لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

وبلاگ خصوصی انتشار نوشته ها و اشعار بانو
#لیلا_طیبی (رها)

بایگانی
آخرین مطالب

پرستو زارعی

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۵۵ ق.ظ

خانم "پرستو زارعی"، شاعر، داستان ‌نویس، ترانه‌سرا و ویراستار ایرانی، زاده‌ی ۱۷ آبان‌ماه ۱۳۶۳ خورشیدی، در تهران است.

 

پرستو زارعی

خانم "پرستو زارعی"، شاعر، داستان ‌نویس، ترانه‌سرا و ویراستار ایرانی، زاده‌ی ۱۷ آبان‌ماه ۱۳۶۳ خورشیدی، در تهران است.
از ایشان تاکنون پنج اثر در قالب شعر و داستان، از جمله مجموعه داستان «لحظه‌های فیروزه‌ای» و مجموعه شعر «گیسوانم را به باد مشرق داده‌ام»، منتشر شده است.
همچنین بیش از پانزده عنوان کتاب (اعم از تالیف و ترجمه) در حوزه‌ی ادبیات داستانی، به قلم ایشان ویراستاری و منتشر شده است.
وی مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی دارد و در تئاتر "زن در آیینه" به کارگردانی آقای "سیامک گل‌سرخ" به زیبایی، نقش یک فرشته را بازی کرده است.
ایشان در فراخوان نمایشنامه نویسی (یادواره احترام به قانون) توانست رتبه‌ب نخست را در استان تهران کسب نماید.
همچنین پیش از این شاهد اجرای ایشان در برنامه‌ی "یک فنجان آرامش"، از شبکه پنج سیما بوده‌ایم.
خانم زارعی عضو انجمن نویسندگان ایران، خانه شعر جوان، انجمن قلم، سرای اهل قلم و صندوق اعتباری هنر می‌باشد، و موفق به کسب شناسنامه‌ی ملی هنری از سوی خانه‌ی کتاب شده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
"از طوفان نگاهت نمی شود گذر کرد"
ناخدا می‌گفت
و من در شبی شرجی
به یاد چشمانت
دل به دریا زدم... 

(۲)
با باران بیا
که پاییز فصل عاشقان است
فصل قلب‌های رنگ باخته
فصل گیسوان باز
فصل باران است
در کافه‌ی قرارها بمان
که بی‌قرار چشمانت منم
پریشان چون پرنده‌ای در پی آشیانه 
گویی فصل مرگ انسان است
با باران بیا ای نایاب
ای عشق
که بی‌تو قلب من
سرزمین تهی دستان است
با باران بیا
که پاییز فصل عاشقان است...
 

(۳)
چه کنم که بی‌تو می‌میرم در این فراق
از پس چشمان شبح گونت
از پس این دیواره‌های گلی
این باغ منتظر
منم خیره به برگ‌های زرد ریخته در کنج حیاط
چه کنم که باران تویی
هوا تویی
و این پنجره‌ی سبز خسته رو به چشمان تو باز می‌شود
و پنجره‌ی چشمان تو به چشمان دیگری انگار
چه کنم که اسب زمان تند است
بارانی که می‌بارد تند
و ضرب قلب من 
در جهان بی‌عشق کند است
چه کنم که بی‌تو می‌میرم در این فراق...

(۴)
[روسری]
روسری‌ام را به باد دادم
تا شعری عاشقانه شوم برای چشمانت
که نگاهت غزل است
چون کولی‌ها بر گیتارت زخمه بزن زخمه!
که در من رقص پروانه‌هاست...
روسری‌لم را به باد دادم
تا کردی‌وار برقصیم
بر یادها 
بر خاطره‌ها...

(۵)
[گیسوانم را نبافته‌ام]
با خروس خوان صبح سرمه کشیده‌ام
چشمان خسته‌ی بی‌خواب را
گیسوانم را نبافته‌ام چون درخت انجیر
چرا که خسته‌ام از پیچک‌های آویخته از حصار
و سگ‌ها عو‌عو می‌کنند به آفتابی که هنوز خمیازه می‌کشد
چمدان را با درخت نارنج رازی‌ست
چمدان را با گیسوانم رازی‌ست
با هزاران راه تاریک نرفته
هزاران راه دراز عنبر بوی
در سپیده دمان صبح با خروس خوانان
چشمانم را سرمه کشیده‌ام
از کجا تا کجا
از درخت انجیر تا ریحان‌های وحشی
اما گیسوانم را نبافته‌ام
تا هزاران راه برای فرار به چشمانت
برایم دست تکان دهد
بیا و از این اندوه جاودانه بگریزیم
باد شویم
فواره شویم
فرار شویم...

