لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

وبلاگ خصوصی انتشار نوشته ها و اشعار بانو
#لیلا_طیبی

بایگانی
آخرین مطالب

زینب اکبری

دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۰۸ ق.ظ

خانم "زینب اکبری"، شاعر جوان اهل شهرستان صحنه و دبیر آموزش و پرورش، در استان تهران بود.

 

 

زینب اکبری

خانم "زینب اکبری"، شاعر جوان اهل شهرستان صحنه و دبیر آموزش و پرورش، در استان تهران بود، که طی رفت و آمدهای انجام شده در مسیر جاده‌ای تهران به کرمانشاه در اثر سانحه رانندگی، در روز سوم شهریور ماه ۱۴۰۴ خورشیدی، جان خود را از دست داد.
به گزارش پایگاه خبری رهایی، خانم اکبری، زاده‌ی چهارم دی‌ ماه ۱۳۶۷ خورشیدی، در روستای سردهلق صحنه بود.
وی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته‌ی روان‌شناسی گذراند و توانست مدرک دکترای تخصصی روانـشناسی را از دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی دریافت کند و در کنار تدریس، به سرودن شعر در قالب‌های کلاسیک به‌ ویژه غزل پرداخت.
از این شاعر، دو مجموعه شعر منتشر شده است؛ که نخستین کتاب با عنوان «زن‌های ایلم خوب می‌فهمند این زن را» در سال ۱۳۹۴ در برگیرنده ۲۹ غزل منتشر شد.
تازه‌ترین اثر او نیز با نام «زخم‌های نمک‌گیر» که کمتر از یک ماه پیش به بازار آمد، شامل ۵۲ شعر در موضوعات متنوع است.
 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
نیستی، طی کردن این راه زجرم می‌دهد
خاطرات سرد آذر ماه زجرم می‌دهد
خاطرات قهوه خوردن‌ها و فال قهوه در
کافه ‌های دنج کرمانشاه زجرم می‌دهد
باز کن آغوش خود را تا کمی گرمم شود
راه‌روی سرد دانشگاه زجرم می‌دهد
سال‌ها من هی به شوق دیدنت این راه را...
نیستی، طی کردن این راه زجرم می‌دهد
بیشتر از حال و روز خود برای من بگو
جمله‌های مبهم کوتاه زجرم می‌دهد
دوستم یک هفته پیش، از من سراغت را گرفت
راستش این خیل خاطر خواه زجرم می‌دهد
***
بودی و حال تمام شعرهایم خوب بود
نیستی، این عاشقانه آه... زجرم می‌دهد.

(۲)
تقدیر من همین چمدان بیشتر نبود
قلبی شکسته و نگران بیشتر نبود
شور بهار را به رقیبم سپردی و
آنچه به من رسید، خزان بیشتر نبود
دیر آمدم، ندیدمت و جای خالی‌ات
سهم من از گذشتِ زمان بیشتر نبود
از دیگران که زخم جگر قسمتم شد و
سهم من از تو زخم زبان بیشتر نبود
دنیا چه ساخت از منِ دیوانه، جز زنی
عادی، که درد او غم نان بیشتر نبود
بر شانه‌های خسته‌ی من هر کسی گذشت
آنچه گذاشت، بار گران بیشتر نبود
از آنچه ریختی همه‌ی عمر پای من
تنها نیازم این چمدان بیشتر نبود

(۳)
تا که گفتی چشم‌هایت بعد از این مال من‌اند
خوب فهمیدم تمام شهر با من دشمن‌اند
چشم‌هایم را ببین از اشک لبریزند باز
این همه دردی که پشت گریه‌های یک زن‌اند
دوست دارم باز مثل کودکی پنهان کنم
کفش‌هایت را که می‌دانم به فکر رفتن‌اند
هیچ کس مثل من اینگونه وفادار تو نیست
پس نگو که دختران شهرتان مثل من‌اند
بعد از این با خود همه‌جا "واِن یَکادَت" را ببر
خوب می‌دانم تمام شهر چشمت می‌زنند.

(۴)
اگرچه از همه‌ی وعده‌ها فراری بود
قرار ما فقط این بار بی‌قراری بود
شبی که بار سفر بست، من خودم دیدم
تمام شهر غم و درد و سوگواری بود
گشاده‌رویی‌شان سرسری و ساده ولی
هر آنکه زخم به من زد عجیب کاری بود
همیشه حال دلم را درست می‌فهمید
درخت باغ که لبریز کنده کاری بود
نگاه کردم و خود را به جا نیاوردم
به جایش آینه لبریز شرمساری بو
چه قدر کشته و یا نه... شهید دارد- عشق
چه راه خوب و قشنگی به جان سپاری بود.

(۵)
با این که چشم‌های تو یک شعر محشر است
این شعر سهمم از غم دیدار آخر است
چیزی بگو و درددلی کن برای من
اصلا زبان مادری‌ات چیز دیگر است
کُردی که حرف می‌زنی انگار لهجه‌ات
از هر زبان و لهجه به من مهربان‌تر است
حس می‌کنم که باز به جای گلایه‌ها
با هم دوباره شعر بخوانیم بهتر است
من سخت بی‌قرارم و امشب خیال من
از شعرهای حضرت حافظ معطر است:
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

(۶)
وقتی که از این شعرها نام و نشانی هست
یعنی که در من همچنان تاب و توانی هست
می‌خواهم از این مست‌تر باشم نگاهم کن
ظرفیتی در من به قدر استکانی هست
خاموشم اما سردی‌ام از این زمستان نیست
پشت سکوت سرد من آتشفشانی هست
هرجا به یادت شعر خواندم بعد از آن دیدم
پشت سرِ شعرم همیشه داستانی هست
حس می‌کنم که هم‌زبان من نخواهی شد
حالا که در هر جمله‌ات زخم زبانی هست
زن‌های ایلم خوب می‌فهمند این زن را
از ایلیاتی بودنم هر جا نشانی هست
من ایلیاتی هستم و در چشم‌های تو
یک دختر امروزیِ نامهربانی هست
هرچند می‌گویی فقط مال منی اما
در شعرهایت رد از ما بهترانی هست
پس باید از این راه خیلی زود برگردم
تا در دو پای خسته‌ام تاب و توانی هست.

(۷)
بغض دارم وَ سخت می‌ترسم گونه‌هایم دوباره‌تر بشود
از تمامِ گلایه‌های دلم مادرم باز با خبر بشود
دوست دارم ببینمت اما در نگاه تو اشتیاقی نیست
خوب می‌دانم اینکه می‌ترسی من بیایم و دردسر بشود
وا کن امشب به روی این شاعر درِ این خانه را که غمگینم
پُرِ درد است این غزل نگذار زخم این شعر تازه‌تر بشود
قار قار کلاغ‌هاتان را بیش از این‌ها به گوش من نرسان
من که دیگر دلم نمی‌خواهد بیش از این‌ها کلاغ پر بشود
شاعر عاشقت منم اما بوسه‌ات سهم دیگران شده است
کوزه‌های شکسته‌تر باید سهم لب‌های کوزه‌گر بشود
***
آخر شعر می‌رسد حالا اشک من بی‌اراده می‌ریزد
فال حافظ دوباره می‌گوید: نکند اشک پرده در بشود.
 

گردآودی و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
و...

 

  • لیلا طیبی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی