لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

شعر و ادب و هنر و...

لیلایی

وبلاگ خصوصی انتشار نوشته ها و اشعار بانو
#لیلا_طیبی

بایگانی
آخرین مطالب
۰۱
اسفند

ماهنامه ادبی رها منتشر شد


جدیدترین شماره‌ی ماهنامه‌ی ادبی، هنری و فرهنگی رها، با بررسی پرونده‌ی ادبی شادروان "نعمت میرزاده"(م.آزرم)، شاعر مشهدی، منتشر و در دسترس عموم قرار گرفت.

شماره‌ی یازدهم از دوره‌ی جدید، انتشار ماهنامه‌ی ادبی رها، در ۸۳ صفحه، با سردبیری "زانا کوردستانی"، منتشر شد.

ماهنامه‌ی ادبی رها، با رویکرد انتشار آثار ادبی و هنری و فرهنگی، هنرمندان ایران و جهان در سه بخش ثابت شعر ایران، پرونده‌ی ادبی و شعر جهان و بخش‌های متغییر اخبار، نقد، روانشناسی، داستان و بخش کتاب، معرفی نویسنده، فیلم و... هر ماه به صورت برخط و رایگان منتشر می‌شود.

◇ در بخش روانشناسی، "حکایت مهمانی ادگار ۹۶ ساله" را می‌خوانیم.

◇ در بخش معرفی نویسنده، گذری بر زندگی و آثار استاد "علی لشنی" نویسنده‌ی لرستانی اهل دورود، داشته شده است.

◇ در بخش شعر ایران، شعرهایی از، بانوان و آقایان: خدایار آزادی، فرزاد سیاه‌پوش، محسن اعلا، سید علی صالحی، بیژن جلالی، سعید سلطان‌پور، زرین صابر، عرفان نظر آهاری، حمید تیموری‌فرد، زلیخا احمدی، بکتاش آبتین، قاسم بغلانی، نرگس مزارعی، مسعود فلاحت‌منش، حمیدرضا اکبری(شروه)، حسن فرخی، پروین سلاجقه، اصغر رضایی گماری، فاطیما شاهد، هدی علوانی، منا علوانی، بهروز رضایی (درویش)، مجید کعب، محدثه بوربور، احمد بیگی، آیدا امیدواری، اعظم ملک‌پور (مهربانو)، معظمه جهانشاهی و علیشاه مولوی گنجانده شده است.

◇ در بخش کتاب ماه، به معرفی و بررسی و خوانشی بر کتاب "راه برفی" نوشته‌ی خانم "مریم حاجی‌لو" نویسنده‌ی ایرانی، پرداخته شده است.

◇ در بخش داستان این شماره از ماهنامه‌ی ادبی رها، با داستانی از استاد "هوشنگ جودکی" نویسنده‌ی لرستانی، به نام "نفرین" همراه هستیم. 

◇ در بخش شعر جهان این شماره، شعرهایی از: جهان طاها، طه حسین، محمود درویش، محسنه عزیز عرب، چریکه هورامی، گوران رسول، درک والکات، سالار کوشار، یانیس ریتسوس، سامان گردی، زکی الحق و سارا فقیه خدر را می‌خوانیم.

برای تهیه و دریافت فایل pdf رایگان ماهنامه‌ی ادبی رها، می‌توانید به آدرس‌های زیر مراجعه فرمایید:

https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://mikhanehkolop3.blogfa.com
https://rahafallahi.blogfa.com
https://lilatayebi.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi

  • لیلا طیبی
۲۹
بهمن

محسن شریف

استاد "محسن شریف"، داستان‌نویس مطرح بوشهری، زاده‌ی پنجم آذرماه ۱۳۱۵ خورشیدی، در روستای چاهکوتاه از توابع بوشهر بود.
او دارای فوق دیپلم معماری بوده و تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه سعادت بوشهر و دوران متوسطه را در مدارس دارالفنون، اسکندری و رضاشاه تهران گذراند. پدر او "علی شریف" (ملقب به میرزا علی معارف) رئیس اداره‌ی فرهنگ استان بوشهر در دهه‌ی ۱۳۱۰ خورشیدی بود.
وی پس از سال‌ها نوشتن، نخستین کتابش را با نام «فصل‌های تکراری» در ۵۴ سالگی، از سوی انتشارات نوشتار (۱۳۶۹) چاپ و منتشر کرد. 
همچنین دومین رمانش با عنوان «آس نحس» در سال ۱۳۷۷ خورشیدی،به همت انتشارات قلمرو روانه بازار کتاب شد.
رمان «سال‌های صبر» (چاپ اول، انتشارات نیم‌نگاه: ۱۳۷۹؛ چاپ دوم، انتشارات داستان‌سرا: ۱۳۸۲)، «ورار» (مجموعه داستان، انتشارات نیم‌نگاه: ۱۳۸۱) و «تب نوبه» (رمان، انتشارات افراز: ۱۳۹۴) از دیگر آثار وی هستند، که تا امروز مجال انتشار پیدا کرده‌اند. همچنین مقالات و نوشته‌های پراکنده‌ای از ایشان در نشریات به چاپ رسیده است.
شادروان شریف، با همین چهار کتاب داستان، خودش را به جایی رسانده که گوی سبقت را از خیلی‌ها در میدان ادبیات داستانی ربوده است.
محسن شریف، در همه کارهایش، به لحاظ زبان و روایت، به هیچ‌کس شبیه نیست جز خودش و بسیار مستقل عمل کرده است و این امتیاز کمی نیست. فراموش نکنیم که او از خطه بوشهر و هم ولایتی داستان‌نویسانی چون "صادق چوبک"، "محمدرضا صفدری" و "منیرو روانی‌پور" است، اما کاملا از تاثیر آنها دور مانده است.
نخستین ویژگی داستان‌های شریف، که بلافاصله به چشم می‌آید فضای ماورایی و به عبارت بهتر "وهم گرایی" قصه‌هایش است، که به نظر می‌رسد، کیلومترها دور از جهان عینی و واقعی ما هستند، در حالی که خط ظریفی به شکل منحنی دایره‌وار در لایه‌های این فضا می‌چرخد و جهان "عین" و "واقع" را با دنیای "ذهن" و "غیرحقیقی" به هم پیوند می‌دهد و این خط ظریف، همان بیان استعاری و کنایی نویسنده است، که همچون ستاره دنباله‌دار، فضای کهکشانی و ماورایی غیرقابل دید را روشن می‌کند. در حقیقت، قصه‌های محسن شریف، درهم آمیزی وهم و واقعیت‌اند.
وی ساعت ۲۳ شب پنج‌شنبه ۸ مهرماه ۱۳۹۵ خورشیدی، پس از تحمل یک دوره بیماری سرطان حنجره، در منزل شخصی‌اش در بوشهر درگذشت، و در قطعه‌ی هنرمندان بهشت صادق(ع) شهر بوشهر به خاک سپرده شد

 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ بخشی از کتاب تب نوبه:

شنبه در فروغ سبز سینمایی رو آمد، پشت گاو زرد، سر بند بوق ورچاکید و چراغ روشن، توی هوار خودگردانی و پرچم ایالت فرو غلتید، مثل مرغ پر شکسته. بعدتر هم کمی پیش از چموشی زمین هوای شنبه سنگین شد، ماسید میان حلق و گلو، مجری از درون، از ته دل می‌لرزید. تکیه داده بود به تمثال مبارک، پشت میز خطابه انگار که گیر ل بخوانی باشد، با نگاه واکشانده‌ی سردرگم. بیشتر اما نگاهش سوک حلقه‌ی میانی بود، روح به حریم سجده، در کجاوی منبت. آن‌جا را دیده بود هاله‌ی تابناکی جلایش داده، چتر بلور دلگشا، مثل حباب نورانی و ترکش انداخته از جبین بر میدان.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/iranman1363
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
https://www.karaketab.com
https://www.iranketab.ir
https://www.isna.ir
و...

  • لیلا طیبی
۲۸
بهمن

استاد بانو "کبری اسدی نیازی" شاعر و دبیر و موسس انجمن ادبی سما، زاده‌ی سال ۱۳۴۱ خورشیدی، در تهران است.

 

کبری اسدی نیازی

استاد بانو "کبری اسدی نیازی" شاعر و دبیر و موسس انجمن ادبی سما، زاده‌ی سال ۱۳۴۱ خورشیدی، در تهران است.
ایشان که تحصیلاتش دیپلم می‌باشد، شاعر برگزیده‌ی غرب استان تهران، و عضو کانون نویسندگان ایران است.
بیوگرافی و نمونه اشعار ایشان در کتاب "نام‌آوران ایران" به قلم آقای "یعقوب آژند"، به چاپ رسیده و بیوگرافی و نمونه اشعار ایشان، در کتاب "صد سال شعر زنان ایران" چاپ استکهلم سوئد، به قلم بانو آقایی منتشر شده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ کتاب‌شناسی:
● کتاب‌های مستقل:
- بوسه مهتاب
- ارغوان سرخ
- فرشته‌ای بر خاک
- فانوس روح
- بوی باران
و...

● کتاب‌های مشترک:
- حرف واژه‌ها
- پرواز
- خوشه‌های مروارید
- پژواک ارغنون
- سیمرغ شعر
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی اشعار:
(۱)
وقتی که بخت با قلمم یار می‌شود
شعرم به فیض خون تو پر بار می‌شود
ای سینه سرخ مانده به یاد سپیده‌ها
با هر سپیده یاد تو بیدار می‌شود
با هر شفق به یاد تن غرق خون تو
ای سینه سرخ، حال دلم زار می‌شود
تا بوسه بر مزار تماشایی‌ات زنند
غرق ستاره دامن نیزار می‌شود
بگشود تا زبان به غزل، قاصدک سحر
بر زلف بید باغچه بر دار می‌شود
پروانه‌ای که در شرر شعله‌ها نسوخت
مصلوب خشم و زینت دیوار می‌شود
بشکن به سنگ بغض سکوت ستاره را
با سنگریزه، پنجره، هشیار می‌شود
منشین به زیر سایه‌ی کرکس عقاب پیر
بام شکسته بر سرت آوار می‌شود
زنجیر پای زنجره‌ها را گشوده‌ام
شب در سکوت محض، دلازار می‌شود
گویی به جان خسته‌ی شعرم نشسته است
زخم تبر که سهم سپیدار می‌شود
کاجی که وقف لانه‌ی گنجشک‌ها نشد
با انتقام حادثه الوار می‌شود
هر شب به تیغ، گردن آلاله را زنند
صبح دگر دوباره پدیدار می‌شود
با واژه‌ها به زخم تو مرهم نهاده‌ام
شاعر بدان که خار رهت خوار می‌شود
می‌گوید از تو دم به دم این طبع بی‌قرار
وقتی که بخت با قلمم یار می‌شود.

(۲)
باز هم دسته دسته مرغابی
ریخت از ابر پاره پاره  به خاک
باز هم جای شهد، خون جوشید
از رگ سرخِ تیر خورده‌ی تاک

یک غزال آرمیده در طوفان
با هجوم شغال و کرکس بود
غنچه باران ز تیغ یاغی دشت
زلف خاک از تمشک نارس بود

قمری زخم خورده می‌داند
پشت و خنجر پلان آخر نیست
آرزوی پرنده پرواز است
رقص خون است و مرگ بستر نیست

پشت دیوارهای سیمانی
پر ز فریادهای شهر آشوب
شور و شوق و امید آزادی
مثل گندم اسیر خرمنکوب

در میان سکوت شب بوها
این سکوت سیاه دامنگیر
می‌رسد گزمه‌ی خزان از راه
می‌کِشد پای سرو، در زنجیر

می‌بَرد لحظه لحظه شانه ی باد
برگی از پیکر گلی بر دوش
وه که شب را دوباره روشن کرد
نور فریاد مشعلی خاموش

هر کجا روی خاک و خاکستر
عطری از برگ لاله‌ای برجاست
جا به جا نبش کوچه‌ای بن‌بست
وای من حجله‌ی گلی برپاست

می‌رسد دم به دم غمی تازه
نیست چشمی که از نمی تر نیست
تا زمین هست و آسمان باقی‌ست
مرگ پایان یک کبوتر نیست

از میان مزار چلچله‌ها
آسمانی ستاره خواهد رُست
سنگ سرد مزار چلچله را
صبح فردا سپیده خواهد شست

موج خون میزند شَتَک شاعر
از میان غزل به تیغ قلم
قافیه، با ردیف خون بر دوش
تا سحر بشکفد، گرفته علم

(۳)
ای توتیای چشم مَلک خاک پای تو
جانم فدای آن حرم با صفای تو
موسی‌الرضا تو مالک جودی و لطف و ما
مسکین گدای پر گنه و بینوای تو
عیسی صفت به کالبد مرده جان دهد
آن نفخه‌ی بهشتی دارالشفای تو
حج غنی‌ست کعبه ولیکن فقیر را
مشهد حجاز و کعبه حریم سرای تو
تنها نه شیعه شیفته‌ی التفات توست
ترسا و کافرند رهین سخای تو
دست طلب به پنجره فولاد بسته‌ایم
سلطان بود قسم به خدایت گدای تو
رنجور و دلشکسته به پابوست آمدیم
با چشم‌تر به چشم سخا و عطای تو
گر پر شکسته گشته اسیر قفس تنم
دل پر زند به بال دعا در هوای تو
در سر هوای جنت و طوبا و سدره نیست
ما را بس است گوشه‌ی دولت‌سرای تو
بی‌آشیان کبوترم ای پادشاه توس
گرم طواف گنبد و گلدسته‌های تو
یا تیغ، یا شفای دل آهوانه‌ام
ای جان پناه آهوی زخمی ردای تو
با یک نسیم لطف تو دوزخ شود خموش
دانم بود رضای خدا در رضای تو
خشنود از آنم ای گل زهرا به شام قبر
بینم ترا و بشنوم از جان صدای تو
هرگز دلم غریب حریم وفا نشد
هر زائر غریبه بود آشنای تو
کن حاجتم روا که تو شاهی و ما گدا
ای آنکه می‌رسد به اجابت دعای تو
گر شاعرم تو شعر مرا بار داده‌ای
ای واژه واژه شعر وجودم فدای تو.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی



 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/iranman1363
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
و...

 

  • لیلا طیبی
۲۸
بهمن

خانم "زینب اکبری"، شاعر جوان اهل شهرستان صحنه و دبیر آموزش و پرورش، در استان تهران بود.

 

 

زینب اکبری

خانم "زینب اکبری"، شاعر جوان اهل شهرستان صحنه و دبیر آموزش و پرورش، در استان تهران بود، که طی رفت و آمدهای انجام شده در مسیر جاده‌ای تهران به کرمانشاه در اثر سانحه رانندگی، در روز سوم شهریور ماه ۱۴۰۴ خورشیدی، جان خود را از دست داد.
به گزارش پایگاه خبری رهایی، خانم اکبری، زاده‌ی چهارم دی‌ ماه ۱۳۶۷ خورشیدی، در روستای سردهلق صحنه بود.
وی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته‌ی روان‌شناسی گذراند و توانست مدرک دکترای تخصصی روانـشناسی را از دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی دریافت کند و در کنار تدریس، به سرودن شعر در قالب‌های کلاسیک به‌ ویژه غزل پرداخت.
از این شاعر، دو مجموعه شعر منتشر شده است؛ که نخستین کتاب با عنوان «زن‌های ایلم خوب می‌فهمند این زن را» در سال ۱۳۹۴ در برگیرنده ۲۹ غزل منتشر شد.
تازه‌ترین اثر او نیز با نام «زخم‌های نمک‌گیر» که کمتر از یک ماه پیش به بازار آمد، شامل ۵۲ شعر در موضوعات متنوع است.
 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
نیستی، طی کردن این راه زجرم می‌دهد
خاطرات سرد آذر ماه زجرم می‌دهد
خاطرات قهوه خوردن‌ها و فال قهوه در
کافه ‌های دنج کرمانشاه زجرم می‌دهد
باز کن آغوش خود را تا کمی گرمم شود
راه‌روی سرد دانشگاه زجرم می‌دهد
سال‌ها من هی به شوق دیدنت این راه را...
نیستی، طی کردن این راه زجرم می‌دهد
بیشتر از حال و روز خود برای من بگو
جمله‌های مبهم کوتاه زجرم می‌دهد
دوستم یک هفته پیش، از من سراغت را گرفت
راستش این خیل خاطر خواه زجرم می‌دهد
***
بودی و حال تمام شعرهایم خوب بود
نیستی، این عاشقانه آه... زجرم می‌دهد.

(۲)
تقدیر من همین چمدان بیشتر نبود
قلبی شکسته و نگران بیشتر نبود
شور بهار را به رقیبم سپردی و
آنچه به من رسید، خزان بیشتر نبود
دیر آمدم، ندیدمت و جای خالی‌ات
سهم من از گذشتِ زمان بیشتر نبود
از دیگران که زخم جگر قسمتم شد و
سهم من از تو زخم زبان بیشتر نبود
دنیا چه ساخت از منِ دیوانه، جز زنی
عادی، که درد او غم نان بیشتر نبود
بر شانه‌های خسته‌ی من هر کسی گذشت
آنچه گذاشت، بار گران بیشتر نبود
از آنچه ریختی همه‌ی عمر پای من
تنها نیازم این چمدان بیشتر نبود

(۳)
تا که گفتی چشم‌هایت بعد از این مال من‌اند
خوب فهمیدم تمام شهر با من دشمن‌اند
چشم‌هایم را ببین از اشک لبریزند باز
این همه دردی که پشت گریه‌های یک زن‌اند
دوست دارم باز مثل کودکی پنهان کنم
کفش‌هایت را که می‌دانم به فکر رفتن‌اند
هیچ کس مثل من اینگونه وفادار تو نیست
پس نگو که دختران شهرتان مثل من‌اند
بعد از این با خود همه‌جا "واِن یَکادَت" را ببر
خوب می‌دانم تمام شهر چشمت می‌زنند.

(۴)
اگرچه از همه‌ی وعده‌ها فراری بود
قرار ما فقط این بار بی‌قراری بود
شبی که بار سفر بست، من خودم دیدم
تمام شهر غم و درد و سوگواری بود
گشاده‌رویی‌شان سرسری و ساده ولی
هر آنکه زخم به من زد عجیب کاری بود
همیشه حال دلم را درست می‌فهمید
درخت باغ که لبریز کنده کاری بود
نگاه کردم و خود را به جا نیاوردم
به جایش آینه لبریز شرمساری بو
چه قدر کشته و یا نه... شهید دارد- عشق
چه راه خوب و قشنگی به جان سپاری بود.

(۵)
با این که چشم‌های تو یک شعر محشر است
این شعر سهمم از غم دیدار آخر است
چیزی بگو و درددلی کن برای من
اصلا زبان مادری‌ات چیز دیگر است
کُردی که حرف می‌زنی انگار لهجه‌ات
از هر زبان و لهجه به من مهربان‌تر است
حس می‌کنم که باز به جای گلایه‌ها
با هم دوباره شعر بخوانیم بهتر است
من سخت بی‌قرارم و امشب خیال من
از شعرهای حضرت حافظ معطر است:
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

(۶)
وقتی که از این شعرها نام و نشانی هست
یعنی که در من همچنان تاب و توانی هست
می‌خواهم از این مست‌تر باشم نگاهم کن
ظرفیتی در من به قدر استکانی هست
خاموشم اما سردی‌ام از این زمستان نیست
پشت سکوت سرد من آتشفشانی هست
هرجا به یادت شعر خواندم بعد از آن دیدم
پشت سرِ شعرم همیشه داستانی هست
حس می‌کنم که هم‌زبان من نخواهی شد
حالا که در هر جمله‌ات زخم زبانی هست
زن‌های ایلم خوب می‌فهمند این زن را
از ایلیاتی بودنم هر جا نشانی هست
من ایلیاتی هستم و در چشم‌های تو
یک دختر امروزیِ نامهربانی هست
هرچند می‌گویی فقط مال منی اما
در شعرهایت رد از ما بهترانی هست
پس باید از این راه خیلی زود برگردم
تا در دو پای خسته‌ام تاب و توانی هست.

(۷)
بغض دارم وَ سخت می‌ترسم گونه‌هایم دوباره‌تر بشود
از تمامِ گلایه‌های دلم مادرم باز با خبر بشود
دوست دارم ببینمت اما در نگاه تو اشتیاقی نیست
خوب می‌دانم اینکه می‌ترسی من بیایم و دردسر بشود
وا کن امشب به روی این شاعر درِ این خانه را که غمگینم
پُرِ درد است این غزل نگذار زخم این شعر تازه‌تر بشود
قار قار کلاغ‌هاتان را بیش از این‌ها به گوش من نرسان
من که دیگر دلم نمی‌خواهد بیش از این‌ها کلاغ پر بشود
شاعر عاشقت منم اما بوسه‌ات سهم دیگران شده است
کوزه‌های شکسته‌تر باید سهم لب‌های کوزه‌گر بشود
***
آخر شعر می‌رسد حالا اشک من بی‌اراده می‌ریزد
فال حافظ دوباره می‌گوید: نکند اشک پرده در بشود.
 

گردآودی و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
و...

 

  • لیلا طیبی
۲۷
بهمن

خانم "پرستو زارعی"، شاعر، داستان ‌نویس، ترانه‌سرا و ویراستار ایرانی، زاده‌ی ۱۷ آبان‌ماه ۱۳۶۳ خورشیدی، در تهران است.

 

پرستو زارعی

خانم "پرستو زارعی"، شاعر، داستان ‌نویس، ترانه‌سرا و ویراستار ایرانی، زاده‌ی ۱۷ آبان‌ماه ۱۳۶۳ خورشیدی، در تهران است.
از ایشان تاکنون پنج اثر در قالب شعر و داستان، از جمله مجموعه داستان «لحظه‌های فیروزه‌ای» و مجموعه شعر «گیسوانم را به باد مشرق داده‌ام»، منتشر شده است.
همچنین بیش از پانزده عنوان کتاب (اعم از تالیف و ترجمه) در حوزه‌ی ادبیات داستانی، به قلم ایشان ویراستاری و منتشر شده است.
وی مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی دارد و در تئاتر "زن در آیینه" به کارگردانی آقای "سیامک گل‌سرخ" به زیبایی، نقش یک فرشته را بازی کرده است.
ایشان در فراخوان نمایشنامه نویسی (یادواره احترام به قانون) توانست رتبه‌ب نخست را در استان تهران کسب نماید.
همچنین پیش از این شاهد اجرای ایشان در برنامه‌ی "یک فنجان آرامش"، از شبکه پنج سیما بوده‌ایم.
خانم زارعی عضو انجمن نویسندگان ایران، خانه شعر جوان، انجمن قلم، سرای اهل قلم و صندوق اعتباری هنر می‌باشد، و موفق به کسب شناسنامه‌ی ملی هنری از سوی خانه‌ی کتاب شده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
"از طوفان نگاهت نمی شود گذر کرد"
ناخدا می‌گفت
و من در شبی شرجی
به یاد چشمانت
دل به دریا زدم... 

(۲)
با باران بیا
که پاییز فصل عاشقان است
فصل قلب‌های رنگ باخته
فصل گیسوان باز
فصل باران است
در کافه‌ی قرارها بمان
که بی‌قرار چشمانت منم
پریشان چون پرنده‌ای در پی آشیانه 
گویی فصل مرگ انسان است
با باران بیا ای نایاب
ای عشق
که بی‌تو قلب من
سرزمین تهی دستان است
با باران بیا
که پاییز فصل عاشقان است...
 

(۳)
چه کنم که بی‌تو می‌میرم در این فراق
از پس چشمان شبح گونت
از پس این دیواره‌های گلی
این باغ منتظر
منم خیره به برگ‌های زرد ریخته در کنج حیاط
چه کنم که باران تویی
هوا تویی
و این پنجره‌ی سبز خسته رو به چشمان تو باز می‌شود
و پنجره‌ی چشمان تو به چشمان دیگری انگار
چه کنم که اسب زمان تند است
بارانی که می‌بارد تند
و ضرب قلب من 
در جهان بی‌عشق کند است
چه کنم که بی‌تو می‌میرم در این فراق...

(۴)
[روسری]
روسری‌ام را به باد دادم
تا شعری عاشقانه شوم برای چشمانت
که نگاهت غزل است
چون کولی‌ها بر گیتارت زخمه بزن زخمه!
که در من رقص پروانه‌هاست...
روسری‌لم را به باد دادم
تا کردی‌وار برقصیم
بر یادها 
بر خاطره‌ها...

(۵)
[گیسوانم را نبافته‌ام]
با خروس خوان صبح سرمه کشیده‌ام
چشمان خسته‌ی بی‌خواب را
گیسوانم را نبافته‌ام چون درخت انجیر
چرا که خسته‌ام از پیچک‌های آویخته از حصار
و سگ‌ها عو‌عو می‌کنند به آفتابی که هنوز خمیازه می‌کشد
چمدان را با درخت نارنج رازی‌ست
چمدان را با گیسوانم رازی‌ست
با هزاران راه تاریک نرفته
هزاران راه دراز عنبر بوی
در سپیده دمان صبح با خروس خوانان
چشمانم را سرمه کشیده‌ام
از کجا تا کجا
از درخت انجیر تا ریحان‌های وحشی
اما گیسوانم را نبافته‌ام
تا هزاران راه برای فرار به چشمانت
برایم دست تکان دهد
بیا و از این اندوه جاودانه بگریزیم
باد شویم
فواره شویم
فرار شویم...

(۶)
تنها
با تو هیچ نخواهم گفت
که واژگان گنگند و بی‌ثمر
بر دیوار ترک خورده‌ی لبان شهر
و گفتن کورسوراهی‌ست گم!
در تاریکی نمناکی شور
و افسوس
با تو چه توانم گفت؟
که خاکستری‌ام و تلخ
در افق بوم چشمانت...
 

(۷)
در من جنگلی‌ست با درختان تا آسمان بلند و
شاخه‌های نم گرفته از باران ابرهای نشسته بر سنگ و
شبی سیاه به تاریکی زلفانم
در من پرنده‌ای‌ست با آوازی حزین از قصه‌ی هزار و یک شب و
افسانه‌های کولیان پیر نشسته گرد هیزم‌های خسته و
ستاره‌های چشمانت که دور می‌شوند
دور
دور
دور
در من انگار دوران تو به سر رسیده
زمستان در راه است.

 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی داستان:
(۱)
[خانم نبوی]
بازم صبح شد. با اکراه از رختخواب پا شدم، حتی یک ثانیه هم نمی‌تونستم قیافه‌شو فراموش کنم. اصلا همین یادآوری چهره‌ی درهم و برهمش باعث می‌شد روزم خراب بشه. وقتی دست و صورتم رو می‌شستم توی آینه زل زدم به صورتم. نمی‌دونم چی توش بود که اینطوری لج خانم نبوی رو در می‌آورد... با بی‌حوصلگی مسواکی به دندونام زدم و بدون اینکه چیزی بخورم کوله‌پشتی‌مو برداشتم و زدم بیرون. هوا دیگه داشت کم کم رو به خنکی می‌رفت. پاییز رو همیشه دوست داشتم اما این خانم نبوی کاری کرده بود از درس و پاییز و هر چی ناظمه متنفر بشم!
خانم نبوی سه سال تمام ناظم مدرسه مون بود، امسال سال آخری بود که تحملش می‌کردم، خوشبختانه امسال دیپلم می‌گرفتم و می‌رفتم پیش دانشگاهی. اصلا نمی‌دونم مشکل این بشر با من چی بود!! به خاطر سرمای هوا چند وقتی بود که صف صبحگاه تشکیل نمی‌شد و ما هم از خدا خواسته یک راست می‌رفتیم سمت کلاس‌ها. این خانم نبوی حتی زمانی هم که صف صبحگاه نداشتیم توی راهرو دنبالم می‌گشت، بازم لابه‌لای اون همه دختر، وسط ازدحام جمعیت چشمای ریز و سیاهش رو ریزتر می‌کرد و منو می‌دید. با اون صدای نخراشیده‌ش جلوی هزار تا بچه صدام می‌کرد: - آهای سلطانی! با توام، بیا بیرون.
من که طبق معمول با دو سه تا از دوستای نزدیکم مشغول خنده و صحبت بودم به دوستام می‌گفتم: شما برید بالا منم الان می‌یام. بعدش کل کل شروع می‌شد. اون اوایل به قدری ازش می‌ترسیدم که مجبور بودم همیشه برای ثابت کردن حرفم و اینکه سر صبحی هیچ ریملی به مژه‌های سیاهم نزدم... هزار تا قسم و آیه بخورم (الان که اینا یادم میاد می‌خوام سر به تنش نباشه) خودشم خوب می‌دونست حق با منه اما انگار خوشش می‌اومد مردم آزاری کنه... اون روز صبح یه تصمیم جدی گرفتم. تصمیم گرفتم هر چی گفت جوابشو بدم و این قاِیُله رو همون جا ختمش کنم.
سایه روشن‌های پاییز کم کم رنگ سوز و سرما به خودشون گرفته بودند، برگ‌های درخت‌ها شروع کرده بودن به ریختن، بعضی از درخت‌ها دیگه رسما لخت لخت شده بودن. طبق معمول این روزها صف صبحگاه نداشتیم. به محض ورودم به حیاط نسیم رو دیدم، اونم از دور منو دید و اومد طرفم. بعد از احوالپرسی جریان رو بهش گفتم.
نسیم گفت:- این دفعه منم باهات می‌آم دفتر، اصلا بیا با هم بریم پیش مدیر ببینیم این زنیکه چی از جونت می‌خواد آخه؟!
بهش گفتم: نه تو برو بالا خودم می‌دونم چه کار کنم، همین طور که مشغول صحبت بودیم، صدای مردانه و کلفت خانم نبوی از میکروفن مدرسه توی حیاط پخش شد:
-آهای بچه‌هایی که هنوز توی حیاط ایستادن! زود برید سر کلاساتون، دبیر بره سر کلاس واسه کاغذ گرفتن کسی پیش من نیادا...
نسیم با خنده سرشو آورد پایین و زیر لب آروم بهم گفت:
- نگاش کن، اینقدر جون دوسته رفته توی دفتر سنگر گرفته از پشت شیشه با بلندگو صحبت می‌کنه...
منظورش به ما دو تاست ها... داره اینجا رو نگاه می‌کنه، خدا به دادت برسه.
بعد با خنده دستشو حلقه کرد دور بازوم گفت:
- تا چشمت درآد، اصلا این عقده‌ایه بابا، مثل سگ صبح تا شب پارس می‌کنه کسی هم نیست جلوشو بگیره...
باهم زیر لب خندیدیم و رفتیم توی سالن.
ازش خبری نبود، نسیم گفت:
- زود باش، تا نیومده بدو بریم بالا، منم که دیگه واقعا خسته شده بودم، دست نسیم رو گرفتم و دوتایی دو تا پا داشتیم دوتای دیگه هم قرض کردیم، پله‌ها رو دوتا یکی رفتیم بالا. رسیدیم به پاگرد پله‌ها که صداشو پشت سرم حس کردم.
-سلطانی! بیا پایین. مثل ماست وا رفتم ، حس شکست بدی بهم دست داد. همونجا میخکوب شدم.نسیم کف دستم رو نیشگون گرفت ، نفس نفس زنان گفت: - سلام خانم نبوی ، صبح به خیر ، چیزی شده؟ خانم نبوی حتی نگاهشم نکرد فقط همونطوری که چشمای ریزش روی صورت من سنگینی می کردگفت: - جعفری ، برو بالا دبیرت داره می یاد . نسیم اما این بار نرفت،در مقابل چشمان بهت زده ی من گفت: - با هم میریم خانم ، پری بیا بریم.
من هنوزم ساکت بودم ، خانم نبوی که تا اون روز فقط و فقط سکوت و بله و چشم خانم ، از من شنیده بود به خیالش این تو بمیری از همون تو بمیری های سابقه...گفت: - سلطانی مگه کری؟ بیا تو دفتر. جعفری برو بالا اگه دبیرت بره سر کلاس کاغذ بهت نمی دم بری بالا. نسیم خیلی خونسرد گفت:- باشه خانم ایرادی نداره ، کاغذ ندید منم با پری می یام دفتر!خانم نبوی از شدت عصبانیت لبهاش سفید شده بود ، چشمای ریزش رو چرخوند توی هوا و به طرف دفترش رفت...منم آروم آروم از پله ها اومدم پایین ، دستام توی دستهای نسیم می لرزید. البته نه از ترس بلکه از ناراحتی و عصبانیت. به نسیم گفتم : تو برو خودم امروز تمومش می کنم.
نسیم با خنده گفت: - نه ، واقعا برای خودمم جالب شده ، می خوام بدونم این آدم چه مشکلی با تو داره! منم می یام.احساس کردم فشارم میزون نیست، سرم یه کم گیج می رفت ، حوصله ی بحث بیشتر با نسیم رو هم نداشتم.
رفتم پشت در دفترش ، در زدم. با همون صدای مردونه اش گفت: - بیا تو. دوتایی وارد اتاق شدیم،خواستیم در رو ببندیم که نسیم رو دید،داد زد:-جعفری برو بیرون. من به نسیم نگاهی کردم و پلک بر هم زدم که یعنی برو،اونم بی صدا رفت و در را پشت سرش بست.حالا ما تنها بودیم.پشت میزش روی یه صندلی چرخدار لم داده بود و چای می خورد. نگاهش کردم...چقدر از صورتش بدم می اومد ، سه سال تمام جلوی چشم بچه ها بی دلیل سرم داد زده بود،سه سال تمام به ناحق توهین کرده بود..حالا وقتش بود حقش رو بزارم کف دستش ، اصولا آدم بد دهنی بود ، چیزی از نزاکت سرش نمی شد ، هر دفعه منو می دید گیر می داد که : - چرا موهات بیرونه؟ بیا توی دفترم تا ببینم ریمل مالیدی به مژه هات یا نه ! بعد ، هر بار یه دستمال کاغذی از جیبش در می آورد آب دهانش رو می ریخت روش با قدرت تمام می کشید روی چشمام ، هیچ وقت اون دستمال سفید ، سیاه نشد اما دریغ از یه معذرت خواهی ، حالا معذرت خواهی سرش رو بخوره بازم دست بردار نبود ، تازه موهای من که اصلا بیرون نبود...خیلی معمولی بود مثل بقیه ی بچه ها ، حتی گاهی به همین نسیم که نگاه می کنم می بینم موهای جلوی نسیم خیلی بیشتر از من ریخته بیرون ، چرا به اون چیزی نمی گفت؟به بچه های دیگه هم یکی در میون گیر می داد و بد دهنی می کرد اما من دیگه واقعا رکورد شکسته بودم! نمی دونم چرا مدیر دبیرستانمون این همه سال با این معاون عقده ای مونده بود؟!
مدیر ما خیلی خانم با شخصیتی بود ، من رو کاملا می شناخت چون من سرپرست گروه بزرگ تاتر مدرسه بودم ، چند باری توی رشته های مختلف هنری ، برای مدرسه مقام آورده بودم...بگذریم ، همین طور ایستاده بودم و نگاهش می کردم،اونم لیوان چای به دست سر تا پامو برانداز می کرد. عصبی بودم..آخه این زن چی از جون من می خواد؟ یقین داشتم دبیرمون رفته سر کلاس اما اون بی تفاوت داشت چای می خورد و من رو همین طور سرپا نگه داشته بود!
دستی به مقنعه ام بردم و موهای سیاهم رو که ریخته بودم یه طرف پیشونیم بردم پشت گوشم ، مقنعه ام و از روی سرم کمی جلوتر کشیدم ،پرسیدم: چی شده خانم نبوی؟ یه دفعه داد زد:- خفه شو! چقدر من باید به تو تذکر بدم؟ ها؟ رفتم جلوتر ، به چشماش نگاه کردم و گفتم: چه تذکری ؟ چی کار کردم مگه؟ از پشت میزش بلند شد اومد کنارم ایستاد با دستای گنده و کلفتش مقنعه ام رو کشید تا روی صورتم پایین ، روی لبام...جایی رو نمی دیدم جز پاهای خانم نبوی که تند تند به زمین ضربه می زدن...سرم رو بلند کردم ، دیگه طاقتم طاق شده بود،مقنعه مو کشیدم بالا ، روی سرم ، همون جایی که بود، گفتم: شما چه مشکلی با من داری؟! چشماش رو گشاد کرد و نوک خودکارش رو فرو کرد به پیشونیم و گفت: - من با تو مشکل دارم ؟ آره؟ بچه پرو عوض معذرت خواهی پررو بازی هم در می آری؟ یه چیزی درونم می گفت دیگه صلاح نیست بهش احترام بزارم، احساس کردم مخصوصا دادو هوار راه انداخته و از این کارش هدفی داره...دستم داشت می لرزید ، دست راستم رو مشت کردم ، زمینو نگاه می کردم ، چند قدم عقب تر رفت و گفت: - وقتی باهات صحبت می کنم منو نگاه کن ، نگاهش کردم دستمال سفیدش رو بازم از جیبش درآورد ، آب دهانش رو خالی کرد روش گفت :- بیا جلو ببینم. تکون نخوردم ، دیگه داشت حالم از این بازی مسخره ش به هم می خورد ، داد زد: - مگه با تو نیستم عوضی ، بیا جلو ، نگاهش کردم ، آروم گفتم: درست صحبت کن ، عوضی خودتی! یک دفعه انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشه شروع کرد به نعره زدن...من دیگه نفهمیدم چی شد فقط یادمه صورت نسیم رو دیدم که از لای در با تعجب نگاهم می کرد و دور می شد...
چند ثانیه بعد مدیر مدرسه مون همراه با نسیم وسط اتاق ایستاده بودن ، من واقعا حالم بد بود ، مثل خانم نبوی ادا در نمی آوردم. خانم مدیر رو به نبوی گفت: - چه خبره خانم ؟ چی شده ؟ این سر و صداها چیه ؟ اینجا دبیرستانه..از شما بعیده...من حرفش رو قطع کردم و گفتم : نه ، هیچی از این خانم بعید نیست، ایشون مشکل روحی-روانی دارن، بد جنس ان ، سه ساله دارم تحملش می کنم ، حالم از خودش و آب دهانش به هم می خوره ، خانم مدیر دستهامو که داشت توی هوا بالا و پایین می رفت گرفت توی دستهاش و متعجب نگاهم کرد...
ادامه دادم: چند ساله خانم، داره منو متهم می‌کنه به آرایش کردن، اصلا به تو چه ربطی داره؟ شما وکیلی؟ خانم نبوی هاج و واج و عصبانی یه نگاه به من می کرد یه نگاه به خانم مدیر...
گفتم: هر روز جلوی بچه های دیگه داد میزنه که موهاتو بکن تو، این همه دانش آموز... یعنی فقط موهای من بیرونه؟ اصلا می خوام ببینم تو مرجع تقلیدی؟ ها؟ خانم مدیر خواست چیزی بگه اونقدر آمپرم بالا رفته بود که اجازه ی صحبت بهش ندادم گفتم: من حتی از ترس این جرآت ندارم بخندم، می‌گه چرا می‌خندی؟ هه! خندیدن جرمه؟ گریه کنم خانم؟ تو راحت می‌شی اگه گریه کنم؟ دیگه حسابی قاطی کرده بودم... دستم رو بردم توی جیب مانتوی نبوی، دستمال سفید رو در آوردم، حتی تکونم نخورد، دستمال رو گرفتم مقابل چشمای بهت زده ی خانم مدیر گفتم : بفرمایید ، ببینید ...آب دهن ایشونه ، هر روز می ماله به صورتم ، شما دوست داری؟ بعد رو به نبوی کردم و گفتم: دوست داری صبح به صبح بیام آب دهنم رو بمالم به صورتت؟ ها ؟ دوست داری؟ لام تا کام حرف نمی زد ، به نظرم لال شده بود...
نسیم هراز گاهی دستمو می‌گرفت و فشار میداد که یعنی کافیه اما من واقعا دست خودم نبود، نمی‌تونستم ساکت بشم. مدیر ازم خواست چند دقیقه بیرون در منتظر بمونم، رو به خانم مدیر گفتم: فردا به مادرم می گم بیاد پرونده ی منو بگیره، دیگه دوست ندارم توی این دبیرستان درس بخونم.
امروز که توی اتوبوس بی‌آرتی، کاملا اتفاقی دیدمش واقعا نشناختمش، ایستاده بود وسط اتوبوس، یک دستش پر از خرید بود، نون و سبزی و یک سری خرت وپرت و دست دیگرش به دستگیره ی بالای اتوبوس آویزان بود. به نظر خسته می اومد اما به همه لبخند می زد ، نگاهش به هر که تلاقی می کرد لبخندی تحویلش میداد.از روی صندلی بلند شدم تا یقین پیدا کنم خود خودشه ، باورش برام سخت بود!
گفتم: بفرمایید خانم ، جای من بنشینید. لبخندی زد و گفت: - نه دخترم شما بشین ممنونم من عادت دارم، هنوز شک داشتم...
گفتم: بفرمایید، تعارف نکنید. نگاهم کرد، نگاهش عمیق بود، چشم‌هاش سیاه و ریز بود، نشست روی صندلی، دوباره نگاهم با نگاهش گره خورد... ناگهان به صورتم لبخند زد، خشمی در چشماش نمی‌دیدم، فقط مهربانی بود و خستگی...
بی‌اختیار نگاهی به پاهاش انداختم، داشتن تند تند به زمین ضربه می‌زدن!...
خم شدم به طرف صورتش آروم در گوشش زمزمه کردم: منو می‌شناسید خانم نبوی؟ به چشمام خیره شدو سکوت کرد.


 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.parastoo-zarei.blogfa.com
www.zareiparastoo.blog.ir
www.dastanak.ir
www.ibna.ir
و...

  • لیلا طیبی
۲۶
بهمن

استاد "عزیز الله کاوند"، متخلص به "ژرفا"، شاعر لرستانی، زاده‌ی سال ۱۳۳۶ خورشیدی، در بروجرد، است.

 

عزیز الله کاوند

استاد "عزیز الله کاوند"، متخلص به "ژرفا"، شاعر لرستانی، زاده‌ی سال ۱۳۳۶ خورشیدی، در بروجرد، است.
ایشان دانش‌آموخته‌ی دانشگاه تربیت معلم و دبیر بازنشسته زبان و ادبیات فارسی است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ کتاب‌شناسی:
- ماهی‌ها گناه نمی‌کنند
- تا بی‌نهایت فروزان
- تسبیح باران
- زیر چتر آفتاب
- فوران گل سرخ
 

  ─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[تقدیم به رئیس‌جنهور شهید، آیت‌الله رئیسی]
رفت از جمع شما سیّد مردمداری
مهربان مرد خدا، دادرس و غمخواری
ناگهان صاعقه زد خرمن این ملت را
سوخت در آتش غم، سیّدی و سرداری
باورم نیست رقم خورده چنین حادثه‌ای
باورم نیست چنین فاجعه خونباری
وقف شد زندگی‌اش بهر رفاه مردم
متنعم شده از همّت او بسیاری
میز او بود به پهنای نیاز مردم
فکر او بود فقط مردم و مردم، آری
همّتش بود که در خدمت مردم باشد
گل لبخند نشاند به لب بیماری
بار سنگین شما بود به دوشش، امروز
باید این بار که افتاده زمین برداری
بود او یاور رهبر، چون قاسم "ژرفا"
رفت از شهر شما سیّد مردمداری.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.ibna.ir
و...
 

  • لیلا طیبی
۲۶
بهمن

خانم "لادن ثابت‌قدم" شاعر ایرانی، زاده‌ی ۳۱ تیر ماه ۱۳۶۶ خورشیدی، در فسا است.

 

لادن ثابت قدم

خانم "لادن ثابت‌قدم" شاعر ایرانی، زاده‌ی ۳۱ تیر ماه ۱۳۶۶ خورشیدی، در فسا است.
وی دارای مدرک کارشناسی مهندسی کامپیوتر و دانشجوی ارشد MBA است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
بر کفش‌هایم
ناخن‌هایِ خاکستر می‌افتد
و برگ‌ها از رد پایم بر می‌خیزند
لانه‌های به جا مانده
از شانه‌ام می‌پرند
و الوارهای انباشته
رطوبت خاطرات را نفرین می‌کنند

قفسی از سینه‌ام باز شده
تا خاک را به آغوش بکشد
             بر قامت درختی پر سایه

چه دورِ باطلی‌ست
میان این‌همه سیاهی سپید گفتن
نمی‌دانی!
در اتاقی ته‌نشین شدن
و هر شب تکه‌ای از خودت را بدرقه کردن
یعنی چه

تمام شده‌ام
دیگر کسی را از پشتِ سر اشتباه نمی‌گیرم
که قدم‌هایش
که عرض شانه‌هایش

همه چیز  دارد دود می‌شود.

از لای انگشت‌های زنانه‌ام
خاکستر می‌ریزد...

نشسته‌ام
در انتظار تقدیر بادها
تا ذره‌ای از مرا
به کوه ببرد
دانه‌ای را در آب بیاندازد
و گرده‌ای از من
بر شانه‌های مقدسِ پدری خسته
جوانه بزند
خواسته‌ای نیست
این آخرین نگاه من است.

(۲)
کسی می‌رفت و نمی‌رفت
لباس‌ها
ملحفه‌ها
بی‌بند و بار
بر سرِ هر پشت‌بامی بودند

تلخ‌ترین حقیقتِ این فصل‌ها،
فاصله بود؛
که می‌افتاد
به جانِ دوستت دارم‌ها...

با هر قدم
انگشت‌هایم کم می‌شدند
موزاییک،
کوچه،
خیابان‌ها،
...
باید از اول بشمرم
حالا که تنها
یک صدا مانده از تو
که نه می‌تواند پنجره را باز کند
و نه حتی دستانم را بگیرد...

(۳)
گاه
       زنی بودم
که
جای انگشتانم
تفنگ در دستانت گرفتی!!

گاه
      پیرزنی شدم
که عاشقانه ژاکت می‌بافت
بر تن تابوت پسرش...

و گاه مادری
که بر روی پاهایش
              مرثیه می‌خواند

برای بغض کودکی
                         که حالا
همه را از پشت سر پدر صدا می‌زند...

نیامدی و
ما همچنان کشته می‌دهیم...
جنگ تمام نشده...

(۴)
لعنتی جان!!
بیا و دست دراز شده‌ی رود را بگیر
تا با همدل تمام سنگ‌ها را آب کنیم.

(۵)
دلم که برایت تنگ می‌شود
نامه می‌نویسم
اما اینجا
نامه‌ها،
اگر بوی بوسه بدهند
به مقصد نمی‌رسند.

(۶)
شاید در شصت سالگی،
راه خانه را گم کنم
یا یک روز صبح
اسمم را به خاطر نیاورم.
لباس‌هایت را قاب بگیرم!
عکس‌هایمان را بپوشم!
و عینکم را در گلدانی بکارم!
هراسی نیست،
من از روزی می‌ترسم،
که در جعبه‌ی قرص‌های آلزایمر
به دنبال رنگ چشمانت باشم و
نباشد...

(۷)
من تمام ابرها را آزموده‌ام!
این باران،
هزاری هم که ببارد
برای من و تو نیست...

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
@Adabiyat_Moaser_IRAN
@avaye_parav_va_Ebraz
@parnianbairami2
و...


 

  • لیلا طیبی
۲۴
بهمن

آقای "آنتونیو د کاسترو آلوز"، شاعر برزیلی، زاده‌ی ۱۴ مارس ۱۸۴۷ میلادی و درگذشته‌ی ۶ ژوئیه ۱۸۷۱ میلادی، است.

 

آنتونیو کاسترو آلوز

آقای "آنتونیو د کاسترو آلوز"، شاعر برزیلی، زاده‌ی ۱۴ مارس ۱۸۴۷ میلادی و درگذشته‌ی ۶ ژوئیه ۱۸۷۱ میلادی، است.
وی آخرین و بزرگترین شاعر رمانتیک برزیلی بود. او همچنین به عنوان نمایشنامه‌نویس و سخنور به یاد آورده می‌شود.
او در یک مزرعه بزرگ در باهیا در خانواده‌ای از برده‌داران متولد شد و مخالفت پرشوری با برده‌داری پیدا کرد؛ از آن رو، او را «شاعر بردگان» می‌نامند.
کاسترو آلوز همچنین به عنوان رهبر کوندوریروس (شاعران کندور) شناخته می‌شود، که از کندور، قوی و بلند پرواز، به عنوان نماد خود استفاده می‌کردند.
شعر آنها با احساسات پر شور و پر طمطراق، و سرشار از آرایه‌های ادبی جسورانه مشخص می‌شود.
کاسترو آلوز زندگی غم‌انگیزی داشت. در جوانی عاشق بازیگری به نام "اوژنیا کامارا" شد. آنها رابطه‌ی عاشقانه‌ای داشتند، اما پس از دو سال، اوژنیا او را ترک کرد.
مرگ زودهنگام مادرش، جنون و خودکشی برادرش و قطع پایش پس از یک تصادف، شاعر را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد.
در شانزده سالگی به سل مبتلا شد، که سرانجام در بیست و چهار سالگی او را کشت.
او عاشق زندگی بود و نمی‌خواست بمیرد: او در «جوانی و مرگ» که در مجموعه « کف شناور» (۱۸۷۰) منتشر شد، نوشت: «مردن... وقتی این دنیا بهشت است». «مکیداد ای مرگ» در دوران بحرانی بیماری‌اش نوشته شد و آغاز هنر بزرگ او را رقم زد. غم و اندوه، تأکیدهای والایی را در او بیدار کرد که بعدها به رنج‌های بشریت نیز تعمیم داد.
کاسترو آلوز از طریق اشعاری که در نشریات منتشر می‌شد و در جلسات خوانده می‌شد، شناخته شد. در طول زندگی‌اش تنها یک جلد از اشعارش با نام Espumas flutuantes منتشر شد، مجموعه‌ای از اشعار غنایی شهوانی، میهن‌پرستانه و سوزناک.
اشعار ضد برده‌داری او پس از مرگش در «آبشارهای پائولو آفونسو» (۱۸۷۶) و «بردگان» (۱۸۸۳) منتشر شد. دومی شامل برخی از مشهورترین اشعار او، مانند «صداهای آفریقا» (Vozes d'áfrica)، خطابه‌ای از آفریقا که عدالت خدا را طلب می‌کند، و «کشتی برده» (O navio negreiro)، اثری دراماتیک که تمام وحشت‌های یک برده‌دار آفریقایی را به تصویر می‌کشد، است.
آثار دیگر او شامل «Obra completa» (۱۹۶۰) و «گونزاگا یا انقلاب در میناس» (۱۸۷۵) است.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/iranman1363
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
https://safasafaei.blogfa.com
و...

  • لیلا طیبی
۲۳
بهمن

بانو "لیلا خیامی"، شاعر و نویسنده‌ی کودک و نوجوان، زاده‌ی سال ۱۳۵۸ خورشیدی، است.

 

لیلا خیامی

بانو "لیلا خیامی"، شاعر و نویسنده‌ی کودک و نوجوان، زاده‌ی سال ۱۳۵۸ خورشیدی، است.
از فعالیت‌های مطبوعاتی او می‌توان به مسئولیت صفحه‌ی کودک روزنامه‌ی خراسان به مدت ۲ سال، همکاری با نشریات کودک و نوجوان پوپک، سروش کودکان، رشد نوآموز، باران، ملیکا، کیهان بچه‌ها و... اشاره کرد.
او با برخی از کتاب‌هایش مانند کتاب «سلام مارمولک» برگزیده‌ی کتاب سال سلام سال ۱۳۸۲، کتاب «دیگر نمی‌ترسم از لولوی شب‌ها» برگزیده‌ی جشنواره‌ی کتاب سال سلام ۱۳۸۴، کتاب «بابابزرگم خادم است» برگزیده‌ی کتاب سال سلام  سال ۱۳۸۶ و برگزیده‌ی سومین جشنواره‌ی کتاب سال رضوی ۱۳۸۹، کتاب «کفش تق‌تقی دارم» برگزیده‌ی جشنواره‌ی دوسالانه‌ی کتاب سلام  و برگزیده‌ی جشنواره‌ی کتاب ناشران فرهنگی سال ۱۳۸۸ و... نام خود را جزو نویسندگان و شاعران شناخته شده‌ی حوزه‌ی کودک و نوجوان رقم زده است. 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ کتاب‌شناسی:
- خادم گلدسته‌ها
- مجموعه قصه‌های کهن: کلیله و دمنه
- مجموعه قصه‌های کهن هزار و یک شب
- مجموعه قصه‌های کهن: شاهنامه
- مجموعه قصه‌های کهن: مثنوی معنوی
- مجموعه قصه‌های کهن بوستان و گلستان
- مجموعه قصه‌های کهن نظامی و عطار
- خدای چین و ماچین
- خرسی ریخت و پاش کرده
- خرسی کثیف شده
- خرسی بازیگوشی کرده
- خرسی کار خطرناک کرده
- خرسی گم شده
- خرسی از تاریکی می‌ترسه
- نوبت خرسی نیست
- خلبان جنگی
- لالایی‌های عاشورایی
- قصه‌های قبل از خواب
- خواب خیالی
- بازی‌های ملل
- الاغ پرحرف
- مجموعه‌ی شش جلدی زی‌زی‌ها
- مجموعه‌ی چهار جلدی نی‌نی‌ها
- مجموعه‌ی هفته‌ی فرشته
- دیگر نمی‌ترسم از لولوی شب‌ها
- سلام مارمولک
- بابابزرگم خادم است
کفش تق‌تقی دارم
و...