(۶)
تنها
با تو هیچ نخواهم گفت
که واژگان گنگند و بی‌ثمر
بر دیوار ترک خورده‌ی لبان شهر
و گفتن کورسوراهی‌ست گم!
در تاریکی نمناکی شور
و افسوس
با تو چه توانم گفت؟
که خاکستری‌ام و تلخ
در افق بوم چشمانت...
 

(۷)
در من جنگلی‌ست با درختان تا آسمان بلند و
شاخه‌های نم گرفته از باران ابرهای نشسته بر سنگ و
شبی سیاه به تاریکی زلفانم
در من پرنده‌ای‌ست با آوازی حزین از قصه‌ی هزار و یک شب و
افسانه‌های کولیان پیر نشسته گرد هیزم‌های خسته و
ستاره‌های چشمانت که دور می‌شوند
دور
دور
دور
در من انگار دوران تو به سر رسیده
زمستان در راه است.

 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی داستان:
(۱)
[خانم نبوی]
بازم صبح شد. با اکراه از رختخواب پا شدم، حتی یک ثانیه هم نمی‌تونستم قیافه‌شو فراموش کنم. اصلا همین یادآوری چهره‌ی درهم و برهمش باعث می‌شد روزم خراب بشه. وقتی دست و صورتم رو می‌شستم توی آینه زل زدم به صورتم. نمی‌دونم چی توش بود که اینطوری لج خانم نبوی رو در می‌آورد... با بی‌حوصلگی مسواکی به دندونام زدم و بدون اینکه چیزی بخورم کوله‌پشتی‌مو برداشتم و زدم بیرون. هوا دیگه داشت کم کم رو به خنکی می‌رفت. پاییز رو همیشه دوست داشتم اما این خانم نبوی کاری کرده بود از درس و پاییز و هر چی ناظمه متنفر بشم!
خانم نبوی سه سال تمام ناظم مدرسه مون بود، امسال سال آخری بود که تحملش می‌کردم، خوشبختانه امسال دیپلم می‌گرفتم و می‌رفتم پیش دانشگاهی. اصلا نمی‌دونم مشکل این بشر با من چی بود!! به خاطر سرمای هوا چند وقتی بود که صف صبحگاه تشکیل نمی‌شد و ما هم از خدا خواسته یک راست می‌رفتیم سمت کلاس‌ها. این خانم نبوی حتی زمانی هم که صف صبحگاه نداشتیم توی راهرو دنبالم می‌گشت، بازم لابه‌لای اون همه دختر، وسط ازدحام جمعیت چشمای ریز و سیاهش رو ریزتر می‌کرد و منو می‌دید. با اون صدای نخراشیده‌ش جلوی هزار تا بچه صدام می‌کرد: - آهای سلطانی! با توام، بیا بیرون.
من که طبق معمول با دو سه تا از دوستای نزدیکم مشغول خنده و صحبت بودم به دوستام می‌گفتم: شما برید بالا منم الان می‌یام. بعدش کل کل شروع می‌شد. اون اوایل به قدری ازش می‌ترسیدم که مجبور بودم همیشه برای ثابت کردن حرفم و اینکه سر صبحی هیچ ریملی به مژه‌های سیاهم نزدم... هزار تا قسم و آیه بخورم (الان که اینا یادم میاد می‌خوام سر به تنش نباشه) خودشم خوب می‌دونست حق با منه اما انگار خوشش می‌اومد مردم آزاری کنه... اون روز صبح یه تصمیم جدی گرفتم. تصمیم گرفتم هر چی گفت جوابشو بدم و این قاِیُله رو همون جا ختمش کنم.
سایه روشن‌های پاییز کم کم رنگ سوز و سرما به خودشون گرفته بودند، برگ‌های درخت‌ها شروع کرده بودن به ریختن، بعضی از درخت‌ها دیگه رسما لخت لخت شده بودن. طبق معمول این روزها صف صبحگاه نداشتیم. به محض ورودم به حیاط نسیم رو دیدم، اونم از دور منو دید و اومد طرفم. بعد از احوالپرسی جریان رو بهش گفتم.
نسیم گفت:- این دفعه منم باهات می‌آم دفتر، اصلا بیا با هم بریم پیش مدیر ببینیم این زنیکه چی از جونت می‌خواد آخه؟!
بهش گفتم: نه تو برو بالا خودم می‌دونم چه کار کنم، همین طور که مشغول صحبت بودیم، صدای مردانه و کلفت خانم نبوی از میکروفن مدرسه توی حیاط پخش شد:
-آهای بچه‌هایی که هنوز توی حیاط ایستادن! زود برید سر کلاساتون، دبیر بره سر کلاس واسه کاغذ گرفتن کسی پیش من نیادا...
نسیم با خنده سرشو آورد پایین و زیر لب آروم بهم گفت:
- نگاش کن، اینقدر جون دوسته رفته توی دفتر سنگر گرفته از پشت شیشه با بلندگو صحبت می‌کنه...
منظورش به ما دو تاست ها... داره اینجا رو نگاه می‌کنه، خدا به دادت برسه.
بعد با خنده دستشو حلقه کرد دور بازوم گفت:
- تا چشمت درآد، اصلا این عقده‌ایه بابا، مثل سگ صبح تا شب پارس می‌کنه کسی هم نیست جلوشو بگیره...
باهم زیر لب خندیدیم و رفتیم توی سالن.
ازش خبری نبود، نسیم گفت:
- زود باش، تا نیومده بدو بریم بالا، منم که دیگه واقعا خسته شده بودم، دست نسیم رو گرفتم و دوتایی دو تا پا داشتیم دوتای دیگه هم قرض کردیم، پله‌ها رو دوتا یکی رفتیم بالا. رسیدیم به پاگرد پله‌ها که صداشو پشت سرم حس کردم.
-سلطانی! بیا پایین. مثل ماست وا رفتم ، حس شکست بدی بهم دست داد. همونجا میخکوب شدم.نسیم کف دستم رو نیشگون گرفت ، نفس نفس زنان گفت: - سلام خانم نبوی ، صبح به خیر ، چیزی شده؟ خانم نبوی حتی نگاهشم نکرد فقط همونطوری که چشمای ریزش روی صورت من سنگینی می کردگفت: - جعفری ، برو بالا دبیرت داره می یاد . نسیم اما این بار نرفت،در مقابل چشمان بهت زده ی من گفت: - با هم میریم خانم ، پری بیا بریم.
من هنوزم ساکت بودم ، خانم نبوی که تا اون روز فقط و فقط سکوت و بله و چشم خانم ، از من شنیده بود به خیالش این تو بمیری از همون تو بمیری های سابقه...گفت: - سلطانی مگه کری؟ بیا تو دفتر. جعفری برو بالا اگه دبیرت بره سر کلاس کاغذ بهت نمی دم بری بالا. نسیم خیلی خونسرد گفت:- باشه خانم ایرادی نداره ، کاغذ ندید منم با پری می یام دفتر!خانم نبوی از شدت عصبانیت لبهاش سفید شده بود ، چشمای ریزش رو چرخوند توی هوا و به طرف دفترش رفت...منم آروم آروم از پله ها اومدم پایین ، دستام توی دستهای نسیم می لرزید. البته نه از ترس بلکه از ناراحتی و عصبانیت. به نسیم گفتم : تو برو خودم امروز تمومش می کنم.
نسیم با خنده گفت: - نه ، واقعا برای خودمم جالب شده ، می خوام بدونم این آدم چه مشکلی با تو داره! منم می یام.احساس کردم فشارم میزون نیست، سرم یه کم گیج می رفت ، حوصله ی بحث بیشتر با نسیم رو هم نداشتم.
رفتم پشت در دفترش ، در زدم. با همون صدای مردونه اش گفت: - بیا تو. دوتایی وارد اتاق شدیم،خواستیم در رو ببندیم که نسیم رو دید،داد زد:-جعفری برو بیرون. من به نسیم نگاهی کردم و پلک بر هم زدم که یعنی برو،اونم بی صدا رفت و در را پشت سرش بست.حالا ما تنها بودیم.پشت میزش روی یه صندلی چرخدار لم داده بود و چای می خورد. نگاهش کردم...چقدر از صورتش بدم می اومد ، سه سال تمام جلوی چشم بچه ها بی دلیل سرم داد زده بود،سه سال تمام به ناحق توهین کرده بود..حالا وقتش بود حقش رو بزارم کف دستش ، اصولا آدم بد دهنی بود ، چیزی از نزاکت سرش نمی شد ، هر دفعه منو می دید گیر می داد که : - چرا موهات بیرونه؟ بیا توی دفترم تا ببینم ریمل مالیدی به مژه هات یا نه ! بعد ، هر بار یه دستمال کاغذی از جیبش در می آورد آب دهانش رو می ریخت روش با قدرت تمام می کشید روی چشمام ، هیچ وقت اون دستمال سفید ، سیاه نشد اما دریغ از یه معذرت خواهی ، حالا معذرت خواهی سرش رو بخوره بازم دست بردار نبود ، تازه موهای من که اصلا بیرون نبود...خیلی معمولی بود مثل بقیه ی بچه ها ، حتی گاهی به همین نسیم که نگاه می کنم می بینم موهای جلوی نسیم خیلی بیشتر از من ریخته بیرون ، چرا به اون چیزی نمی گفت؟به بچه های دیگه هم یکی در میون گیر می داد و بد دهنی می کرد اما من دیگه واقعا رکورد شکسته بودم! نمی دونم چرا مدیر دبیرستانمون این همه سال با این معاون عقده ای مونده بود؟!
مدیر ما خیلی خانم با شخصیتی بود ، من رو کاملا می شناخت چون من سرپرست گروه بزرگ تاتر مدرسه بودم ، چند باری توی رشته های مختلف هنری ، برای مدرسه مقام آورده بودم...بگذریم ، همین طور ایستاده بودم و نگاهش می کردم،اونم لیوان چای به دست سر تا پامو برانداز می کرد. عصبی بودم..آخه این زن چی از جون من می خواد؟ یقین داشتم دبیرمون رفته سر کلاس اما اون بی تفاوت داشت چای می خورد و من رو همین طور سرپا نگه داشته بود!
دستی به مقنعه ام بردم و موهای سیاهم رو که ریخته بودم یه طرف پیشونیم بردم پشت گوشم ، مقنعه ام و از روی سرم کمی جلوتر کشیدم ،پرسیدم: چی شده خانم نبوی؟ یه دفعه داد زد:- خفه شو! چقدر من باید به تو تذکر بدم؟ ها؟ رفتم جلوتر ، به چشماش نگاه کردم و گفتم: چه تذکری ؟ چی کار کردم مگه؟ از پشت میزش بلند شد اومد کنارم ایستاد با دستای گنده و کلفتش مقنعه ام رو کشید تا روی صورتم پایین ، روی لبام...جایی رو نمی دیدم جز پاهای خانم نبوی که تند تند به زمین ضربه می زدن...سرم رو بلند کردم ، دیگه طاقتم طاق شده بود،مقنعه مو کشیدم بالا ، روی سرم ، همون جایی که بود، گفتم: شما چه مشکلی با من داری؟! چشماش رو گشاد کرد و نوک خودکارش رو فرو کرد به پیشونیم و گفت: - من با تو مشکل دارم ؟ آره؟ بچه پرو عوض معذرت خواهی پررو بازی هم در می آری؟ یه چیزی درونم می گفت دیگه صلاح نیست بهش احترام بزارم، احساس کردم مخصوصا دادو هوار راه انداخته و از این کارش هدفی داره...دستم داشت می لرزید ، دست راستم رو مشت کردم ، زمینو نگاه می کردم ، چند قدم عقب تر رفت و گفت: - وقتی باهات صحبت می کنم منو نگاه کن ، نگاهش کردم دستمال سفیدش رو بازم از جیبش درآورد ، آب دهانش رو خالی کرد روش گفت :- بیا جلو ببینم. تکون نخوردم ، دیگه داشت حالم از این بازی مسخره ش به هم می خورد ، داد زد: - مگه با تو نیستم عوضی ، بیا جلو ، نگاهش کردم ، آروم گفتم: درست صحبت کن ، عوضی خودتی! یک دفعه انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشه شروع کرد به نعره زدن...من دیگه نفهمیدم چی شد فقط یادمه صورت نسیم رو دیدم که از لای در با تعجب نگاهم می کرد و دور می شد...
