- برکه:
ماه ست که،
سَرَک کشیده ست
برای دیدنِ تو
از پشت ابرها!
باید پلکِ چشمهایم را
بهبندم...
--من،
بِرکهای حسودم!
#لیلا_طیبی (رهـا)
- برکه:
ماه ست که،
سَرَک کشیده ست
برای دیدنِ تو
از پشت ابرها!
باید پلکِ چشمهایم را
بهبندم...
--من،
بِرکهای حسودم!
#لیلا_طیبی (رهـا)
- بادبادک:
بادبادکِ دلتنگی هستم،
که در گندمزار رها شده ست...
♥
آه؛
سخت منتظرِ برگشتنم!
#لیلا_طیبی (رهـا)
📙عشق از چشمانم، چکه چکه، می ریزد!
رضا افضلی
رضا افضلی، شاعر نامدار خراسانی است که در ۱۹ تیر ۱۳۹۹ در سن ۷۲ سالگی درگذشت.
او در مجموعه شعر «مشهدیها» زندگینامهاش را اینگونه شرح داده است: «این بنده رضا افضلی فرزند حسین و مریم، متولد دهم مهرماه ۱۳۲۷ در شهر فریمان هستم. در ششسالگی با خانواده به مشهد کوچیده و تحصیلات خود را از اول دبستان تا دورۀ کارشناسی ارشد ادبیات فارسی در مشهد گذراندهام. در دوره کارشناسی، زبان و ادبیات عرب آموختهام. از دوران کودکیام بود که اندک اندک ذوق شاعری در من قوت میگرفت. از سال ۱۳۴۶ در دانشکدۀ پزشکی دانشگاه مشهد استخدام شدم و شعرها و نوشتههای خود را بهتدریج در جراید کشور انتشار دادم. از همان دوره جوانی در کافه روشنفکری «داشآقا»ی آن زمان، با انجمنهای «فرخ» و «قلم» و «قهرمان» و غیر آن آشنا شدم و در جلسات هفتگیشان شرکت میکردم. در همان محافل با شاعران بزرگ خراسان آشنایی و دوستی یافتم و با انتقال به کتابخانه، با دوستم استاد محمد قهرمان همکار و هم اتاق شدم. تعدادی از شعرهایم به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، روسی، ایتالیایی، آلمانی، ترکی استانبولی و عربی ترجمه شده و انتشار یافته است. در سال ۱۳۷۶ پس از بازنشستگی از دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی، ضمن تدریس در دانشگاههای مختلف از جمله دانشگاه آزاد مشهد، عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد شیروان نیز شدم و بعد از آن در دانشگاه پیام نور مشهد به تدریس پرداختم. چند سالی سرپرستی انجمن ادبی دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی را عهدهدار بودم و مدیریت انجمن ادبی استاد محمد قهرمان را بعد درگذشت ایشان به عهده داشتهام.»
از جمله آثار این شاعر نامدار خراسانی مجموعه اشعار «در شهر غمگرفتۀ پاییز»، «گریه در گلو کردن»، «چیزی به آفتاب نمانده است»، «قاصد خوشخبر است» و «برکهای شفّاف، چون صبحی زلال» است. همچنین «شناختنامه استاد محمد قهرمان» و «پرواز لاهوتی»، از دیگر آثار منتشر شده رضا افضلی است.
زندهیاد افضلی سهم زیادی در تاریخ شعر مشهد و انجمنهای ادبی این شهر دارد. گردآوری این تاریخ به همت او گنجینه ارزشمندی است که برای آیندگان به یادگار مانده است و بخش مهمی از تاریخ شعر و انجمنهای ادبی مدیون تلاشهای اوست. او یکتنه این بار را به دوش کشید و حافظه تاریخی شعر مشهد را خالی نگذاشت و امروز سندی روشن از حرفها و نوشتههای او وجود دارد که غنیمت است. اداره چندین جلسه شعر از روزگار جوانی تا همین واپسین روزهای عمرش نیز کارنامهای درخشان از مدیریت خوب جلسههای ادبی را ارائه کرد. نقد خوب و همراه با ادب او حاضران و شاعران را به شگفتی وا میداشت و طریق میانداری در یک جلسه ادبی را از او فرا میگرفتند.
