زهرا کردستانی
بانو "زهرا کردستانی" متخلص به "ارغوان"، شاعر خراسانی، زادهی ۷ تیر ماه ۱۳۸۶ خورشیدی، در مشهد است.
زهرا کردستانی
بانو "زهرا کردستانی" متخلص به "ارغوان"، شاعر خراسانی، زادهی ۷ تیر ماه ۱۳۸۶ خورشیدی، در مشهد است.
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
◇ نمونهی شعر:
(۱)
بیآنکه بخواهم
ردی از تو
در شعرم مانده است؛
انگار کلمات
حاضر نیستند
بینامِ تو
جاری شوند.
(۲)
پروا
و فرار
و حتا سکوت
چه بیمعنا میشوند
وقتی خیالِ تو
ناگهان
میرسد.
(۳)
نمیدانم
چه شد
که اینگونه
به آرامی
جا در دلِ شعرم باز کردی…
بیآنکه بفهمی.
(۴)
هر بار
که بیتی از تو
به ذهنم میرسد،
از خویش
میگریزم
اما
از الهامی
که میآوری
نه.
(۵)
لبخندت
هنوز
در امتداد خطوطِ خیال
میدرخشد،
و شعرهایت…
همانهایی که
بیپرواتر از بادند،
هنوز در دستم
میلرزند.
(۶)
تو نُتهای موسیقی را
در کُنجِ شعرهای بیسر و ته من میسازی
سمفونیِ تازهی صدایت
بیادعا، لطیفترین
احساسِ بیغش
لحظههاست.
(۷)
خاطراتمان
در جریانِ نسیم
عشق هر لحظه
یادآورِ قایقِ جاودان
زندگی است.
(۸)
احساسات حتا
از عشقِ بینمان
هیچ نمیفهمد
تو آوازِ عشق را با
پیانویِ دلت مینوازی
و من میخوانم
با صدا و نگاهام
تو را...
(۹)
میانِ ما شکست
و نوری لرزان
در چلچراغِ شب
فاصله را به تصویر کشید
ساعتِ خاموش
بیصدا ما را صدا زد
لوسترِ لرزانِ اتاق
قلبِ عاشق را
به رقص گرفت
گرامافونِ خاک خورده
آوازِ عشق را زمزمه کرد
فاصله گریخت
ترسِ تو
دستهای مرا برید
پس از رفتن،
خانه با تو فرسود
دیوارها پیر شدند
و من
از زخمِ عشقِ تو
چراغِ شعرم را برافروختم
نشد…
تو نخواستی
که کنارم باشی...
(۱۰)
[در آغوش کتابها "جین"]
{معرفی کتاب غرور و تعصب نوشته جین آستین}
دنیای من
در آغوش برگهای زندگی گم میشوم،
غرق در اندیشه،
و با کتابهایم به قرن هجدهم سفر میکنم...
به انگلستان، سرزمین مهمانیها و رقصهای بیپایان،
به قصرهای باشکوه و دشتهای سبز و بیانتها.
در پیشداوری الیزابت غوطهور میشوم،
از غرور آقای دارسی به خشم میآیم،
و با عشق پاک آقای بینگلی و جین شادمان میگردم.
کارولین را نفرین میکنم که چرا میان دلهای عاشق جدایی میافکند؛
اما عشق، سترگتر و نیرومندتر از آن است
که بگذارد فاصلهای در میان بماند.
عشق، جانِ زندگی است،
و من از منطق سرد شارلوت بیزارم...
چرا باید خویشتن را فدای آیندهای نامعلوم کنم؟
دلواپس سر بههوایی لیدیا و کیتی میشوم،
و از مردان فریبکار و دروغگویی چون ویکهام،
اندوهی بیپایان به دلم مینشیند.
اما در پایان، این عشق است
که سرنوشت را رقم میزند.
قلم، آرام و بیصدا، آخرین کار خویش را میکند؛
کلمات، عاشقان را به هم میرسانند...
من زندگی در کتابها را دوست دارم،
زیستن به جای شخصیتها را دوست دارم،
بهویژه آن هنگام که در مییابم
چقدر به من شبیهاند...
ای جین آستینِ عزیز،
میان ما میلیونها فاصله است؛
مکانی، زمانی و حتی زبانی...
اما من تو را ستایش میکنم.
خط به خطِ کتابهایت را خواندهام،
و هر واژهات یادگاری جاودانه بر این جهان نهاده است.
ای کاش در جهانی دیگر،
به دور از هر فاصله،
تو را ببینم...
و ساعتها با تو از کلمه به کلمه نوشتههایت سخن بگویم.
(۱۱)
[زادهی یک آیینه]
در مقیاسی
دیگر متولد شدیم
اما نفسها
قلبها
و روحمان یکی بود
با وجب به وجب
فاصلهای که بود
شبیه هم زاده شدیم
گمان کنم
ما انعکاس آینه عشق خدا هستیم
نفس یکی
قلب یکی ضربان با تعدادی برابر
فقط با دو جسم و جنس
متفاوت
زاده شدیم.
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
◇ نمونهی داستان:
(۱)
[در آغوش واقعیت]
بعد از مدتها یکدیگر را دیدیم.
بله، آری... این پنجرهی مجازی فاصله را کم میکرد، ولی حضوری حرف زدن و ملاقات کردن چیز دیگری بود.
بعد از کلاسهای دانشگاه، آرام و سر به زیر داشتم از محوطهی دانشگاه خارج میشدم که ناخودآگاه با نگاهی خیره سرم را بلند کردم.
بله، درست میدیدم... او آماده بود.
لبانم کش آمد، کم مانده بود قهقههای سر بدهم. سعی کردم نیشم را ببندم. برق چشمانت را از پشت شیشهی عینک میدیدم و خوشحالتر بودم که هستی.
دستهگل زیبایی در دستت بود. حالا هر دو به سوی یکدیگر قدم بر میداشتیم.
سلام کردم و با خوشرویی همیشگیات جواب دادی. تا ماشین تو با هم قدم زدیم و از این میگفتی که چقدر خوشحالی مرا سرحال و شاداب میبینی.
من ایستادم و گفتم:
ـ چرا نگفتی میآیی؟
خندیدی و گفتی:
ـ حالا بیا برویم، سورپرایز را که از قبل نمیگویند عزیزکم!
نشستیم بر روی صندلی ماشین و به راه افتادیم. من غرق در بوی خوب لحظهها و عطر گل بودم.
تو را نمیدانم در چه فکری بودی، ولی میدانم نه نگران بودی برای آینده، نه ترس داشتی...
اولین بار بود اینگونه تو را میدیدم.
با تصمیم تو به یک ویتامینسرا رفتیم. من نشستم، تو دو لیوان معجون سفارش دادی.
نگاهم میکردی، خیرهخیره.
گفتم: «چیزی شده؟»
لبخندت عمیقتر شد و گفتی: «پس رویا نیستی؟ در واقعیت دارم سیر میکنم»
خندیدم و «دیوانهای!» نثارت کردم که سفارشمان را آوردند و صحبتمان قطع شد.
در حال خوردن، از تو خواستم برای اولین بار با هم عکسی بگیریم، و با سر پاسخم را دادی.
پشتت به در بود و نمیدیدی... جلوی در، جایی که نشسته بودیم، پسر بچهی کوچکی را دیدم که زبالههای خشک را برای بازیافت جمعآوری میکرد.
چشم و گوشم پیش تو بود، ولی فکرم جای دیگر.
معجونهایمان را تمام کردیم که گفتی:
ـ خب، من آمادهام! بده تا سلفی بگیریم.
مکثی کردم و گفتم:
ـ نه، سلفی دوست ندارم.
گفتی:
ـ کسی که سفارش را آورد صدا میکنم تا عکس بگیرد.
همان لحظه پسرک وارد شد و از کنار میزی که ما نشسته بودیم داشت میگذشت. صدایش کردم و گفتم:
ـ پسر مهربون، میشه از من و آقا عکس بگیری؟
خندید و گفت: چشم.
گوشی را به دست او دادم و کنار هم، با فاصله نشستیم. شاید پنج دقیقه زمان برد، ولی پسرک کوچک هرچه میگفتم را با دقت گوش میداد. قلب بزرگی داشت.
از او خواستم کنار ما بنشیند و از تو خواستم برایش معجونی سفارش بدهی.
نمیدانم مگر تا حالا مهربانیام را ندیده بودی که آنچنان از کارم ذوق کردی که آن بچهی کوچک هم فهمید.
با او ساعتی نشستیم و حرف زدیم. بعد از خوردن معجونش و گرفتن عکس سهنفره، راهی شد.
از تو خواستم خودم پول معجونی را که پسر خورد حساب کنم، اما مرغ تو مثل همیشه یک پا داشت.
آن روز خوشحال بودم که دو نفر را شاد کردم؛ پسرک کوچک با لبخند سادهاش، و تو که بیصدا نگاهم میکردی.
نمیدانستم از کارم خوشحال شدی یا در فکری عمیق فرو رفتهای، فقط برق چشمانت آرامم میکرد.
وقتی از آنجا بیرون آمدیم، نسیم خنکی میوزید و برگها روی زمین میرقصیدند.
تو گفتی: «دنیا هنوز جای قشنگیه، فقط باید نگاه کرد.»
من لبخند زدم و گفتم: «و گاهی باید برایش کاری کوچک کرد.»
آن لحظه حس کردم، هرچه باشد، همین بودنِ ساده کنار تو، بزرگترین اتفاق آن روز من است.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.delgoyeme.blogsky.com
- سایت شعر ایران
- سایت داستانک
- سایت شعر نو
و...
- ۰۴/۱۱/۲۵