلی وقت است"
ماهی که نمیماند توی دست، دختر
سر میخورد
نوزادی لزج که میخواهی در آغوشش بگیری
نفس نمیکشد
چرا گریه نکردی عزیز دلم؟
به پشتت که میزدند
نفس نکشیدی؟
شاید عشق
تماشای کوتاه ﻣﮋگان تو بود
که بازش نکردی
بادزن ﺷﺎﻫﺰاﺩﻩای
که میگذشت از پل
در نقاشی زیبایی از دوران مینگ*
و بعد صدای افتادن چیزی در آب
آبگینه است
بلقیس
برمیگردی به خودت
به تنهایی تختت
که برکه ندارد
میچرخد دور زمین
همین
ماه که بتابد
برق میﺯﻧﺪ صدف آدم
ﭘﺮﺩﻩها خواب بادزنی زیبا میبینند
که باز میشود آرام
میﮔﺬاﺭیاﻡ کنار گوش
"چرا رویا نمیبینم؟
خیلی وقت است"
میگویی: "صدای دریا میدهی".
---------
*دورهای از نقاشی چین
(۱۱)
وقتی که ﮔﻮﺵهات
ﮔﻮﺵهای تو باشند
نه نوزادی پیچیده در پتوی سفید و سیاه موهات
که در مشت کوچکش ﻟﺐهای مرا میفشارد
و ﭼﺸﻢهات
ﭼﺸﻢهای تو باشند
نه چلچراغ انار که آوﻳﺨﺘﻪاﯼ
و اتاق، گلوگاه خونی من
از نگفتهﻫﺎ
و پیشانیام
پیشانی من باشد
نه ماهیدان بلور
که شناکنان بیسخنی که بیالاید لالایی را
از خوابم ﻣﯽگذری
پس کی ﻣﯽگویی تارا؟
وقتی ببارد آن سنگ که آهنگ پیشانی من دارد
و بخوابد آن کودک
و بازکند مشت
و بترکد تاولی
که آیین برپاداشتنش را نمیدانیم
عشق!
دریا چه موهای بلندی دارد تارا
ﻗﺪﻳﺴﻪی قالی و دار!
خان از خم کوچه گذشته
نزدیک ﻣﯽشود
پس کی ﻣﯽگویی تارا؟
استکان باریک مانده از دریا!
(۱۲)
من در این نقاشی چه میکنم؟!
خوابیدهام کنار تو
رملهای ملحفه میبرند دستم را به مصبّ انگشتانت
جایی که ادیان در آغاز خود مردّدند
و آن چشم که نمیخوابد
آن چشم که همیشه پرندگان میخوانند لابهلای مژههایش
میچرخد ناگهان به شکافتن نیل
اما هنوز "هایی" هست
در زمین آلوده
پرندگان سدوم!
سرنگی
که خیابانخوابی میشوید و شیر میدهد به گربهی کور
یا لنگری که میکشم از نوازش انگشتانت بیرون
تا دور شود قایقت از پوست
و ماه
ماه که چنان نزدیک است به پنجره
میروم برایش دانه بریزم
میگویی نرو
چیزی نمانده عبریان برسند به ساحل سرخ
آه! این رنگ را تمام کردهام
پیش از چرخیدن چشم
(۱۳)
ماندن
رماندن آهوی تو از چشم
و نگاه پَری
را پراندن
که لمس ﻣﯽکند ﺗﻨﻬﺎییام
از سوراخ کلید
از مگسک تفنگ
بزن
چرا ﻣﺎﻧﺪﻩای؟
خنجر ﺁﻭﺭﺩﻩای؟
این رگ که کار من ﻣﯽکند
ﻣﯽشود با سوسوی سوزنی برید
ببین ﻣﺎﻧﺪﻩام زیر باران
چشم به ﭼﺎﻟﻪها
که بیاید یکی
از آنهمه ماهی
با سوزن طلا در ﺩﻫﺎﻥشان٭
نشان بدهم به خودم
بیهوده نراندمت ای آهو
وگرنه خارخار تنم بودی
ﻣﮋﻩهایی که ﻣﯽباری از ﻫﻤﻪجا
----------
٭ اشاره به یکی از کرامات ابراهیم ادهم
(۱۴)
و گفتهاند ابنالسلام امتحان خداوند است
تو خوابیدهای با آهوها در صحرا
من بر بستر قایقی که پر میشود از آب
اندوهگین من
که زعفران میسایم
رنگ تو را
بر برنج
رنج زیبایی میکشم
صدا میزنی لیلا
و گوشهایم از گوشواره سنگین است
گوشوارههای ابنالسلام
که بعد از هر کبودی میآیند
صدا میزنی لیلا
شیشهی عطر از دستم میافتد
عطر ابنالسلام که میشویم از شبها
لبم را میگذارم بر درز قایقی میمکم
مکیدم
مکید
و کیدنا عظیم
که ماهی شدهام
و سورهای درونم بزرگ میشود
و سورهای هر شب
پناه میبرد به خدا از من
همسایه فکر میکند آبستنم
برایم برنج میآورد
ساده و بویناک
کاروان زعفران را حرامیان بردهاند
تو ولی صدایم کن لیلا.