بنا بر گفته ی بسیاری از دوستانش می توان او را حافظه تاریخی مشهد دانست. او فرهنگ و آداب و رسوم و اخلاق مشهد قدیم را به تصویر کشید. منظومه «مشهدیهای قدیمی» دفتر شعری است از حال و هوا و فرهنگ مردم مشهد قدیم و شغلها و معماری و مناسبات زیست پدران ما در این شهر، تاریخی گرانسنگ است که در اختیار پژوهشگران قرار گرفته است.
نمونه اشعار:
(۱)
آرزوی درخت
زان پیشتر که بشکنید شاخهٔ مرا
و بر آتشم حلقه زنید
باید یقین کنید
چراغ میوههام
ذائقهای را روشن نمیکند
و سایهسار ندارم
دوست دارم
پرندهای فراری
در برگهای من
آشیانه بسازد
از چوبم گهواره بسازید
نه تابوت.
از من کبریتی بسازید
که فتیلهٔ زندگی را روشن میکند
ریشهام را در خاک باقی گذارید
تا از خانه همسایه
سر برآورم.
(۲)
پگاهان، موقعِ شرمِ شفقها
درخشد توتِ شیرین در طبقها
به فرقِ توتها مُشتی گلِ سرخ
شده بر هر طَبَق، چون کاکُلِ سرخ
زراهِ باغ میآید طبقها
«طبق کش» میرسد غرقِ عرقها
یکی سر میرسد، پای پیاده
طبق را روی لُنگِ سرنهاده
یکی رانَد دوچرخه، شاد و سرمست
طبق بر سرگرفته با یکی دست
دو تن گیرد طَبَق را با تکاپو
نهد با «یاعلی» برروی سَکّو
زند مردی به معبر دم به دم جار
کند این بیت را پیوسته تکرار:
«عسل در باغ هست و غوره هم هست
زلیخا هست و فاطی کوره هم هست»
فروشد توتِ شیرین را به مردم
سفید و نرم، مثلِ کُرکِ قاقُم
پسِ درهای دکّانهای بسته
به اطرافِ طبق، جمعی نشسته
خورد با پنجههای «لیچ» و چسبان
ز سینی توت را در جمعِ یاران
یکی با خالکوبِ روی بازو
ببلعد توت از کفّهٔ ترازو
دلش را، چون زند شیرینیتر
کشد او کاسهای از دوغ را سر
پر از قیماق و گَردِ سبزِ نعنا
بنوشد یک نفس دوغ گُوارا
...
زمانِ توت بس کوتاه باشد
چو عمرِ آدمی یک «آه» باشد
ز باغِ دم، اگر توتی نچینی
دمِ دیگر در آن چیزی نبینی.
(۳)
بهار
امواجِ گیسوانت
گهواره ی پرنده ی غمگین است
عریانیِ صفایت
چون چشمه ای زلال
که ریگ ریگ و گَلّه ی رقصانِ ماهی اش
پیداست
...
جوشنده در برابرِ مردی که سال ها
بی وقفه بر صحاریِ سوزان دویده است
خوشبخت من
کز چشمه ی صداقتِ تو آب می خورم
تو می رسی همیشه
همچون فرشته ای به نجاتِ یتیمکی
وقتی که اسبِ حادثه از خشم
با پَرّشی بلند، زمین می زند مرا
تو می رسی که زخمِ مرا باز
با اشکِ گرم خویش بشویی
ایثارِ تو
مفهومِ بی ریایِ پرستاری ست
...
هر روز این بلندیِ دیواره ی کتاب
گردِ اتاق من
با آجُرِ قناعتِ تو پیش می رود
معمارِ من تویی
...
این طاقه های رنگیِ شعرم
از ناخریده پیرهنانِ لطیفِ توست
تو زمزمِ جوانیِ خود را
با واژه های چشمه ی ذهنم سرشته ای
تا چون پرنده ای بسرایم
در جمعِ کودکانِ یتیمِ کنارِ باغ
چون جویبار، از سرِ راهم گذشته ای
مدیون توست زندگیِ شعرهای من
تو
تنهاترین مفسّرِ یک شعرِ مبهمی
شعری که خود منم.
...
هر بامدادِ من
با گرمیِ سلام تو آغاز می شود
لبخنده ی تو پنجره ی باغی از بهار
هر صبحدم به جانبِ من باز می شود
تو کیستی که سادگی و بی ریایی ات
شعرِ مرا به نظم تو معتاد کرده است؟
...
وقتی که « تازه شعر»
سرتاسر وجود مرا با جرقُه ای
چون شعله می کند
تنها تویی که لحظه به لحظه
چشم انتظار آمدنِ طفلِ تازه ای
چون من شبِ تولّدِ دردانه مان ـ غزال ـ
پشتِ اتاقِ تو
در وحشت از تردّد آن سبز جامگان.
...
شمشاد من!
من شاخه های نازکِ نیلوفرم، به شوق
پیچیده گردِ تو
من خود توانِ زیستنم نیست
زنده بمان
که زنده بمانم.
(۴)
پستان تپّه ها
پنهان به زیر مخملِ سبز طَراوت است
در نرمبار عصر
شاعر نشسته بر سر ایوانِ راحت است
...
از چارسوی، خانه ی شاعر
چشمانِ پاکِ پنجره ها را
رو سوی کوه و جنگل و صحرا
گشوده است
...
او فکر می کند:
آن ریشه ی درختِ امیدم
امروز یک درختِ بزرگ است
فرداست کان بهار بهاران
بر شاخه هاش با لبِ سرخ شکوفه ها
لبخند می زند
دستِ بهار، با نخ سبزه
او را به روی شاخه ی فردا
پیوند می زند
...
شاعر چو چشمه در غَلَیان است
چون موج، اختیار ندارد
سیلِِ همیشه در جریان است
شاعر اگر قرار ندارد
از دور مردِ خسته شالیکار
می پرسد:
شاعر! چه ساعتی ست؟
اوخویش را در آینه می بیند
موجِ سپیده سرزده از مویش
فریاد می کشد:
چیزی به آفتاب نمانده ست.
...
او از کنار نرده
برگورهای تازه ی نزدیک
آواز می دهد:
ای سروها که از تبر مرگ
در خاک خفته اید
گلسرخ های ریخته در راهِ آفتاب
من زنده ام هنوز
...
اینک قطار عصر
با نعره های تُندر
خط می کشد میانه ی دشتِ تفکّرش
فوجِ مسافران
خم گشته اند دست فشان از دریچه ها
شاعر، قطار روز و شبان را
هرروز پشتِ پنجره می بیند
با رنگ های روشن و تاری
تابوتِ لحظه ها
محموله های واگنِ باری
...
شاعر چه سال هاست
جویای یک قطارِ بزرگ است
با شوق و شور، دست تکان می دهد که:
آیا
چیزی به آفتاب نمانده ست.
...
زنبیلِِ گل به دست
بانوی شاعر است که از راه می رسد
شاعر به رقص بانگ بر آرد:
بانوی مرد وار!
پیغامِ آفتاب رسیده ست
تزیین کنیم سر در و ایوانِ خانه را
...
شکلِ جوانی اش
با یک سبد تمشک و گل سرخ
از آستانِ در
آواز می دهد:
«مادر!
دوباره سفره ی ما سبز می شود»
...
شاعر به یاد آرد و گوید:
ما را چه گونه های گُلینی بود!
ما را چه ابروان سیاهی بود!
سر می کشد به کودکی خویش
سر می کشد به مکتبِ ملّا:
رد های ترکه بر کف پاها
هر روز تکرار یک کتاب.
...
اینک
افکار گونه گونه ی شاعر
چون برکه ای زلالِ زلال است
یک دسته غازغلغله، امّا
آرامش طلایی او را
آشفته می کند
گر چه زمان
زمان غروب است
شاعر به نعره بانگ بر آرد:
...
باور کنیم
چیزی به آفتاب نمانده ست.
(۵)
ماهی
برکه ای شفاف چون صبحی زلال
رقصگاه ماهیان رنگ رنگ
تا به اعماق زلالش آشکار
ذرّه ذرّه ریگ ریگ و سنگ سنگ
**
در میان گلّه های ماهی اش
می درخشد ماهی گلفام من
هر زمان توری به راهش افکنم
می گریزد با شتاب از دام من
**
تور من سنگین بر آمد بارها
دل به رقص آمد ز شوق و شور خویش
تا کشیدم با امیدش روی خاک
از وزغ لبریز دیدم تور خویش
**
یأس می گوید که دندان طمع
برکنم از ماهی و دور افکنم
آرزو گوید که صد بار دگر
تا به چنگش آورم تور افکنم.
جمع آوری: #لیلا_طیبی (رهـا)
منابع
- وبلاگ اختصاصی رضا افضلی:
https://reza-afzali.blogsky.com/
- سایت خبری؛
https://shahraranews.ir/0008mP
- روزنامه خراسان روز های)۱۰-۱۱-۱۹)بهمن ۱۳۷۸.
- قانون جذب:
"نیوتون" نیستی اما،،،
خوب میدانی
قانون جذبِ مرا!
#لیلا_طیبی (رهـا)
#کتاب_عشق_پایکوبی_میکند
#هاشور
- بازیچه:
نه تو کودک بودی،،،
-- نه دل من؛
اسباب بازی!
_♡_
آه!
چگونه مرا
به بازی گرفتی؟!
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور_در_هاشور
حسین صفاریدوست
حسین صفاریدوست، متولد سال ۱۳۲۸ در قزوین است. او نخستین مجموعه شعر خود را با نام «فصلی از شکفتن» در سال ۱۳۵۴ منتشر کرد و تا کنون ۲۰ مجموعه شعر به چاپ رسانده است. «مهمانی سنگها»، «نهال»، «کوچههای بیعابر»، «اندیشههای زخمی»، «خورشید خمیده»، اثر دوجلدی «با نیما و دیگران»، «خاکستری هزار قناری»، «با تاکهای قرمز قزوین»، «چکاوک در حصار»، «اینجا ستارهها همه میسوزند»، «آتش خلوت نشین»، «آن وعدههای پر پر دیروز»، «چندمین نفر روزگار؟!» و «حتما خیال آمدنی است» از دیگر کتابهای این شاعرند.
صفاریدوست که بیش از چهار دهه در حوزه ادبیات و شعر خدمت کرد، شاگرد مهدی اخوان ثالث و از پیروان شعر نیما بود. وی معتقد بود شعر خود را بیان میکند و نیازی به توضیح ندارد.
او بعد از دو سال در بستر بیماری بودن به علت عارضه مغزی، روز ۳۰ تیرماه ۱۳۹۹ در بیمارستان امام خمینی تهرلن دارفانی را وداع گفت. این شاعر در یک دهه گذشته به علت بیماری دیابت و سکته قلبی و مغزی بیشتر در بستر بیماری بود و کمتر در حوزه فرهنگ و ادبیات فعال بود.
- نمونه شعر:
«تاریک، بیدرخت، بیکاسه کوزه و فرش
بییار و بیاقربا، خاموش
کنار صندلی سالهای خویش
مردی با خاطرات فراوان
خم گشته روی آرنج سایهدار
مثل امروز قامتش...»
جمعآوری: #لیلا_طیبی (رها)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع
- سایت ایران کتاب.
- سایت هنر آنلاین.
- سایت عصر ایران.
- و عشق:
و عشق،
زنی تنهاست در خانه،
که نیمهاش تویی،
تو که هرگز نیستی وُ،
همیشه با منی!
#لیلا_طیبی (رهـا)
#هاشور
نازنین نظام شهیدی
شاعر سهشنبهها
نازنین نظام شهیدی (۱ اسفند ۱۳۳۳–۲۸ دی ۱۳۸۳) شاعر معاصر ایرانی بود. او عضو هیئت داوران جایزه شعر امروز ایران - کارنامه، بود. نازنین نظام شهیدی با انتشار مجموعه شعر بر سه شنبه برف میبارد به شاعر سهشنبهها معروف شد.
نازنین نظام شهیدی در یک اسفند سال ۱۳۳۳ خورشیدی در تهران(برخی ارومیه گفتهاند) متولد شد. خانواده او نیز اهل ادبیات و شاعری بود. مادرش "ویسه حبیبالهی" خود شاعر و مشوق فرزندش در جدی گرفتن کار ادبی بود. نظام شهیدی تحت تأثیر مادرش شاعری را در نوجوانی آغاز کرد و در همان دوران به عنوان گوینده به رادیو تلویزیون مشهد رفت. تحصیلاتش را در رشته زبان و ادبیات عرب تا مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه تهران به پایان برد.
در سال ۱۳۵۴ با مردی به نام جواد ازدواج کرد.