چند ثانیه بعد مدیر مدرسه مون همراه با نسیم وسط اتاق ایستاده بودن ، من واقعا حالم بد بود ، مثل خانم نبوی ادا در نمی آوردم. خانم مدیر رو به نبوی گفت: - چه خبره خانم ؟ چی شده ؟ این سر و صداها چیه ؟ اینجا دبیرستانه..از شما بعیده...من حرفش رو قطع کردم و گفتم : نه ، هیچی از این خانم بعید نیست، ایشون مشکل روحی-روانی دارن، بد جنس ان ، سه ساله دارم تحملش می کنم ، حالم از خودش و آب دهانش به هم می خوره ، خانم مدیر دستهامو که داشت توی هوا بالا و پایین می رفت گرفت توی دستهاش و متعجب نگاهم کرد...
ادامه دادم: چند ساله خانم، داره منو متهم می‌کنه به آرایش کردن، اصلا به تو چه ربطی داره؟ شما وکیلی؟ خانم نبوی هاج و واج و عصبانی یه نگاه به من می کرد یه نگاه به خانم مدیر...
گفتم: هر روز جلوی بچه های دیگه داد میزنه که موهاتو بکن تو، این همه دانش آموز... یعنی فقط موهای من بیرونه؟ اصلا می خوام ببینم تو مرجع تقلیدی؟ ها؟ خانم مدیر خواست چیزی بگه اونقدر آمپرم بالا رفته بود که اجازه ی صحبت بهش ندادم گفتم: من حتی از ترس این جرآت ندارم بخندم، می‌گه چرا می‌خندی؟ هه! خندیدن جرمه؟ گریه کنم خانم؟ تو راحت می‌شی اگه گریه کنم؟ دیگه حسابی قاطی کرده بودم... دستم رو بردم توی جیب مانتوی نبوی، دستمال سفید رو در آوردم، حتی تکونم نخورد، دستمال رو گرفتم مقابل چشمای بهت زده ی خانم مدیر گفتم : بفرمایید ، ببینید ...آب دهن ایشونه ، هر روز می ماله به صورتم ، شما دوست داری؟ بعد رو به نبوی کردم و گفتم: دوست داری صبح به صبح بیام آب دهنم رو بمالم به صورتت؟ ها ؟ دوست داری؟ لام تا کام حرف نمی زد ، به نظرم لال شده بود...
نسیم هراز گاهی دستمو می‌گرفت و فشار میداد که یعنی کافیه اما من واقعا دست خودم نبود، نمی‌تونستم ساکت بشم. مدیر ازم خواست چند دقیقه بیرون در منتظر بمونم، رو به خانم مدیر گفتم: فردا به مادرم می گم بیاد پرونده ی منو بگیره، دیگه دوست ندارم توی این دبیرستان درس بخونم.
امروز که توی اتوبوس بی‌آرتی، کاملا اتفاقی دیدمش واقعا نشناختمش، ایستاده بود وسط اتوبوس، یک دستش پر از خرید بود، نون و سبزی و یک سری خرت وپرت و دست دیگرش به دستگیره ی بالای اتوبوس آویزان بود. به نظر خسته می اومد اما به همه لبخند می زد ، نگاهش به هر که تلاقی می کرد لبخندی تحویلش میداد.از روی صندلی بلند شدم تا یقین پیدا کنم خود خودشه ، باورش برام سخت بود!
گفتم: بفرمایید خانم ، جای من بنشینید. لبخندی زد و گفت: - نه دخترم شما بشین ممنونم من عادت دارم، هنوز شک داشتم...
گفتم: بفرمایید، تعارف نکنید. نگاهم کرد، نگاهش عمیق بود، چشم‌هاش سیاه و ریز بود، نشست روی صندلی، دوباره نگاهم با نگاهش گره خورد... ناگهان به صورتم لبخند زد، خشمی در چشماش نمی‌دیدم، فقط مهربانی بود و خستگی...
بی‌اختیار نگاهی به پاهاش انداختم، داشتن تند تند به زمین ضربه می‌زدن!...
خم شدم به طرف صورتش آروم در گوشش زمزمه کردم: منو می‌شناسید خانم نبوی؟ به چشمام خیره شدو سکوت کرد.


 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.parastoo-zarei.blogfa.com
www.zareiparastoo.blog.ir
www.dastanak.ir
www.ibna.ir
و...

  • لیلا طیبی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی