محسن شریف
محسن شریف
استاد "محسن شریف"، داستاننویس مطرح بوشهری، زادهی پنجم آذرماه ۱۳۱۵ خورشیدی، در روستای چاهکوتاه از توابع بوشهر بود.
او دارای فوق دیپلم معماری بوده و تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه سعادت بوشهر و دوران متوسطه را در مدارس دارالفنون، اسکندری و رضاشاه تهران گذراند. پدر او "علی شریف" (ملقب به میرزا علی معارف) رئیس ادارهی فرهنگ استان بوشهر در دههی ۱۳۱۰ خورشیدی بود.
وی پس از سالها نوشتن، نخستین کتابش را با نام «فصلهای تکراری» در ۵۴ سالگی، از سوی انتشارات نوشتار (۱۳۶۹) چاپ و منتشر کرد.
همچنین دومین رمانش با عنوان «آس نحس» در سال ۱۳۷۷ خورشیدی،به همت انتشارات قلمرو روانه بازار کتاب شد.
رمان «سالهای صبر» (چاپ اول، انتشارات نیمنگاه: ۱۳۷۹؛ چاپ دوم، انتشارات داستانسرا: ۱۳۸۲)، «ورار» (مجموعه داستان، انتشارات نیمنگاه: ۱۳۸۱) و «تب نوبه» (رمان، انتشارات افراز: ۱۳۹۴) از دیگر آثار وی هستند، که تا امروز مجال انتشار پیدا کردهاند. همچنین مقالات و نوشتههای پراکندهای از ایشان در نشریات به چاپ رسیده است.
شادروان شریف، با همین چهار کتاب داستان، خودش را به جایی رسانده که گوی سبقت را از خیلیها در میدان ادبیات داستانی ربوده است.
محسن شریف، در همه کارهایش، به لحاظ زبان و روایت، به هیچکس شبیه نیست جز خودش و بسیار مستقل عمل کرده است و این امتیاز کمی نیست. فراموش نکنیم که او از خطه بوشهر و هم ولایتی داستاننویسانی چون "صادق چوبک"، "محمدرضا صفدری" و "منیرو روانیپور" است، اما کاملا از تاثیر آنها دور مانده است.
نخستین ویژگی داستانهای شریف، که بلافاصله به چشم میآید فضای ماورایی و به عبارت بهتر "وهم گرایی" قصههایش است، که به نظر میرسد، کیلومترها دور از جهان عینی و واقعی ما هستند، در حالی که خط ظریفی به شکل منحنی دایرهوار در لایههای این فضا میچرخد و جهان "عین" و "واقع" را با دنیای "ذهن" و "غیرحقیقی" به هم پیوند میدهد و این خط ظریف، همان بیان استعاری و کنایی نویسنده است، که همچون ستاره دنبالهدار، فضای کهکشانی و ماورایی غیرقابل دید را روشن میکند. در حقیقت، قصههای محسن شریف، درهم آمیزی وهم و واقعیتاند.
وی ساعت ۲۳ شب پنجشنبه ۸ مهرماه ۱۳۹۵ خورشیدی، پس از تحمل یک دوره بیماری سرطان حنجره، در منزل شخصیاش در بوشهر درگذشت، و در قطعهی هنرمندان بهشت صادق(ع) شهر بوشهر به خاک سپرده شد
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ بخشی از کتاب تب نوبه:
شنبه در فروغ سبز سینمایی رو آمد، پشت گاو زرد، سر بند بوق ورچاکید و چراغ روشن، توی هوار خودگردانی و پرچم ایالت فرو غلتید، مثل مرغ پر شکسته. بعدتر هم کمی پیش از چموشی زمین هوای شنبه سنگین شد، ماسید میان حلق و گلو، مجری از درون، از ته دل میلرزید. تکیه داده بود به تمثال مبارک، پشت میز خطابه انگار که گیر ل بخوانی باشد، با نگاه واکشاندهی سردرگم. بیشتر اما نگاهش سوک حلقهی میانی بود، روح به حریم سجده، در کجاوی منبت. آنجا را دیده بود هالهی تابناکی جلایش داده، چتر بلور دلگشا، مثل حباب نورانی و ترکش انداخته از جبین بر میدان.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/iranman1363
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
https://www.karaketab.com
https://www.iranketab.ir
https://www.isna.ir
و...
- ۰۴/۱۱/۲۹