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[محرم]
لباس مشکی‌ام کو؟
محرم است الان
صدای طبل و زنجیر
می‌آید از خیابان

چه عالی می‌شود که
شوم من هم عزادار
بخوانم شعر و نوحه
میان دسته یک بار

بگیرم توی دستم
دو تا زنجیر سنگین
برای سینه‌زن‌ها
بخوانم شعر غمگین

دلم آن‌جاست الان
کنار سینه‌زن‌ها
بیاور زود مامان
لباس مشکی‌ام را

(۲)
[دسته‌ی سینه‌زنی]
رد شد از کوچه‌ی ما
دسته‌ی سینه‌زنی
چای و شربت می‌داد
به همه پیرزنی

توی کوچه پیچید
باز بوی اسپند
شد صدای صلوات
از ته کوچه بلند

سنج می‌زد آرام
باز هم مردی پیر
دسته می‌رفت جلو
با صدای زنجیر

کاش من هم یکی از
سینه‌زن‌ها بودم
با دو تا زنجیرم
کاش آن‌جا بودم

(۳)
[پنگوئن]
در خانه دارم من
یک دانه پنگوئن
آن را خریده‌ام 
از دوستم هومن

گنده است پاهایش 
دارد دو دانه بال
می‌خوابد او شب‌ها 
یک گوشه‌ی یخچال

هی می‌خورد ماهی
با آن نوک زردش 
بسیار خوشحال است 
در خانه‌ی سردش 

با این که خیلی هست 
بامزه و خوشگل 
با مادرم دارد 
یک عالمه مشگل

چون می‌کند هر روز 
یخچال را خالی
یا می‌کند پی‌پی
روی گل قالی

(۴)
[شیرجه]
یک مگس افتاده است
توی سینی، نیمه جان
چون زده او شیرجه
صاف توی استکان

من خودم با قاشقم 
داده‌ام او را نجات
داشتم هم می‌زدم 
چائی‌ام را با نبات

او کمی ترسیده است
کج شده بال و پرش
یک تفاله چای هم
مانده بر روی سرش

ای مگس جان استکان
نیست استخر و سونا
کار تو کرده کثیف
چای شیرین مرا

(۵)
[گربه تنبل]
گربه‌ ناقلای من
لم داده روی صندلی
وقتی صدایش می‌زنم
غر می‌زنه با تنبلی

دوست ندارم لم بدهد
رو صندلی صبح تا غروب
وقتی گرسنه می‌شود
هی بخورد غذای خوب

هیچ کاری او یاد ندارد
به موش می‌گیرد نه مگس
حتی نمی‌ترسد از او
قناری توی قفس

گوش نداد او به حرف من
با هیچ دروغ و کلکی
اگر همین جور بماند
می‌فروشم‌اش به نمکی

(۶)
[مادربزرگ]
مادربزرگم توی خانه
یک مرغ خیلی چاق دارد
هر هفته‌ای یک بار مرغش
یک تخم زیبا می‌گذارد

مادربزرگم تخم او را
می‌آورد گاهی برایم
آن وقت آن را با سلیقه
می‌ریزدش توی غذایم

من هم تشکر می‌کنم زود
یک عالمه خوشحال و خندان
هم از خود مادربزرگم
هم مرغ نازش قدقدا جان

 

گردآوری و نگارش:
#رها_فلاحی
 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
 

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/iranman1363
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
https://www.shahraranews.ir/fa/amp/news/79856
https://beyadebaba.blogfa.com/category/100
https://www.iranketab.ir/profile/33400
https://www.ibna.ir/news/123503
و...




 

  • لیلا طیبی
۲۳
بهمن

آقای "حسین سعیدنژاد"، شاعر و نویسنده‌ی ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۳ خورشیدی، در لنده‌ی استان کهگیلویه و بویراحمد است.

 

حسین سعیدنژاد

آقای "حسین سعیدنژاد"، شاعر و نویسنده‌ی ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۳ خورشیدی، در لنده‌ی استان کهگیلویه و بویراحمد است.
مجموعه اشعار لری ایشان با عنوان «تُنگ پیسال» به همت انتشارات شاملو تهران، منتشر شده است.
همچنین مجموعه داستان کوتاهی از او به نام “شیون صنوبر” توسط انتشارات نسیم دانش کهن در ۱۱۲ صفحه چاپ و منتشر شده است.
وی، تاکنون برگزیده بیش از ۵۰ جشنواره ملی، منطقه‌ای و استانی بوده و در سه جشنواره نیز به عنوان داور، ایفای نقش کرده است. او همچنین به عنوان نخبه ملی شعر و داستان کشور شناخته می‌شود و همواره در اعتلای فرهنگ و هنر این خطه، کوشیده است. 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر لری:
(۱)
شُو کَلو، روز گِریوَه، دو‌ تییَم خرسِ وُ خین
وُو دَمونی که تو رهتی خِه دَکاروم یِنِه دا
داغ رَهتن تو یه بالُ، وِ یِه بالَم یادت
هر دوبالِش جِگَرِ کِرتَه بلال ایکِنِه دا
یادگوریتَه یِه مِینایی و میخَک بِنِه سیم
تا کِرِت خهسه که ایبوی وَشو بو بِنِه دا
تیله بِنگشت وَسی رفتن بِنگشت، بِرِشت
بَخت و اقبال همو تیلَه یَکو چی مِنِه دا
دل، یِه تُنگِ تَرِ اُفتادَه مِه چالَه ی تَشِه سیت
دِلِمی خاس بِوینی که چِطُو دی کِنِه دا
سَرمو دومِنِه وُ خَرس یِه نَم نیواسِه
هرچه خَرس اَ تییَم ایریزِه فَقَد سی تِنِه دا
تِنَه ایخواسمو ایخوم وِ مِه گوشِه ی دلمی
خُت خِه دونی، یِه نَه گَپ اوسِنِه وُ ایسِنِه دا…!

(۲)
یجلیسم زربورون ترم تاتوبیوی
باردیریته ومنزل نبرم تاتوبیوی
هرپسین واژه وواژه که ودینت ایگردم
یعنی اداغ غمت زی وسرم تاتوبیوی
قضیه‌ی عشق مووابی وحکایت دل دار
که خدادونه همش دم تورم تاتوبیوی
چی رکی پیک وترک خرده که ایخوی بپکه
زرسنگینی بارکپرم تاتوبیوی
قولت ایرم که نیوی چی کلخونگی م کمر
تاقیومت سرپاجم نخرم تاتوبیوی
تابخوی دب دل وخین حسینه بگری
کربلادائم ایای ورنظرم تاتوبیوی
واکمرخوردوتیل خیس دوپرشعرایگم
یجلیسم زربارون ترم تاتوبیوی.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

 

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://avayerodkof.ir
https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/iranman1363
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
و...

  • لیلا طیبی