طاهره خنیا
خانم "طاهره خنیا"، شاعر اهل استان فارس، زادهی سال ۱۳۶۰ خورشیدی، در مرودشت است.
طاهره خنیا
خانم "طاهره خنیا"، شاعر اهل استان فارس، زادهی سال ۱۳۶۰ خورشیدی، در مرودشت است.
از وی مجموعه شعر «چند نفر غمگینم» منتشر شده است.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
در بستهام به روی جهانی بدون شرح
افتادهام به شرح فروپاشی تنم
نزدیکها نمیشنوندم… گرفتهاند…
کوهم که زیر گوش خودم حرف میزنم
خونم، که گوشهی لب شعرم چکیدهام
ردم، که رو به هرچه که بنبست میروم
هر آن به هیئت ِ کلمه مثله میشوم
هر آن اراده میکنم از دست میروم
دستم نمیرسد به خدا تا ببخشمش
دستم نمیرسد به خودم تا لِهش کنم
کودم که پای شعر خودم چال کردهام
تا با دلی که خرد شده فربِهاش کنم
چیزی شبیه تکهای از من شکسته است
توی گلوی هر چه قناری که در قفس
دارم به ریشههای خودم چنگ میزنم
من یک جنازهام که نمرده! همین و بس
در ارتفاع ِ خونخوری ِ جرثقیلها
هربار در گلوی کسی آه بستهام
هربار که زدند رگی را، بریدهام
هر بار سنگ خورده به شیشه، شکستهام
پشت ِ مرور ِ خاطرههای نمک به زخم
هر بار با زنی که کتک خورده، مردهام
هر بار با عروسی ِ جبری، کفن شدم
هر بار مردهام، جسدم را شمردهام
هر بار کودکانهای آزار دیده است
رنج ِ تجاوز از بدنم چکه میکند
هر بار تن فروشی از آهم گذشته است
زخم از هزار توی تنم چکه میکند
بیمارم آنچنان که شفا، کذب فاحش است
گوشه به گوشه گورم و تابوتم و لحد
هر گوشهام یکی به خودش زخم میزند
هر گوشهام یکی به خودش فحش میدهد
هر گوشهام هراس ِ شکاری که رو به موت
هر گوشهام تحمل ِ شب، در رثای صبح
هر گوشهام تفنگ پر و دستهای ِ پوچ
هر گوشهام مزار جگر گوشههای صبح
هر بار پشت گریهی نتهای باغ وحش
توی سرم چقدر قفس زنگ میزنند
هر بار کاشتند زنی را که بشکفد
گودال کندهاند و به من سنگ میزنند
در من چقدر آینهها را شکستهاند
زندان چقدر آینه را مرد میکند!
هر بار تکهتکه شدم از مرور من
هر بار… آخ… زندگیام درد میکند
بین جماعتی که شبیهند به عذاب
من یک روانیام که خودش را شمرده است
در من چقدر زخم دهن باز کردهاند
از زخمهای دست فروشی که مرده است…
لطفاً یکی مرا بزند… مثلهام کند
حال شراب ِ فاجعه را جا بیاورد
هضمم نمیکند کلمه… غربت مرا
لطفاً یکی بخواند و بالا بیاورد!
(۲)
چقدر پا در رکاب برده... چقدر گل در گلاب کشته...
چه ماهیانِ سیاه بختی میانِ شطِ شراب کشته!
وطن، همین ریشههای در شب... وطن همین سایههای بر سر!
وطن چه دارد بگوید از گل به موشِ در فاضلاب کشته؟
شبِ ملون... غم مکثر... که نسلِ از انقلاب کشته،
چه دارد از زندگی بگوید به نسلِ بیانقلاب، کشته؟!
چقدر امید تخته کرده... چقدر خورشید اخته کرده...
چقدر آهوی دست بسته به شرحِ سیخ کباب کشته!
چه باغ وحشی! چه آذرخشی! چه دسته گلها به آب داده!
چقدر سگ کشته با گلوله... چقدر اسب از عتاب کشته...
چه پوستها کنده از ترانه... چه گورها کنده بینشانه...
چه گوسفندانِ بینشاطی بدونِ یک کاسه آب کشته!
کدام شاعر؟ کدام رستم؟! چه خدمتی بر میآید از او
که قهرمانهای قصهاش را همیشه توی کتاب کشته!
به تختِ تشریح میرسیم از رشادتِ مشتهای خسته
که مثلگی کردهایم عمری در این شبِ بیحساب کشته...
چگونهایم؟ اینچنین شکسته! چگونهایم؟ اینچنین گسسته!
به لطف عالیجناب، زنده! به حکمِ عالیجناب، کشته!.
(۳)
خونِ توی چارراه ریخته...
خونِ زیر نورِ ماه ریخته...
خونِ توی رودِ خشک، جای آب
خونِ پشتِ دادگاه ریخته
خونِ خاص، خونِ قرمزِ درست!
خونِ چالهی به چاه ریخته
خونِ پلکِ پارهی پدر...
پُر است این تفنگِ شیخ و شاه ریخته!
خون گرفته خون! زمین، زمانِ خون!
با حرامیِ مباح _ ریخته!
بر خلاف ِ آنچه شرطِ نور بود،
قبحِ خونِ بیگناه ریخته!
برگ نیست، پارهی تنِ منست
هر شکفته ی به راه ریخته!
هر جنازهی گدازهی شهید...
هر چه مادرِ سیاه ریخته...
هر چه شمع، هرچه سنگ قبر خیس...
هر شکوفهای که آه... ریخته...
(۴)
با تیر - باران ِسگان ِخشمگین ِدِه، از گلهمان یک مشت گاو ِکله-خر مانده
سربازهای سر به راه ِمیرزا، سرسخت... با چشمهای بسته اینک: چشششم فرمانده!
انبوه ِ بیقلادهی سگهای خون-خورده، در پنجههاشان، پرچم ِ فتح ِ در ِدوزخ
فرمان ِ آتش میدهد اسکندری از نو، دستی که بر کبریتهای بیخطر مانده!
قصابهای خشمگین ِ شیهه-کُش در جوش... اسبان ِ مادر-مردهی در خونِ دندان-خرد
از این ستون تا آن ستون بند و جگر-گوشه... از دل به دل راهی پر از خون ِ جگر مانده
در جبهههای حق علیه ِ دشمن ِ فرضی؛ خاموشی از نو، شورش ِ شب-تابها از نو
نه بوی یوسف میدهد، نه روشن ِ چشم است
پیراهن ِ خونی که در دست ِ پدر مانده
خواب ِ نمک-سود ِ سر ِ سبز و زبان ِ سرخ...
خودسوزی ِ هر روز ِ خورشیدی که میبیند
تابوت ِ بیچشم و لب ِ یار ِ دبستانی، بر شانهی تاریخ ِ «مرز ِ پر گهر» مانده...
خشت ِ کج و بار ِ کج و معمار ِ کج اندیش... «تاریخ»، این بیافتخار ِ تا ثریا کج!
گنجشک مفت و سنگ مفت و جان ِ انسان مفت... از آخرین گنجشک-پر، یک مشت پر مانده...
(۵)
[گل انار]
دستم نمیرسد که تو را دست چین کنم
این شاخه هم که خر شده سر خم نمیکند
وقتی گل انار لبت قسمت من است
پائیز از علاقهی من کم نمیکند
یک سیب سرخ، سهم پدر بود و نصف کرد
دادش به تو که نصف کنی با من و چه بد
حواٌ شدم که مال تو باشم، ولی خدا
من را شریک بچهی آدم نمیکند
برفم که ذره ذره مرا ذوب میکنی
در آخرین سپیده دم قلٌهی نگاه
هرکس که گر گرفته در آغوش گرم تو
دیگر توجهی به جهنٌم نمیکند
از شعر دم نزن، تو که شاعر نمیشوی
خامم که عاشقت شدهام، نه! بگو بله
از او که پای خوب و بدت ایستاده است
جز دل چه خواستی که فراهم نمیکند؟
باشد، بتاز اسب خودت را، ولی سکوت
تنها جواب رج رج شلاقهای تو
بیزحمت چمن به تو آوردهام پناه
اسبی که رام عشق تو شد رم نمیکند.
(۶)
[فرض کن]
فرض کن پرنده باشی و یکی آسمان به آسمان بگیردت
خون ِ توی شیشه باشی و کسی استکان به استکان بگیردت
هر چه را محال بود فرض کن! هر چه را که زشت، هر چه را غریب...
فرض کن سگی که نان خورِ تو بود، گاهِ دُم تکان تکان، بگیردت...
هر چه هست... هر چه هست، بوف ِ کور... رختخواب ِ پیرمرد ِ خنزری...
رنجِ ِ هر چه مرده، هر چه گور ِ پُر، پنجشنبه در میان بگیردت...
جفتِ سازگارِ سالهای سال در تلاش ِ بردن ِ دل ِ یخی!
سردی ِ تن تو کم نمیشود هر چقدر "مهربان" بگیردت...
چای دارچین و دار چین و "دار"... صبح ِ ناگوارِ جرثقیلها...
روی این طناب، تا ابد بناست سبز مرگی ِ جوان بگیردت...
از شبانههای بطری و عذاب، تا شهید ِ مرز پر گهر شدن
آروارهی سگی به نام ِ درد، استخوان به استخوان بگیردت...
این ستون به آن ستون، خبر / فرج... مشت مشت، مشتِ بسته... مشتِ باز...
چسبِ زخم روی هر چه لب که...
- هیس! فوقش این که "درد ِ نان" بگیردت!!
- درد ِ نان نه...