پس از انقلاب نازنین نظام شهیدی به صورت حرفهای به شعر میپرداخت و اشعار خود را در مجلات ادبی تهران منتشر میکرد. وی نخستین کتاب خود را با عنوان ماه را دوباره روشن کن در دهه شصت خورشیدی به چاپ رساند. در شعرهای او استعاره، زبانورزی نمادین و فضاهای چندگانه استعاری نقش ویژهای داشت و زبان او در شعر مستقل و تحت تأثیر شاعر دیگری نبود.
وی در ۲۸ دی ماه سال ۱۳۸۳ خورشیدی در سن پنجاه سالگی، ساعاتی بعد از شرکت در مراسم جایزه شعر کارنامه، در منزل نگار اسکندرفر بر اثر لغزش پا و اصابت سرش به میز درگذشت. جسد وی به مشهد منتقل و بنا به وصیت در کنار مادرش به خاک سپرده شد.
-کتابشناسی:
- ماه را دوباره روشن کن، شیراز: نشر شیوا، زمستان ۱۳۶۹
- بر سه شنبه برف میبارد، مشهد: نشر نیکا، ۱۳۷۲
- اما من معاصر بادها هستم، مشهد: نشر نیکا، ۱۳۷۷
- میان دو فنجان سرد میشویم، به اهتمام نگار آتشافروز، تهران: انتشارات مروارید، آذر ۱۳۹۱
- نمونه شعر:
(۱)
برف پاکنها
دست تکان میدهند.
بر سهشنبه برف میبارد.
دست تکان میدهیم:
خداحافظ…
برف پاکنها
از روی تو
برف سهشنبه را
میروبند
من دست تکان میدهم
نقش تو را پاک میکنم:
خداحافظ… .
بر جادۀ خالی برف میبارد
و برف پاک کنی
دیوانهوار
به این سو و آن سوی جدار گلو
میکوبد.
در گلویم بر نام تو برف میبارد…
(۲)
دمی دیگر
از رؤیا
باز میمانیم
چنانکه باز میماند
از بازی
کودک تنهایی
که بادکنک ارغوانیش
یک دفعه میترکد
و آوار هوایی پاره پاره
در گلو ناگاه…
دمی دیگر
رؤیا در خانۀ شنی
ته مینشیند
قلعههایی بیسوار
باروهایی بیعبور خاتونان…
دمی دیگر امّا…
عشق را به من بدهید
تا به دیواره های جهان
خطّی
در امتداد خود بکشم
آنجا که باز ماند
من باز ماندهام.
(۳)
ختم انجام شده بود
و میشد رنگهای سیاه را برچید.
پس شب را از پشت شیشهها برداشت
تا در گنجۀ رختهای کهنه بگذارد.
آن سو، اما مرگ
سیاهی گربهای را داشت
که میان پنجرۀ روشن نشسته بود
و زردی روز را بر پنجه میلیسید
(۴)
ماه را دوباره روشن کن
ترانۀ تاریک
پس باد
ترانۀ تاریک زمین بود
که بر گوش زمین شنی
میخواند.
و بر خاک زرد
خط مینوشت
تا بیاد بماند
آنچه ویران کرد.
و باد بود
دست تاریکی
که ابر روشن را
بهم میریخت
مباد ببارد
پاک شود
دستنوشتۀ شومش.
و باد بود
به جستجوی کوچۀ ویران
که بیهوا
تک سو چراغ پشت پنجره را
میکشت.
(۵)
اژدهای سیاه
نه صدایی، نه روشنا
خانه خاموش است.
وقتی سیم و شمارهگیر
اژدهای سیاهی است.
گوشی تلفن خفته
گردونههای زنگ فراموش
زنگی که معنی دمیدن روز است
و امواج عشق را در مدار حیات
تا انتهای زمان
پیش میبرد.
خانه خاموش است
اژدهای سیاه
روی روز خوابیده است.
(۶)
قرن مفرغ
تا دستهای مرا رها کردید
در کوچه گم شدم
و تا باز بگردم
از من
جز چند ذره نامرئی
و چند تراشیدگی حرف
هیچ در هوای کوچه نمیچرخد.
(۷)
دوستمان که؟
دوستمان که نمیدارند
دریچههای ویرانیم
شاید ترکی گنگ بر دریچۀ متروکیم
یا باز همان چراغ خاموشیم
در آینهای کهنه میتابیم
به خیابان بیانتها و خاکستری عصر
مینگریم
بیتجسد آشنای هوایی
تا هواییمان کند.
دوستمان که نمیدارند
آیینههای ویرانیم.
(۸)
صبح
با لبخند ابریاش
صبح میآید
بر شیشه میایستد
مثل کودک گیجی
سرک میکشد
اینک من اتاقی مه گرفتهام
که اشیا سادهام یک دم
توری سپید میپوشند
و یاد می گیرند
ترکهای خود را
به مرهمی بپوشانند
سر از دامان ابری شهر
برگرفته است
زنی که آن سو میان ملافهها
پلک باران گرفتهاش را
باز میکند
با لبخند ابریش
یکدم
صبح گیج را مینگرد:
جهان آشناست
و همچنان آفتابی نیست.
اما من معاصر بادها هستم.
(۹)
چرا شما نمیگویید
در فصل بعدی داستان
من کجای این خانه ایستادهام
و بروز ماه بر انگشت من
چه ساعتی خواهد بود؟
من که از ایفای روشنی، شکایت نکردهام
فقط آیینه را گم کردهام
و ساعتی را که وقوع این خانۀ تاریک است.
(۱۰)
همهچیز
احتمال وسیعش را از دست میدهد حالا که نیستید
و احتمال رنگ سپید، کم رنگ است
یعنی ظهور این آفتاب، قطعی نیست
و خانه بر کلمات شما نمیچرخد.
(۱۱)
بیایید بادها را ترجمه کنید
بارانها را
و این سکوت وسیع را در من
حالا که اینقدر بیهودهام با دستهایم، خانهام، خیابانم
برای سامان تمام آن کلمات باز بیایید
باز بیایید با کلماتی به طالع نو
زیر نوری که از شکافی نامرئی در کیهان میتابد
تا من گزارشم را از ظهور شما و این جهان کبود
یک جا تمام کنم.
(۱۲)
بگذارید تنها من گریه کنم.
برای پایان این خیابان
سوگواری من کافی است.
شما لبخند بزنید
دست سایه کنید
و از عبور تابستان
بر پیکرۀ اتوبوسها شاد بمانید
(۱۳)
تنها صدای باد
بیهوده پهناوریم
گورستان ها در ما گسترده می شوند
و سنگ ها دری هستند
که بر گذشته می بندیم.
گستردگی
راهی جز به سنگ های سپید نخواهد برد
ما هنوز می چرخیم
و از تو ساعتی بجا مانده است
که صدای خفیفش هنوز می آید
عقربه هایش تاریک می چرخند
و ما هنوز می چرخیم
کسی بهار را کوک نمی کند
تا از طرحِ زمستان دورتر برویم
حتی وقتی که خسته ایم
ماهِ کهنه باز می گردد
تا بر بوسه هایی بوگرفته بتابد
و شب که تکرار می شود،
جوراب هایِ سیاه زنی است که دیگر نیست
گل هایِ پژمرده
بوی گلاب و باد
تنها صدای باد
و شب که بر درهایِ بسته فرود می آید
روبانِ سیاهی است.
جمعآوری و گزینش:
#لیلا_طیبی (رها)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع
- مقاله وبگاه بیبیسی درباره درگذشت نازنین نظام شهیدی
- وبگاه شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی
- مجله کارنامه، ویژه نازنین نظام شهیدی
- دانشنامه آزاد ویکیپدیا فارسی
- مجلۀ هنری تحلیلی کافه کاتارسیس
- سایت سارا شعر
- سایت ادبستان شعر پارسی
سید محمد طاهری(شهاب)
سید محمد طاهری شهاب، شاعر، پژوهشگر و نویسنده ی مازندرانی در سال ۱۲۹۵ ه.ش در ساری به دنیا آمد. او فرزند سید اسماعیل طاهری(ادیب) است. تحصیلات ابتدایى و متوسطه را در همان شهر به پایان رساند و چندى نیز به تحصیل علوم قدیمى پرداخت. سپس به خدمت دولتى پرداخت و پس از مدتى از کار دولتى کنارهگیرى کرد و به امر زراعت مشغول شد.
شهاب از پانزده سالگى شعر و شاعرى را آغاز کرد و به سرودن شعر پرداخت و آثارش در جراید و مجلات به چاپ رسید. او به حق یکی از پژوهشگران به نام مازندران و ایران بود. به تعبیر جمالزاده، او: عَلَمدار ادب و فرهنگ آن سرزمین، خطه ی مازندران بود.