(۱۵)
پیراهن قرمزی در لیوان
و رد پای ﻟﺐها بر تنش
ساحلی که تمام نمیشود
تمام اینها را ﻣﯽشنید
ﻣﯽشنید که سر درد دارد
دارد نزدیک ﻣﯽشود
به ﺟﻌﺒﻪی داروها
قلبش داشت از شیشه بیرون ﻣﯽپرید
ﻣﯽتوانست به قرصها بگوید
پنهان شوید که او بیشتر بماند
بیشتر بگردد
دنبال ﻣﺴﻜﻦها
و بفهمد شاید
دری باز است
کسی دارد تمام ﻣﯽشود
در حباب ﺷﻴﺸﻪایاش
ماهی
ماهی نقره رنگ در خون من
آیا فهمید بویی شبیه او دارم
پیراهن قرمزی در لیوان زن؟
(۱۶)
او که لب میگذارد بر پوست و نمینوشدم
کجاست؟
از نقوش برجسته رد میشود
انگشتانش
ساغرم زمین میگذارد ساق
و در آهو نمیماند
کجاست؟
که محو انعکاس خودش نیست
در حبههای مقطر چشمم
تر میکند لب و
میماند
در پرزهای چشیدن
که عشق
پایینتر از گلو
باران بسمل است
در ناودان.
(۱۷)
برایم آهنگی بنویس
که برهنه به خیابان بیاید و
برقصد
نبیندش کسی
فریبت میدهد شعر
با پرهای زبانش
لمست میکند
کوزه خوگر به خاک نشسته
روی چشم
برایم آهنگی بنویس
بی ﻟﻜﻪای شعر
طاووسی که ﻛﻢکمک
باز میکند
رازهاﻳﺶ را
(۱۸)
اگر میدانستی
سرش را چگونه گرم کرﺩﻩاﻡ از صبح
با کندن پردهﻫﺎ
تا فراموشت کند
آبی بریزد بر آتشش
آبی و کمی صورتی
که آن گوشه
با مداد نو
کشیده بود خورشید کنارهی چشم
اینک غروب
و مادهماهی که میگذرد
بیاعتنا به ابر
تاجدار لکهای
که پاک نمیشود از شیشه
ماهی شفافی از رودههایش
اگر میﺩانستی
آن قوس کوچک را
چه سخت فراموش کرده
در کمرگاه تو
آه! اگر شیشهماهی بودم
ﺩﺳﺖخط تو خوانا
از پس پوستم
گاهی که اندوه
ماندنیﺗﺮ از ماه
میﮔﺬﺭﺩ امّا
این نیز.
(۱۹)
درخت من
که راه میروی و
برگهای بیدت
بر شانههای مردانه میریزند
حلقههای دود
ابر و بادِ مست
بخشیدهای مرا؟
که کشتهام شعلهات
با سکوتم
سبابه و شست
آدم باید دوست داشته باشد
دستی برای دادن از دست
باید که بنشیند بر لبش
نامی
نمی
امّا
"امّا" از اسماء معشوق است
تشدید بلندش
مژههایش
مدّی که برمیگرداندم
آدم
که می دهد از دست
(۲۰)
ﺳﭙﯿﺪه دمی
که نه نیریز ستاره بیدارم میﻛﻨﺪ
نه ماه بر کوهان
میﺧﻮاﻫﻢ کنار تو باشم
برداری از دلت
ﺑﮕﺬاﺭیام در خاک بارانخورده
ﮔﻞهای سفید ﺳﻴﻨﻪریز
برویانم
بهار بعد
قرار ﻛﻪ نبود
قراری بگیریم
بیهوده دور که نمیﺷﻮﻳﻢ از هم
نگاه کن
به ﻟﺐهای زنی
وقت غذا دادن به کودکش
قرار نبود
ﻛﻪ قراری بگیری
برف بافته!
بر ﺷﺎﻧﻪهام
یتیمک آفتابم
این گوشه
آب میﺷﻮی
بردارم از دلت
ﺳﭙﯿﺪﻩ دمی که نه نیریز ستاره بیدارم میﻛﻨﺪ
نه ماه بر کوهان
بیدارم نکن
ببین چه زیبا ﺧﻮاﺑﻴﺪﻩام!
----------
* "نیریز" و "یتیمک" از اصطلاحات موسیقی اﯾﺮاﻥاند ﭼﻨﺎﻥکه "ماه برکوهان" از الحان باربد.
(۲۱)
دریا نیست که مشتی ماسه بردارم و دور شوم از چشمانش
به رودخانه نمیتوان گفت برو
من تاب ماهیهایت را ندارم
که میگذرند از آوندهایم
یا گنجشگانی که به هوای نوشیدن از لبهایت
بر شاخههایم مینشینند
و یکریز میخوانند
چه آب زلالی!
چه سنگ غمگینیست
چشمانش!
به رودخانه نمیتوان گفت برو
من تاب آن ندارم که شاخههای شکستهام
پنجه در پیشانی سفید تو بشویند
و با خود ببری دستانم را
هر بار که میگذری بیهوده از زیباییام
به رودخانه نمیتوان گفت برو
رفته
آندم که گفته دوستت دارم
تو فکری برای گنجشکها کن
که بپرّند
خرده نانی
سنقری
فکری به حال خودت
با ریشههای بلند گلآلود
زبان گنجشک
نام خوبی نیست
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://t.me/Adabiyat_Moaser_IRAN
www.m-bibak.blogfa.com
www.vaznedonya.ir
www.iranketab.ir
www.piadero.ir
www.wikijoo.ir
@Astrakancafe
و...