- درد ِ نان که بهترست از پرندگی در آسمانِ ِ حبس!
فرض کن هر آن که مرزخواه ِ تن، با کمان و بیکمان بگیردت!
شهر، امن نیست... کوچه امن نیست... آآآآه... امن نیست... خانه امن نیست...
دشمنی که "فرضی" است، فرض کن پادگان به پادگان بگیردت!
گریه... گریه... گریههای ِ قحط ِ اشک... گریههایِ از درون و بیسند...
گریههای روح، در لباس ِ چرک... (چرک مرگی ِ جهان بگیردت)
مطبخ است و مسلخ است و دوزخ است از اجاق ِ گاز، تا اتاق ِ گاز!
جبر ِ اختیار / اختیار ِ جبر
این ولت کند، که آن بگیردت!
دخترِ کسی شدی و خط ِ بعد،
همسرِ کسی شدی و خط ِ بعد،
مادر ِ کسی شدی و خط ِ بعد،
مرگ... مرگ ِ ناگهان بگیردت!
مثل ِ کله پاچه، مُثله... کله پا... بوی قُرمه سبزی از سرت بلند...
گوسفند باش و سر به راه باش تا شفاعت ِ شبان بگیردت!
- ماهی ِ سیاه!
( ماهی ِ سیاه، با دهان ِ باز فحش میدهد)
- تف به ساحل ِ "ارس"! کجاست پس او که خواست در امان بگیردت؟!
ماهی ِ سیاه، توی تابه... آخ... زخمهای تا به تا... (نمک بریز!)
بوی زردچوبه میدهی، غزل، مثل ِ درد ِ زایمان بگیردت...
ته گرفته هم کلام و هم کلم...
دوووود از دلت بلند میشود
شور میشود دوباره چشمهات...
اشک، باید از جهان بگیردت...
بیت ِ بعد، زنگ ِ خانه
زنگ ِ بعد، سفره در تلاش ِ هضم ِ حاضری!
کاش این زمین ِ از گلوله گرم، سرد و گرم، از دهان بگیردت...
لب پریده... دست بسته... چشم باز...
نیم خورده... نیم مرده... نیم سوز...
(راوی ِ روان پریش مانده است از کجای داستان بگیردت!)
(۷)
[خاک و خون]
نیا به چشم و دست و یاد...
و چشم و دست و یاد، پَر!
شبیه ِ زخم کهنهای برهنه زیر ِ پالتو!
نریز خنده خنده... خیره... خسته... خرد... جمع کن!
شکستههات را بچسب، چسب ِ زخم ِ نو به نو!
نترس از شب ِ دراز و چشم ِ باز و تخت ِ طاق باز و
وزن ِ گلهی گراز روی سینهات!
که زندهای! تپندهای!
اگرچه لای چرخ دندهای و
خرد میشوی و خاک و خون...
بلند شو!
به راههای بد قدم، جنازههای محترم،
به سایههای روی هم که رو به رو،
امان نده!
نمانده فرصتی به زادنت...
به سیب دادنت...
عقب نیفتی از زمان که از تو میزند جلو...
تو جای هیچکس نبودهای و
رو به پس نبودهای و
در گزینههای گوه، مگس نبودهای!
بریز دور یاد را و فصل ِ انجماد را و
زخم ِ بیضماد را...
برو... برو... فقط برو!
تمام قد رسیدهای عصب به درد و
خط ِ اخم و زخم ِ دست و چسب ِ زخم و
کار... کار... کار... کار...
که سرپرست ِ خانواری و
که در فشاری و که بیمه هم نداری و
چقدر زن که مثل ِ تو!
نه همسرت...
نه عطر ِ یک زن ِ غریبه توو به تووی بسترت...
نه بیش ازین مجال سوزی ِ پرت...
برید پا... شکست پل... تمام شد...
خراب شد....
خراب ِ آن خرابهای که مانده پشت ِ سر نشو!
نه قلب ِ سرتقت، نه جفت ِسابقت،
نه عاشقت، نه فاسقت،
نه هر غمی که نقب زد به هقهقت...
نگو که چند در صداست خون ِ دل که خوردهای...
سلامتی ِ مستیات که میخورد تلو تلو!
فراتر از چقدرهااا کشیدهای... دویدهای...
رسیدهای به ناکجای هرکجای بیکجا...
چقدر مانده از تنت؟ به انهدام ِ بودنت؟
نفس نگیرد اسبیات! طاطا! بدو... طاطا! بدو.
(۸)
خنده، بخیه است
بوسه، بخیه است
فراموشی، بخیه است
مهربانی، بخیه است
آدم، بیبخیه متلاشی میشود!
آدم
زخم است...
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://newsnetworkraha.blogfa.com
www.khodavandegan.blogfa.com
www.just-poem.blogfa.com
www.sayeha.org
@FerdoosIAlg
و...
- ۰۴/۰۴/۱۸