در دوره ای که شرایط سیاسی و اجتماعی به گونه ای بود که بزرگانی هم چون علامه ی قزوینی، بهار، دهخدا و… سرگرم تحقیق و تفحص بودند، طاهری این مسیر را برگزید و احیای برخی از متون و معرفی نامداران مازندران را وجد اهمیت خود قرار داد. نوشته های او به تعبیر زنده یاد امیری فیروزکوهی: سرشار از غیرت وطنی و مودت نسبت به بزرگان درگذشته ی مملکت است.
شهاب در سال ۱۳۲۹ ش امتیاز مجلهاى به نام «فرایران» را گرفت. همچنین در سال ۱۳۲۲ با کمک عدهاى از دوستانش انجمن ادبى سارى را تشکیل داد و خود ریاست آن را به عهده داشت.
او سرانجام در سال ۱۳۵۰ ه.ش درگذشت و پیکرش را در ملا مجدالدین ساری به خاک سپردند.
اشعار زنده یاد شهاب، چند هزار بیت است که خود آنها را در دو دفتر فراهم آورد. او همانند شاعران هم عصرش وفادار به سنت های ادبی بود، اما با توجه به شرایط، موضوع ها و مضامینی نو در سروده هایش دیده می شود. در غزل شیوه و سبک عراقی دارد. گرچه به گفته ی خودش دلبسته ی سروده های صائب تبریزی است:
غیر گلچین و شهاب و صائب از اهل ادب
کیست کاین گونه سخن در انجمن می پرورد
زنده یاد شهاب مازندرانی در غزل گرچه به شاعران بزرگ نظر داشته، اما برخی از ویژگی ها، سروده هایش را ممتاز می سازد. روانی کلام، ترکیب های دلنشین و سوز و گداز عاشقانه در غزلیاتش آشکار است.
«تاریخ کبود جامگان»؛ «دودمان علوى در مازندران»، ترجمه؛ «سخنان شهریار»؛ «کلید سعادت»؛ «گنجینههاى تاریخى مازندران» از آثار او میباشد.
نمونه اشعار:
(۱)
من کیم؟ اشکی ز سودای نهانم، من کیم؟
من کیم؟ سوزی ز سودای دلستانم، من کیم؟
گاه محبوب و گهی مغضوب کوی دلبران
آتشم گاهی و گه آه نهانم، من کیم؟
محفل بزم چمن را رونقم چون عندلیب
گاه چون عنقای قدسی آشیانم، من کیم؟
خارج و ساری چو نور و ظلمتم در ذات خود
واجب و عارض به چشم این و آنم، من کیم؟
اختلاط و انفصالم گاه هست و گاه نیست
واصلم، محروم هستم، خود ندانم من کیم
عاریم از رنگ هر آلایشی در کُنه خود
چون سمن یک رنگ در این گلسِتانم، من کیم
خوی عرشی سیرتانم مضمر آمد در ضمیر
- یا فروغی از بهشت جاودانم، من کیم
سالکم بر شرک و وحدت، یا بری زین ره، (شهاب)
در حقیقت نه چنین و نه چنانم، من کیم.
(۲)
تا دل من آشنا شد با نوای نیمه شب
هم نوایی یافتم اندر سرای نیمه شب
خود مگر شوریده بودی چون دل من کاین چنین
ساز شد با نغمه ام آهنگ نای نیمه شب
سوز و ساز خاطرم کو با دلی الفت نداشت؟
در دل شب آشنا شد با صفای نیمه شب
هیچ همراهی به کوی عشق یار من نشد
تا دهد دلداریم از گریه های نیمه شب
چون نشد پیدا کسی از بهر تسکین دلم
مونس تنهایی ام شد ناله های نیمه شب
گر صبا با دوست گوید وصف حال ما، (شهاب)
مو به مو گویم به او از ماجرای نیمه شب.
جمع آوری: #لیلا_طیبی (رها)
منابع
- نوری، نظامالدین. تاریخ ادبیات مازندران. ساری، ۱۳۷۸. ISBN ۹۶۴۵۷۰۴۱۵۴.
-ویکیپدیا فارسی.
- سایت های اینترنتی.